مشكلی كه ملت ها و دولت ها با آن رو به رو هستند ناشناخته ماندن اهداف تشكیل ملت و یا دولت نیست؛ بلكه مشكل از آن جا آغاز می شود كه با تغییر شرایط تاریخی واجتماعی و مشكلات داخلی و بحران های بیرونی دست یابی به این اهداف و مدیریت درست و صحیح جامعه دچار اختلال می گردد و عوامل درونی و بیرونی آسیب زا و بحران آفرین موجب می شود كه دست یابی به اهداف یا غیرممكن و گاه محال گردد. از این رو شناسایی عوامل ایجادی اتحاد و موانع واگرایی اجتماعی می تواند دولت ها و ملت ها را برای عبور از بحران ها و دست یابی به اهداف كمك و یاری رساند.
● مقومات و مولفه های ایجاد ملت
ملت را می توان یك واحد بزرگ انسانی تعریف كرد كه عامل پیوند آن فرهنگ و آگاهی مشترك است. از این پیوند است كه احساس تعلق به یك دیگر و احساس وحدت میان افراد متعلق به آن واحد پدید می آید. از جمله ویژگی های هر ملت اشغال یك قلمرو جغرافیایی مشترك (همان كشور) و احساس دلبستگی و وابستگی به سرزمین معین است.
از سوی دیگر نیروی حیاتی پیوند دهنده ملت از احساس تعلق قوی به تاریخ و فرهنگ و دین ویژه خویش و نیز زبان مشترك برمی خیزد. به نظر دانشمندان علوم سیاسی ملت هایی را می توان یافت كه به عنوان یك جماعت تاریخی و دارای بافت فرهنگی خاص اما بدون خودمختاری سیاسی یا داشتن دولت وجود داشته باشند. به این معنا كه عنصر دولت در تشكیل دولت به عنوان عامل اصلی و مقوم نیست؛ بنابراین ملت های بدون دولتی را نیز می توان در صحنه تاریخی اجتماعی ملل یافت.
به نظر این اندیشمندان، پیوند مستقیم مفهوم ملت با دولت امر تازه ای است كه تاریخ آن از پیدایش ملی گرایی و ناسیونالیسم جدید و دولت های نوین فراتر نمی رود و مربوط به تحولات فكری و سیاسی و اجتماعی اروپا در دو سده اخیر است. از این رو، آگاهی ملی به معنای تعلق به ملت و لزوم تشكیل دولت ملی و داشتن قدرتی یا دولتی متعلق به خود، پیشینه ای طولانی ندارد. به همین دلیل واژه ملت نیز در گذشته به معنای سیاسی امروزین نبوده و همانند كاربرد آن در فارسی گذشته به معنای پیروان دین و مذهبی بوده است.
پیش از پیدایش آگاهی ملی جدید آن چه در میان گروه های بشری شایع بوده، آگاهی قومی بوده است، چنان كه واژه ناسیون در زبان های اروپایی به معنای قوم به كار می رفته است. آگاهی قومی بیشتر جنبه آگاهی به تعلق فرهنگی داشته و عنصر زبان، دین، آداب، رسوم، تاریخ و خاطره قومی مشترك مبنای آن بوده است. در میان بیشتر اقوام گذشته این آگاهی را به صورت جدا كردن خود از دیگری می یابیم. چنان كه یونانیان غیریونانیان را بربر می نامیدند و ایرانیان غیرایرانیان را انیران (تورانی و غیرایرانی) و تازیان غیرعرب ها را عجم می خواندند و با این واژه و واژگان دیگران را از خود جدا می كردند.
اقوامی هم چون ایرانیان و یونانیان و چینیان كه برای فرهنگ خود برتری قایل بودند، با واژگانی خاص دیگران را از خود جدا می كردند. در واقع اغلب جز خود را كوچك و حقیر می شمردند و واژگان تحقیرآمیزی چون بربر و عجم را در حق ایشان به كار می بردند.
در گذشته، احساس هویت قومی و سربلندی از آن چنان كه در شاهنامه فردوسی دیده می شود و بزرگ داشت میهن بیشتر معنا و جهت فرهنگی داشته است تا معنای سیاسی؛ به این معنا كه استقلال سیاسی به معنای امروزی كلمه، جزء ذاتی و ضروری این هویت نبوده است، چنان كه فردوسی با همه احساس شدید ایرانیت می توانسته شاهنامه را به فرمانروایی ترك و تورانی پیش كش كند؛ ولی در همان حال حكومت قومی، یعنی حكومتی كه با دین و فرهنگ قومی پیوستگی داشته و پشتیبان و نگهبان آن به شمار می آمده، اهمیت خاص داشته است، هرچند كه این اهمیت به طوری نبوده است كه در دولت های ملی خودنمایی می كند؛ زیرا پیوستگی سه عنصر دولت، ملت و كشور در روزگار ما، بعد سیاسی قومی به مفهوم ملت بخشیده است، اما هم چنان در تعریف آن عناصر فرهنگی غلبه و چیرگی دارد. از این رو «ارنست رنان» در تعریف خود ملت را روانی دانسته كه یك اصل روحانی است. وی می نویسد: دو چیز كه در واقع یك چیزند، این روان را می سازند... یكی داشتن میراث مشترك غنی از خاطره ها و دیگر سازش واقعی، میل به زیست با یك دیگر و خواست تكیه كردن كامل به میراث مشترك است. (ملت چیست؟ مجموعه آثار، جلد۱، پاریس، ۱۸۸۲)
نویسندگان دیگر نیز همانند «ارنست رنان» بر یك دستی ذهنیت هر ملت، یعنی بر خلق و خوی و منش ملی تكیه كرده اند و به عناصر فرهنگی بها و ارزش ویژه ای بخشیده اند.تكیه بر این ویژگی ها و بزرگ داشت آن در عصر رشد ناسیونالیسم و ملی گرایی بیشتر و فزون تر از پیش بوده است و در همه آثار این دوره خودنمایی می كند.