بوریس پاسترناک نویسنده روسی کتاب دکتر ژیواگو (1890-1961)در مسکو بدنیا آمد. پدرش نقاشی زبردست و مادرش موسیقیدانی سرشناس بود. پس از جنگ جهانی اول بکار نویسندگی و شاعری پرداخت. بیشتر شعرهای خود را تا سال 1932 سرود و از این سال به بعد از اجتماع کناره گرفت از دیگر آثارش میتوان خط پایان، برفراز حصارها، و اشعار برگزیده را نام برد. نوشتن کتاب در سال ۱۹۵۶ پایان یافت ولی به دلیل مخالفت با سیاست رسمی شوروی در آن سالها اجازه نشر در این کشور را نیافت. در سال ۱۹۵۷ پس از خروج مخفیانه کتاب از شوروی ، ناشری ایتالیایی آن را در ایتالیا چاپ کرد. یکسال بعد یعنی در سال 1958 برای نوشتن کتاب « دکتر ژیواگو » جایزه ادبی نوبل را دریافت کرد. سرانجام سه سال بعد از دریافت جایزه نوبل در سال 1961 در سن 71 سالگی درگذشت. اما کتاب او عاقبت سه سال پس از اجرای اصلاحات سیاسی گورباچف در شوروی موسوم به گلاس نوست ، 32 سال پس از انتشار آن در ایتالیا ، سرانجام در سال ۱۹۸۸ در روسیه به چاپ رسید.

هنرمندان مردمی که فقط در برابر مردم خود مسئول هستند ، وجدان آگاه و تیز بین جامعه خود بشمار می روند ؛هر چند در برخی برهه های تاریخی آنها اقلیت کوچکی را نمایندگی کنند. آن ها فراتر و دورتر از زمان خود و متکی بر یک چشم انداز انسانی و جهانی هستند. آن ها فراتر از سیاست های روز و ایدئو لوژی های مصرفی ، و مستقل از حکومت گران و زراندوزان و قدرتمداران ، آن چیزی را که با درون بینی و روشن بینی و فراست صحیح می انگارند در قالب هنری خود-رمان شعر نقاشی و...- به مردمانشان ارائه می دهند. و در این جایگاه ممکن است حتی در پیش مردمانی که به دفاع از آنها پرداخته اند، مورد نکوهش و اهانت قرار گیرند. چیزی که چه بسیار برای این دسته از هنرمندان و از جمله پاسترناک ،سولژنیتسن ،هوارد فاست، آندره ژید ، جورج ارول ،و دیگران پیش آمد. اما حرکت زمانه و برخواستن گرد و خاک های فریب کارانه سیاست چی ها و زورمداران و بلندگویان و ایدئولوگ های بسیار پر و پا قرص آنان، همه این اندشمندان و راست گویان جامعه را در پیشگاه مردمانشان ، سر افراز و مفتخر می نماید.درود بر آنان باد

و جنگ سخترین تجربه که همه چیز را با خود می برد چیز های کوچکی همچون زندگی،عشق و با هم بودن و خود می ماند و حرمانش و خلاء دردناک یاد کسان و از دست رفتگان. اکنون به پایان دنیا رسیده ایم. دیگر نه جامه داریم نه خانواده، ما آخرین یادگار هستیم از آنچه که بی اندازه بزرگ و عظیم بوده و بیاد مواهب نابود شده نفس میکشیم ،عشق می ورزیم ، می گرییم، بدامان یکدیگر چنگ میزنیم و همدیگر را در آغوش میکشیم.

کتابی از نسخه مینیاتوری دکتر ژیواگو به زبان روسی به طور مخفیانه توسط سیا در سال 1959 یک سال بعد از دریافت جایزه ادبیات نوبل در سال1958 ، به عنوان وسیله تبلیغاتی علیه رژیم شوروی منتشر شد. روی جلد صحافی کتاب را به زبان روسی مشخص کرده بودند و در پشت کتاب نوشته شده بود که در فرانسه چاپ شده است. سازمان سیا با انتشار ۹۹ سند طبقه‌بندی شده، اذعان کرد که در اعطای جایزۀ نوبل به بریس پاسترناک برای رمان دکتر ژیواگو نقش داشته‌است. پس از آنکه از انتشار این رمان در شوروی ممانعت به عمل آمد، سازمان سیا دست به انتشار متن روسی آن زده و پاسترناک در سال ۱۹۵۸ جایزۀ نوبل ادبیات را دریافت می‌کند. این اقدام برای ضربه زدن به طرفداران سیاست نیکیتا خروشچف انجام شده که در آن زمان شوروی را دارای آزادی‌های داخلی می‌دانستند. این اسناد نشان از تأثیر «قدرت نرم» در وقوع رخدادها و سیاست خارجی دارد

در سال ۱۹۶۵ دیوید لین از روی این کتاب فیلمی به همین نام ساخت و در سال ۲۰۰۵ هم در روسیه از روی آن یک سریال ساخته شد.

نوشتن کتاب در سال ۱۹۵۶ پایان یافت ولی به دلیل مخالفت با سیاست رسمی شوروی در آن سالها اجازه نشر در این کشور را نیافت. در سال ۱۹۵۷ ناشری ایتالیای آن را در ایتالیا چاپ کرد. کتاب عاقبت در سال ۱۹۸۸ در روسیه به چاپ رسید.

این رمان، تاکنون سه بار توسط کامران بهمنی، علی اصغر خبره‌زاده و سروش حبیبی به فارسی ترجمه شده‌است.

پیتر فین و پترا کووی در کتابی که با عنوان «ادبیات علیه استبداد» به فارسی ترجمه شده‌ است بخش مهمی از زندگینامه بوریس پاسترناک را از پیش از آغاز به نوشتن رمان دکتر ژیواگو تا مرگ او و حوادثی که برای اطرافیان او پس از مرگش رخ می‌دهد در یک مستند روایی نوشته‌اند. سراسر این کتاب به روایت نوشتن و انتشار دکتر ژیواگو و حواشی آن اختصاص دارد. رمان دکتر ژیواگو به دلیل مواضع مستقل نویسنده‌اش در رابطه با انقلاب اکتبر، اجازه چاپ در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نیافت اما مخفیانه و به صورت قاچاق به میلان رفته و چاپ می‌شود و ۱ سال بعد، جایزه نوبل ادبیات را کسب می‌کند که همین موضوع خشم و شرمندگی حزب کمونیست اتحاد شوروی را در پی داشت.

رمانی نوشته بوریس پاسترناک است که اولین بار در سال ۱۹۵۷ در ایتالیا منتشر شد. این رمان به نام قهرمان آن، یوری ژیواگو، پزشک و شاعر نامگذاری شده است و بین انقلاب روسیه در سال 1905 و جنگ جهانی دوم اتفاق می افتد.

به دلیل موضع مستقل نویسنده در مورد انقلاب اکتبر، انتشار دکتر ژیواگو در اتحاد جماهیر شوروی رد شد. به تحریک Giangiacomo Feltrinelli، نسخه خطی به میلان قاچاق شد و در سال 1957 منتشر شد. پاسترناک سال بعد جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد، رویدادی که باعث شرمساری و خشم حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی شد.

این رمان توسط دیوید لین در سال 1965 به یک فیلم تبدیل شد و از آن زمان تاکنون دو بار برای تلویزیون اقتباس شده است، آخرین بار به عنوان مینی سریال برای تلویزیون روسیه در سال 2006. رمان دکتر ژیواگو از سال 2003 بخشی از برنامه درسی مدارس روسیه بوده است، جایی که در کلاس یازدهم خوانده می شود.

نقشه شخصیت دکتر ژیواگو

طرح داستانی دکتر ژیواگو طولانی و پیچیده است. به دو دلیل ممکن است پیگیری آن دشوار باشد. اولاً، پاسترناک شخصیت‌های زیادی را به کار می‌گیرد که در سراسر کتاب به روش‌های غیرقابل پیش‌بینی با یکدیگر تعامل دارند. ثانیاً، او غالباً شخصیتی را با یکی از سه نام خود معرفی می کند، سپس به آن شخصیت با نام دیگری از سه نام یا نام مستعار اشاره می کند، بدون اینکه صریحاً بیان کند که به همان شخصیت اشاره می کند.

قسمت 1

روسیه امپراتوری، 1902. این رمان در جریان مراسم تشییع جنازه ارتدکس روسی یا پانیکیدا برای مادر یوری، ماریا نیکولاونا ژیواگو، آغاز می‌شود. یوری که مدت ها پیش توسط پدرش رها شده بود، توسط عموی مادری خود، نیکولای نیکولایویچ ودنیاپین، فیلسوف و کشیش ارتدوکس سابق که اکنون برای ناشر یک روزنامه مترقی در مرکز استانی در رودخانه ولگا کار می کند، پذیرفته می شود. پدر یوری، آندری ژیواگو، زمانی یکی از اعضای ثروتمند اعیان بازرگان مسکو بود، اما ثروت خانواده را در سیبری از طریق هرزگی و هجوم به هدر داده است. تابستان بعد، یوری (که 11 سال دارد) و نیکولای نیکولایویچ به دوپلیانکا، ملک لاورنتی میخایلوویچ کولوگریووف، تاجر ابریشم ثروتمند، سفر می کنند. آنها برای دیدار کولوگریوف که با همسرش در خارج از کشور به سر می‌برند، نیستند، بلکه برای دیدار با دوست مشترک، ایوان ایوانوویچ وسکوبوینیکوف، روشنفکری که در کلبه مهماندار زندگی می‌کند، آمده‌اند.[6] دختران کولوگریووف، نادیا (که 15 سال دارد) و لیپا (کوچکتر) نیز با یک فرماندار و خدمتکاران در املاک زندگی می کنند. اینوکنتی (نیکا) دودوروف، پسر 13 ساله ای که فرزند یک تروریست محکوم است توسط مادرش نزد ایوان ایوانوویچ گذاشته شده و با او در کلبه زندگی می کند. در حالی که نیکولای نیکولایویچ و ایوان ایوانوویچ در باغ قدم می زنند و در مورد فلسفه بحث می کنند، متوجه می شوند که قطاری که از دور می گذرد در مکانی غیرمنتظره متوقف شده است و نشان می دهد که چیزی اشتباه است. در قطار پسری 11 ساله به نام میشا گریگوریویچ گوردون با پدرش در حال سفر است. آنها سه روز است که در قطار هستند. در آن مدت مرد مهربانی به میشا هدایای کوچکی داده بود و ساعت ها با پدرش گریگوری اوسیپوویچ گوردون صحبت کرده بود. اما با تشویق وکیلش که با او همسفر بود، مرد مست شده بود. در نهایت مرد به دهلیز واگن قطار در حال حرکت شتافت، پدر پسر را کنار زد، در را باز کرد و خود را بیرون پرت کرد و خودکشی کرد. سپس پدر میشا ترمز اضطراری را کشیده بود و قطار را متوقف کرده بود. مسافران پیاده شده و جسد را مشاهده می کنند در حالی که پلیس فراخوانده می شود. وکیل متوفی نزدیک جسد می ایستد و علت خودکشی را اعتیاد به الکل می داند.

قسمت 2

در طول جنگ روسیه و ژاپن (1904-1905)، آمالیا کارلونا گیچارد به همراه دو فرزندش: رودیون (رودیا) و لاریسا (لارا) از اورال به مسکو می‌رسند. خانم شوهر فقید گیچارد یک بلژیکی بود که به عنوان مهندس برای راه آهن کار می کرد و با ویکتور ایپولیتوویچ کوماروفسکی، وکیل و "تاجر خونسرد" دوست بود. کوماروفسکی آنها را در اتاق های هتل مونته نگرو مستقر می کند، رودیون را در سپاه کادت ثبت نام می کند و لارا را در دبیرستان دخترانه ثبت نام می کند. مدرسه دخترانه همان مدرسه ای است که نادیا کولوگریوف در آن تحصیل می کند. به توصیه کوماروفسکی، آمالیا در یک مغازه لباس فروشی کوچک سرمایه گذاری می کند. آمالیا و فرزندانش حدود یک ماه در مونته نگرو زندگی می کنند و سپس به آپارتمانی در مغازه لباس فروشی نقل مکان می کنند. علیرغم رابطه مداوم با آمالیا، کوماروفسکی شروع به پرورش لارا در پشت مادرش می کند.

در اوایل اکتبر، کارگران خط راه آهن مسکو-برست دست به اعتصاب زدند. سرکارگر ایستگاه پاول فراپونتوویچ آنتیپوف است. دوست او کیپریان ساولیویچ تیورزین به یکی از کارگاه‌های راه‌آهن فراخوانده می‌شود و کارگری را از کتک زدن شاگردش (که نام او اوسیپ (یوسوپکا) گیمازت‌دینوویچ گالیولین است) باز می‌دارد. پلیس پاول فراپونتوویچ را به دلیل نقشش در اعتصاب دستگیر کرد. پسر پاول فراپونتوویچ، پاتولیا (یا پاشا یا پاشکا) پ آولوویچ آنتیپوف با تیورزین و مادرش می آید. مادر تیورزین و پاتولیا در تظاهراتی شرکت می کنند که مورد حمله اژدها قرار می گیرد، اما آنها زنده می مانند و به خانه باز می گردند. در حالی که معترضان از اژدها فرار می کنند، نیکولای نیکولایویچ (عموی یوری) داخل آپارتمانی در مسکو، پشت پنجره ایستاده و فرار مردم را تماشا می کند. مدتی پیش او از منطقه ولگا به پترزبورگ نقل مکان کرد و در همان زمان یوری را به مسکو نقل مکان کرد تا در خانواده گرومکو زندگی کند. نیکلای نیکولایویچ پس از آن در اوایل پاییز از پترزبورگ به مسکو آمده بود و نزد Sventitsky ها که روابط دوردستی داشتند می ماند. خانواده گرومکو متشکل از الکساندر الکساندرویچ گرومکو، همسرش آنا ایوانونا و برادر مجردش نیکولای الکساندرویچ است. آنا دختر یک نجیب زاده ثروتمند فولاد است که اکنون درگذشته است و اهل منطقه یوریاتین در اورال است. آنها یک دختر تونیا دارند.

در ژانویه 1906، گرومکوها یک شب در خانه خود یک رسیتال موسیقی مجلسی را برگزار کردند. یکی از نوازندگان ویولن سل است که دوست آمالیا و همسایه همسایه او در مونته نگرو است.[7] در اواسط اجرا، نوازنده ویولن سل به مونته نگرو فراخوانده می شود، زیرا به او گفته می شود که شخصی در آنجا در حال مرگ است. الکساندر الکساندرویچ، یوری و میشا همراه با نوازنده ویولن سل می آیند. در مونته نگرو، پسران در راهروی عمومی بیرون یکی از اتاق‌ها ایستاده‌اند، [8] خجالت زده، در حالی که آمالیا، که سم مصرف کرده، با استفراغ درمان می‌شود. در نهایت توسط کارمندان پانسیون که از راهرو استفاده می کنند به داخل اتاق پرتاب می شوند. به پسرها اطمینان داده می شود که آمالیا از خطر خارج شده است و هنگامی که وارد اتاق می شوند، او را نیمه برهنه و عرق کرده در حال صحبت با ویولونسل می بینند. او به او می گوید که "مشکوک" داشته است، اما "خوشبختانه معلوم شد که همه چیز احمقانه است." سپس پسرها متوجه شدند در قسمت تاریک اتاق، دختری (لارا است) که روی صندلی خوابیده است. به طور غیرمنتظره ای، کوماروفسکی از پشت پرده بیرون می آید و چراغی را روی میز کنار صندلی لارا می آورد. نور او را از خواب بیدار می کند و او، غافل از اینکه یوری و میشا در حال تماشای آن هستند، لحظه ای خصوصی را با کوماروفسکی به اشتراک می گذارد، "گویی او یک عروسک گردان است و او یک عروسک، مطیع حرکات دست او." آنها با خوشحالی از اینکه رازشان کشف نشد و آمالیا نمرده، نگاه های توطئه آمیز رد و بدل می کنند. این اولین بار است که یوری لارا را می بیند و مجذوب این صحنه می شود. سپس میشا با یوری زمزمه می کند که مردی که او در حال تماشای او است همان کسی است که پدرش را کمی قبل از خودکشی پدرش در قطار مست کرده است.

قسمت 3

در نوامبر 1911، آنا ایوانونا گرومکو به شدت به ذات الریه بیمار می شود. در این زمان، یوری، میشا و تونیا به ترتیب در حال تحصیل برای دکتر، فیلولوژیست و وکیل هستند. یوری متوجه می شود که پدرش فرزندی به نام اوگراف از شاهزاده خانم استولبونوا-انریزی داشته است.

داستان به بهار 1906 بازمی گردد. لارا به طور فزاینده ای تحت تأثیر کنترل کوماروفسکی بر او قرار می گیرد که اکنون شش ماه است که ادامه دارد. برای اینکه از او دور شود، از همکلاسی و دوستش نادیا لاورنتونا کولوگریووف می خواهد که به او کمک کند تا به عنوان معلم خصوصی کار کند. نادیا می گوید که می تواند برای خانواده خود نادیا کار کند زیرا اتفاقاً پدر و مادرش به دنبال معلمی برای خواهرش لیپا هستند. لارا بیش از سه سال به عنوان یک فرماندار برای خانواده کولوگریووف کار می کند. لارا کولوگریووف ها را تحسین می کند و آنها او را طوری دوست دارند که انگار بچه خودشان است. در چهارمین سال زندگی اش با کولوگریووف ها، برادرش رودیا از لارا دیدن می کند. او برای پوشش بدهی به 700 روبل نیاز دارد. لارا می‌گوید که تلاش می‌کند تا پول را دریافت کند و در ازای آن، هفت تیر کادت رودیا به همراه چند فشنگ را می‌خواهد. او این پول را از کولوگریوف دریافت می کند. او پول را پس نمی دهد، زیرا از دستمزد خود برای کمک به حمایت از دوست پسرش پاشا آنتیپوف (به بالا نگاه کنید) و پدرش (که در تبعید زندگی می کند) بدون اطلاع پاشا استفاده می کند.

ما به سمت سال 1911 پیش می رویم. لارا برای آخرین بار از املاک روستایی کولوگریووف ها با آنها بازدید می کند. او از وضعیت خود ناراضی می شود، اما به هر حال از تفریحات املاک لذت می برد و با هفت تیر رودیا به یک تیرانداز عالی تبدیل می شود. وقتی او و خانواده به مسکو باز می گردند، نارضایتی او افزایش می یابد. در حوالی کریسمس، او تصمیم می گیرد از خانواده کولوگریووف جدا شود و از کوماروفسکی پول لازم برای انجام این کار را بخواهد. او قصد دارد او را با هفت تیر رودیا بکشد اگر او او را رد کند. در 27 دسامبر، تاریخ جشن کریسمس Sventitsky، او به خانه کوماروفسکی می رود اما مطلع می شود که او در یک مهمانی کریسمس است. او آدرس مهمانی را می گیرد و به سمت آن حرکت می کند، اما تسلیم شده و به جای آن پاشا را ملاقات می کند. او به او می گوید که باید فورا ازدواج کنند و او هم قبول می کند. در همان لحظه ای که لارا و پاشا مشغول این بحث هستند، یوری و تونیا در حال عبور از آپارتمان پاشا در خیابان، در مسیر خود به سوی Sventitskys هستند. آنها به مهمانی می رسند و از جشن لذت می برند. بعداً لارا به مهمانی می رسد. او هیچ کس دیگری را در آنجا به جز کوماروفسکی نمی شناسد و برای یک توپ لباس نمی پوشد. او سعی می کند کوماروفسکی را متوجه او کند، اما او در حال ورق بازی است

و یا متوجه او نمی شود یا وانمود می کند که متوجه او نیست. او با استنباط‌های سریع متوجه می‌شود که یکی از مردانی که با کوماروفسکی ورق بازی می‌کند کورناکوف، دادستان دادگاه مسکو است. او گروهی از کارگران راه آهن را تحت تعقیب قرار داد که شامل کیپریان تیورزین، پدر رضاعی پاشا بود.[9]

بعداً، در حالی که یوری و تونیا در حال رقصیدن هستند، صدای شلیک به گوش می رسد. غوغایی بزرگ به پا می شود و مشخص می شود که لارا به کورناکوف (نه کوماروفسکی) شلیک کرده است و کورناکوف فقط یک زخم جزئی دریافت کرده است. لارا بیهوش شده است و برخی از مهمانان او را روی صندلی می کشانند. یوری با تعجب او را می شناسد. یوری برای ارائه مراقبت های پزشکی به لارا می رود اما سپس مسیر خود را به کورناکوف تغییر می دهد زیرا او قربانی اسمی است. او زخم کورناکوف را "یک چیز کوچک" می‌داند و می‌خواهد به لارا رسیدگی کند که خانم سونتیتسکی و تونیا فوراً به او می‌گویند که باید به خانه برگردد زیرا چیزی با آنا ایوانونا درست نبود. هنگامی که یوری و تونیا به خانه باز می گردند، متوجه می شوند که آنا ایوانونا مرده است.

قسمت 4

کوماروفسکی از ارتباطات سیاسی خود برای محافظت از لارا در برابر پیگرد قانونی استفاده می کند. لارا و پاشا ازدواج می کنند، از دانشگاه فارغ التحصیل می شوند و با قطار به یوریاتین می روند.

روایت به پاییز دوم جنگ جهانی اول می رود. یوری با تونیا ازدواج کرده و به عنوان پزشک در بیمارستانی در مسکو کار می کند. تونیا اولین فرزندشان را به دنیا می آورد که یک پسر است. در یوریاتین، آنتی‌پوف‌ها اولین فرزند خود را نیز دارند، دختری به نام کاتنکا. اگر چه او عمیقاً لارا را دوست دارد، پاشا احساس می کند که به طور فزاینده ای از عشق او به او خفه شده است. برای فرار، او برای ارتش امپراتوری روسیه داوطلب می شود. لارا به عنوان معلم در یوریاتین شروع به کار می کند. مدتی بعد، او یوریاتین را ترک می کند و به شهری در گالیسیا می رود تا به دنبال پاشا بگردد. این شهر اتفاقا جایی است که یوری اکنون به عنوان پزشک نظامی در آن کار می کند. در جاهای دیگر ستوان آنتیپوف توسط ارتش اتریش-مجارستان اسیر می شود، اما در عمل به اشتباه مفقود شده است. یوری که بر اثر آتش توپخانه مجروح می شود، به بیمارستان میدان جنگ در شهر ملیوزیوو فرستاده می شود، جایی که لارا پرستار او است. گالیولین (شاگردی که در قسمت 2 مورد ضرب و شتم قرار گرفت) نیز در بخش لارا است و در حال بهبودی از جراحات است. او اکنون در واحد پاشا ستوان است. او به لارا اطلاع می دهد که پاشا زنده است، اما او به او شک می کند. لارا یوری را بهتر می شناسد اما تحت تأثیر او قرار نمی گیرد. در انتهای این قسمت در بیمارستان اعلام می شود که انقلاب شده است.

قسمت 5

پس از بهبودی، ژیواگو به عنوان پزشک در بیمارستان می ماند. این باعث می شود که او با لارا نزدیک شود. آنها هر دو (به همراه گالیولین) در تلاش هستند تا اجازه خروج و بازگشت به خانه های خود را بگیرند.

در Meliuzeevo، یک کمیسر تازه وارد برای دولت موقت، که به نام Gintz است، مطلع می شود که یک واحد نظامی محلی ترک کرده است و در یک جنگل پاک شده نزدیک اردو زده است. گینتز تصمیم می گیرد با یک سرباز قزاق که برای محاصره و خلع سلاح فراریان احضار شده اند، همراهی کند. او معتقد است که می تواند به عنوان "سربازان اولین ارتش انقلابی جهان" به غرور فراریان توجه کند. قطاری از قزاق‌های سوار شده از راه می‌رسد و قزاق‌ها سریعاً فراریان را محاصره می‌کنند. گینتز وارد حلقه سواران می شود و برای فراریان سخنرانی می کند. سخنرانی او چنان نتیجه معکوس می دهد که قزاق هایی که برای حمایت از او در آنجا حضور دارند، به تدریج شمشیرهای خود را غلاف می کنند، از اسب پیاده می شوند و شروع به برادری با فراریان می کنند. افسران قزاق به گینتز توصیه می کنند که فرار کند. او این کار را می کند، اما توسط فراریان تعقیب می شود و توسط آنها در ایستگاه راه آهن به طرز وحشیانه ای به قتل می رسد.

کمی قبل از رفتن، یوری با لارا خداحافظی می کند. او با ابراز هیجان از این واقعیت شروع می کند که "سقف کل روسیه کنده شده است و ما و همه مردم خود را زیر آسمان باز می بینیم" با آزادی واقعی برای اولین بار. با وجود خودش، او سپس شروع به ناشیانه گفتن به لارا می کند که نسبت به او احساس دارد. لارا او را متوقف می کند و آنها از هم جدا می شوند. یک هفته بعد، آنها با قطارهای مختلف حرکت می کنند، او به یوریاتین و او به مسکو می روند. در قطاری که به مسکو می رود، یوری به این فکر می کند که چقدر دنیا متفاوت شده است، و در مورد «صادقانه تلاشش با تمام توان برای دوست نداشتن [لارا]».

قسمت های 6 تا 9

پس از انقلاب اکتبر و متعاقب آن جنگ داخلی روسیه، یوری و خانواده اش تصمیم می گیرند با قطار به املاک سابق خانواده تونیا (به نام واریکینو) که در نزدیکی شهر یوریاتین در کوه های اورال قرار دارد، فرار کنند. در طول سفر، او با کمیسر ارتش Strelnikov ("جلاد")، یک فرمانده ترسناک که به طور خلاصه هم سفیدپوستان اسیر شده و هم بسیاری از غیرنظامیان را اعدام می کند، برخورد می کند. یوری و خانواده اش در یک خانه متروکه در املاک مستقر می شوند. در طول زمستان، آنها برای یکدیگر کتاب می خوانند و یوری شعر می نویسد و نوشته های مجله می نویسد. بهار می آید و خانواده برای کار کشاورزی آماده می شوند. یوری برای استفاده از کتابخانه عمومی از یوریاتین دیدن می کند و در یکی از این بازدیدها لارا را در کتابخانه می بیند. او تصمیم می‌گیرد با او صحبت کند، اما ابتدا برخی از کارها را تمام می‌کند و وقتی به بالا نگاه می‌کند، او رفته است. او آدرس خانه اش را از برگه درخواستی که به کتابدار داده بود، دریافت می کند. در بازدید دیگری از شهر، او را در آپارتمانش ملاقات می کند

(که با دخترش به اشتراک می گذارد). او به او اطلاع می دهد که استرلنیکف در واقع پاشا، شوهرش است. در طی یکی از دیدارهای بعدی یوری از یوریاتین، آنها رابطه خود را به پایان رساندند. آنها بیش از دو ماه به طور مرتب در آپارتمان او ملاقات می کنند، اما سپس یوری، در حالی که از یکی از تلاش هایشان به خانه اش در املاک برمی گشت، توسط مردان وفادار به لیبریوس، فرمانده "برادران جنگل"، گروه چریکی بلشویک ربوده می شود. .

قسمت 10 تا 13

لیبریوس یک بلشویک قدیمی فداکار و رهبر بسیار مؤثر مردانش است. با این حال، لیبریوس نیز یک معتاد به کوکائین است، با صدای بلند و خودشیفته. او بارها و بارها یوری را با سخنرانی های طولانی خود در مورد شکوه سوسیالیسم و اجتناب ناپذیر بودن پیروزی آن خسته می کند. یوری بیش از دو سال را با لیبریوس و پارتیزان هایش می گذراند، سپس سرانجام موفق به فرار می شود. پس از یک سفر طاقت فرسا به یوریاتین که عمدتاً با پای پیاده انجام شد، یوری به شهر می رود تا ابتدا لارا را ببیند، نه برای دیدن خانواده اش واریکینو. در شهر، او متوجه می شود که همسر، فرزندان و پدرشوهرش از املاک فرار کرده و به مسکو بازگشتند. از لارا، او متوجه می شود که تونیا پس از رفتن او یک دختر به دنیا آورده است. لارا در زایمان کمک کرد و او و تونیا دوستان صمیمی شدند. یوری شغلی پیدا می کند و چند ماه پیش لارا و دخترش می ماند. سرانجام، یک شهروند نامه ای از تونیا به یوری تحویل می دهد، نامه ای که تونیا پنج ماه قبل نوشته بود و از دستان بی شماری عبور کرده تا به یوری برسد. در نامه، تونیا به او اطلاع می دهد که او، فرزندان و پدرش احتمالاً به پاریس تبعید می شوند. او می گوید: "تمام مشکل این است که من تو را دوست دارم و تو مرا دوست نداری" و "ما هرگز و هرگز دیگر همدیگر را نخواهیم دید." وقتی یوری خواندن نامه را تمام می کند، سینه درد می کند و غش می کند.

قسمت 14

کوماروفسکی دوباره ظاهر می شود. کوماروفسکی با استفاده از نفوذ خود در CPSU، به عنوان وزیر دادگستری جمهوری خاور دور، یک کشور دست نشانده شوروی در سیبری، منصوب شد. او پیشنهاد می کند که یوری و لارا را به خارج از خاک شوروی قاچاق کند. آنها ابتدا امتناع می کنند، اما کوماروفسکی به دروغ اظهار می کند که پاشا آنتیپوف مرده است، زیرا از نظر حزب مورد علاقه قرار گرفته است. او با بیان اینکه این امر لارا را در تیررس چکا قرار می دهد، یوری را متقاعد می کند که رفتن به شرق به نفع اوست. یوری لارا را متقاعد می کند که با کوماروفسکی برود و به او می گوید که به زودی او را دنبال خواهد کرد. در همین حین، ژنرال استرلنیکوف (پاشا) شکار شده به سمت لارا باز می گردد. با این حال، لارا قبلاً با کوماروفسکی رفته است. پاشا پس از ابراز پشیمانی از درد و رنجی که برای کشور و عزیزانش ایجاد کرده است، خودکشی می کند. یوری صبح روز بعد جسدش را پیدا می کند.

قسمت 15

پس از بازگشت به مسکو، وضعیت سلامتی ژیواگو رو به افول است. او با زن دیگری به نام مارینا ازدواج می کند و از او صاحب دو فرزند می شود. او همچنین پروژه های نویسندگی متعددی را برنامه ریزی می کند که هرگز آنها را تمام نمی کند. یوری خانواده جدید و دوستانش را ترک می کند تا به تنهایی در مسکو زندگی کند و روی نویسندگی خود کار کند. با این حال، پس از مدت کوتاهی به تنهایی زندگی می کند، در حالی که سوار تراموا می شود، بر اثر حمله قلبی جان خود را از دست می دهد. در همین حال، لارا برای اطلاع از شوهر مرده‌اش به روسیه بازمی‌گردد و در نهایت در مراسم تشییع جنازه یوری ژیواگو شرکت می‌کند. او برادر ناتنی یوری را که اکنون ژنرال NKVD یوگراف ژیواگو است را متقاعد می کند تا به او در جستجوی دختری که با یوری حامله شده بود، اما در اورال رها شده بود، کمک کند. با این حال، در نهایت، لارا ناپدید می‌شود، که گمان می‌رود در خلال پاکسازی بزرگ جوزف استالین دستگیر شده و در گولاگ در حال مرگ است، «شماره‌ای بی‌نام در فهرستی که بعداً نامشخص شد».

پایان

در طول جنگ جهانی دوم، نیکا دودوروف و میشا گوردون، دوستان قدیمی ژیواگو با هم آشنا می شوند. یکی از بحث های آنها حول یک لباسشویی محلی به نام تانیا، یک بیزپریزورنایا یا یتیم جنگی و شباهت او به یوری و لارا است. تانیا از دوران کودکی سختی که مادرش برای ازدواج با کوماروفسکی او را رها کرده بود، به هر دو مرد می گوید. خیلی بعد، این دو مرد در اولین چاپ شعرهای یوری ژیواگو با هم ملاقات می کنند.

زمینه

امتناع سانسور شوروی

اگرچه شامل قطعاتی است که در دهه‌های 1910 و 1920 نوشته شده‌اند، اما دکتر ژیواگو تا سال 1955 تکمیل نشد. این رمان در سال 1956 به مجله ادبی نووی میر ("Новый Мир") ارسال شد. با این حال، ویراستاران رمان پاسترناک را به دلیل رد ضمنی آن رد کردند. واقع گرایی سوسیالیستی.[10] نویسنده، مانند ژیواگو، بیشتر به فکر رفاه افراد بود تا رفاه جامعه. سانسورچیان شوروی برخی از قسمت‌ها را ضد شوروی تفسیر کردند.[نیازمند منبع] آنها همچنین به انتقادات ظریف پاسترناک از استالینیسم، جمع‌سازی، پاکسازی بزرگ و گولاگ اعتراض کردند.[نیازمند منبع]

ترجمه ها

جلد اول کتاب چاپ ایتالیایی که در نوامبر 1957 توسط Giangiacomo Feltrinelli منتشر شد

پاسترناک چندین نسخه از نسخه خطی کتاب به زبان روسی برای دوستانش را به صورت مخفیانه به کشورهای اروپایی فرستاد. گفته می شود در سال 1957، ناشر ایتالیایی Giangiacomo Feltrinelli ترتیبی داد که این رمان توسط سرجیو D'Angelo به خارج از شوروی منتقل شود. پاسترناک پس از تحویل دست‌نوشته‌اش به کنایه گفت: «از شما دعوت می‌شود تا من روبه‌روی جوخه تیراندازی تماشا کنید».

علیرغم تلاش های مذبوحانه اتحادیه نویسندگان شوروی برای جلوگیری از انتشار آن، فلترینلی ترجمه ایتالیایی این کتاب را در نوامبر 1957 منتشر کرد. تقاضا برای دکتر ژیواگو آنقدر زیاد بود که فلترینلی توانست حقوق ترجمه به هجده زبان مختلف را قبل از انتشار رمان مجوز دهد. حزب کمونیست ایتالیا به تلافی نقش فلترینلی در انتشار رمانی که آنها فکر می کردند منتقد کمونیسم بود، از عضویت خود اخراج کرد.ترجمه فرانسوی توسط Éditions Gallimard در ژوئن 1958 منتشر شد و ترجمه انگلیسی آن در سپتامبر 1958 منتشر شد.

متن روسی منتشر شده توسط سیا

نسخه ای از نسخه مینیاتوری دکتر ژیواگو به زبان روسی که به طور مخفیانه توسط سیا در سال 1959 به عنوان سلاحی علیه رژیم شوروی منتشر شد. جلد جلو و صحافی کتاب را به زبان روسی مشخص می کند. در پشت کتاب آمده است که در فرانسه چاپ شده است. نکته مهم: نسخه جلد شومیز مینیاتوری در سال 1959، یعنی بعد از جایزه نوبل 1958، با کتاب جلد گالینگور منتشر شده توسط موتون اشتباه گرفته نشود.

آژانس اطلاعات مرکزی ایالات متحده متوجه شد که این رمان فرصتی برای شرمسار کردن دولت شوروی است. یک یادداشت داخلی «ارزش تبلیغاتی بزرگ» کتاب را ستوده است: نه تنها متن پیام اومانیستی مرکزی داشت، بلکه سرکوب یک اثر ادبی بزرگ توسط دولت شوروی می‌تواند شهروندان عادی را وادار کند که «به این فکر کنند که دولتشان چه مشکلی دارد».

سیا در اوایل سپتامبر 1958 تصمیم گرفت 1000 نسخه از نسخه گالینگور به زبان روسی را در ناشران موتون لاهه منتشر کند و ترتیبی داد که 365 نسخه از آنها در جلد کتان آبی علامت تجاری موتون در غرفه واتیکان در سال 1958 توزیع شود. نمایشگاه جهانی بروکسل.

چاپ 1000 نسخه تقلبی به زبان روسی توسط ناشران موتون، که توسط سیا سازماندهی شده بود، دارای غلط املایی و داستان کوتاه بود، و غیرقانونی بود، زیرا صاحب نسخه خطی Giangiacomo Feltrinelli بود، [16] که بعداً خود را نوشت. نام در نسخه Mouton.[17][18]

نویسنده ایوان تولستوی ادعا می کند که سیا کمک کرد تا اطمینان حاصل شود که دکتر ژیواگو به زبان اصلی خود به کمیته نوبل ارائه می شود تا پاسترناک برنده جایزه نوبل شود و به اعتبار بین المللی اتحاد جماهیر شوروی آسیب بیشتری وارد کند. او تکرار می کند و جزئیات بیشتری را به ادعاهای فترینلی اضافه می کند که مأموران سیا دست نوشته ای از رمان را رهگیری و عکس گرفتند و تعداد کمی کتاب به زبان روسی مخفیانه چاپ کردند.[11][18][19] اسناد سیا که اخیراً منتشر شده است نشان نمی‌دهد که تلاش‌های آژانس در انتشار نسخه‌ای به زبان روسی برای کمک به پاسترناک برنده جایزه نوبل بوده است.[16]

آنا سرگئیوا-کلیاتیس ، فیلولوژیست روسی، پس از انتشار کتاب لازار فلیشمن، مهاجرت روسیه «دکتر ژیواگو» را کشف می‌کند، در تحقیقات خود در مورد تاریخ انتشارات نیز مشارکت داشت، جایی که او فکر می‌کرد تنها نتیجه ممکن این است که نسخه غیرقانونی است. دکتر ژیواگو توسط یکی از بزرگترین سازمان های مهاجر در اروپا راه اندازی شد: انجمن مرکزی مهاجران پس از جنگ. در حالی که CAPE به فعالیت‌های ضد شوروی معروف بود، چاپ این نسخه تحمیلی اراده سیاسی خود نبود، بلکه پاسخی بود به خواسته‌های معنوی مهاجرت روسیه که با انتشار رمان پاسترناک به زبان ایتالیایی بسیار برانگیخته شد. بدون نسخه اصلی روسی.

جایزه

در سال 1958 پاسترناک به رناته شوایتزر نوشت:

برخی معتقدند جایزه نوبل ممکن است امسال به من تعلق گیرد. من کاملاً متقاعد هستم که از من عبور خواهد کرد و به آلبرتو موراویا خواهد رفت. شما نمی توانید تمام سختی ها، عذاب ها و اضطراب هایی را که برای رویارویی با من به وجود می آید در یک دورنمای احتمالی، هرچند بعید، تصور کنید... یک قدم خارج از محل - و نزدیک ترین افراد به شما محکوم خواهند شد که از همه رنج ببرند. حسادت و کینه و غرور جریحه دار و ناامیدی دیگران و زخم های کهنه بر دل باز خواهد شد.

در 23 اکتبر 1958، بوریس پاسترناک به عنوان برنده جایزه نوبل ادبیات در سال 1958 اعلام شد. این نقل قول سهم پاسترناک را در غزلیات روسی و نقش او در "تداوم سنت بزرگ حماسی روسی" دانست. در 25 اکتبر، پاسترناک تلگرافی به آکادمی سوئد فرستاد:

بی نهایت سپاسگزار، متاثر، مغرور، متعجب، غرق.

در 26 اکتبر، روزنامه ادبی مقاله ای از دیوید زاسلاوسکی را با عنوان "هیاهوی تبلیغاتی ارتجاعی بر سر یک علف هرز ادبی" منتشر کرد.

به دستور مستقیم دفتر سیاسی، کا گ ب خانه پاسترناک را در پردلکینو محاصره کرد. استالین همچنین اشاره شد که اگر پاسترناک برای دریافت مدال نوبل خود به استکهلم سفر کند، از دریافت مدال خودداری خواهد کرد.

-ورود به اتحاد جماهیر شوروی

در نتیجه، پاسترناک در 29 اکتبر تلگراف دوم را به کمیته نوبل فرستاد:

با توجه به معنایی که جامعه ای که در آن زندگی می کنم به جایزه داده است، باید از این تمایز ناشایست که به من اعطا شده است چشم پوشی کنم. لطفاً انصراف داوطلبانه من را اشتباه نگیرید.

آکادمی سوئد اعلام کرد:

البته این امتناع به هیچ وجه اعتبار جایزه را تغییر نمی دهد. تنها برای آکادمی باقی مانده است که با تأسف اعلام کند که اهدای جایزه امکان پذیر نیست.

انتقام شوروی

اتحاد جماهیر نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی علیرغم تصمیم او برای رد این جایزه، به تقبیح پاسترناک در مطبوعات شوروی ادامه داد. علاوه بر این، او حداقل به تبعید رسمی به غرب تهدید شد. در پاسخ، پاسترناک مستقیماً به نیکیتا خروشچف، نخست‌وزیر شوروی نوشت: "ترک سرزمین مادری برای من به معنای مرگ برابر خواهد بود. من با تولد، زندگی و کار به روسیه گره خورده‌ام." خروشچف رمان را خواند و از اینکه کتاب را اصلاً ممنوع کرده بود، بسیار پشیمان شد.در نتیجه این امر و شفاعت جواهر لعل نهرو، نخست وزیر هند، پاسترناک از سرزمین خود اخراج نشد.

در نهایت، بیل مولدین یک کاریکاتور سیاسی ساخت که کمپین دولت شوروی علیه بوریس پاسترناک را به باد انتقاد گرفت. این کارتون پاسترناک و یک محکوم دیگر را در حال شکافتن درختان در برف به تصویر می کشد. پاسترناک در کپشن می گوید من برنده جایزه نوبل ادبیات شدم، جرم تو چه بود؟ این کاریکاتور در سال 1959 برنده جایزه پولیتزر برای کاریکاتور سرمقاله شد.

دکتر ژیواگو پس از مرگ نویسنده

پاسترناک در غروب 30 مه 1960 بر اثر سرطان ریه در خانه اش در پردلکینو درگذشت. او ابتدا پسرانش را احضار کرد و در حضور آنها گفت: "چه کسی به خاطر مرگ من بیشتر رنج خواهد برد؟ چه کسی بیشتر رنج خواهد برد؟ فقط اولیوشا خواهد بود و من وقت نکردم برای او کاری انجام دهم. بدترین چیز این است که او رنج خواهد برد.» آخرین حرف پاسترناک این بود: «خیلی خوب نمی شنوم. و مهی جلوی چشمانم است. اما می رود، نه؟ فراموش نکن فردا پنجره را باز کنی.»

اندکی قبل از مرگ او، یک کشیش کلیسای ارتدکس روسیه آخرین مراسم را به پاسترناک داده بود. بعداً، در شدیدترین مخفیانه، مراسم تشییع جنازه ارتدکس یا پانیخیدا در خانه خانوادگی این خانواده برگزار شد.

علی رغم اینکه فقط یک اطلاعیه کوچک در روزنامه ادبی ظاهر شد، اعلامیه های دست نویس حاوی تاریخ و زمان تشییع جنازه در سراسر سیستم متروی مسکو ارسال شد. در نتیجه هزاران تن از تحسین کنندگان از مسکو به مراسم تشییع جنازه پاسترناک در پردلکینو رفتند. به گفته جان استالورثی، «داوطلبان تابوت باز او را به محل دفن او بردند و کسانی که در آنجا حضور داشتند (از جمله شاعر آندری ووزنسنسکی) شعر ممنوعه «هملت» را از حفظ خواندند».

یکی از سخنرانان ناراضی در مراسم کنار قبر گفت: "خدا راه برگزیدگان را با خار مشخص می کند و پاسترناک را خدا برگزید و مشخص کرد. او به ابدیت اعتقاد داشت و به آن تعلق خواهد داشت... ما تولستوی را تکفیر کردیم. داستایوفسکی را انکار می‌کنیم و اکنون پاسترناک را انکار می‌کنیم. هر چیزی را که برای ما شکوه می‌آورد، سعی می‌کنیم به غرب تبعید کنیم... اما نمی‌توانیم اجازه دهیم.

تا دهه 1980، اشعار پاسترناک فقط به صورت سانسور شده منتشر می شد. علاوه بر این، شهرت او در تبلیغات دولتی تضعیف شد تا اینکه میخائیل گورباچف پرسترویکا را اعلام کرد.

درسال 1988، پس از چندین دهه انتشار در سامیزدات، سرانجام دکتر ژیواگو در صفحات نوی میر که به موضعی ضد کمونیستی تر از زمان حیات پاسترناک تغییر کرده بود، به صورت سریالی منتشر شد. سال بعد، 1989 در سایه آزادی های نسبی دوران گورباچف ، یوگنی بوریسوویچ پاسترناک بالاخره اجازه یافت برای دریافت مدال نوبل پدرش به استکهلم سفر کند. در این مراسم، مستیسلاو روستروپویچ، نوازنده ویولن سل، آهنگی از باخ را به افتخار همکار مخالف شوروی خود اجرا کرد. این رمان از سال 2003 بخشی از برنامه درسی مدارس روسیه شد و در کلاس یازدهم تدریس می شود.تنهایی

در سایه این همه تغییر بزرگ سیاسی، می بینیم که همه چیز با اشتیاق اساسی بشر برای همراهی اداره می شود. ژیواگو و پاشا، عاشق یک زن، هر دو در این دوران ناآرام در جستجوی چنین ثباتی از روسیه عبور می کنند. هر دوی آنها تقریباً در هر سطحی از دوران پرآشوبی که روسیه در نیمه اول قرن بیستم با آن مواجه شد، درگیر هستند، با این حال موضوع مشترک و نیروی محرک پشت همه جنبش‌های آنها خواستن یک زندگی ثابت در خانه است. وقتی برای اولین بار با ژیواگو ملاقات می کنیم، او از همه چیزهایی که می داند جدا می شود. هق هق می کند و روی قبر مادرش ایستاده است. ما شاهد لحظه ای هستیم که تمام ثبات در زندگی او از بین می رود و بقیه رمان تلاش های او برای بازسازی امنیت ربوده شده از او در چنین سن جوانی است. پس از از دست دادن مادرش، ژیواگو در رابطه عاشقانه بعدی اش اشتیاق به آنچه فروید «ابژه مادری» (عشق و محبت زنانه) می نامید، در خود ایجاد می کند.

معاشرت با زنان. ازدواج اول او، با تونیا، ازدواجی نیست که از شور و شوق به وجود آمده، بلکه از دوستی حاصل شده است. به نوعی، تونیا نقش مادری را بر عهده می گیرد که ژیواگو همیشه به دنبالش بود اما فاقد آن بود. اما این یک کراوات عاشقانه نبود. در حالی که او در طول زندگی خود به او احساس وفاداری می کند، هرگز نمی تواند خوشبختی واقعی را با او بیابد، زیرا رابطه آنها فاقد شور و حرارتی است که در رابطه او با لارا لازم بود.

سرخوردگی از ایدئولوژی انقلابی

در آغاز رمان، بین انقلاب 1905 روسیه و جنگ جهانی اول، شخصیت‌ها آزادانه درباره ایده‌های فلسفی و سیاسی مختلف از جمله مارکسیسم بحث می‌کنند، اما پس از انقلاب و وحشت تحمیلی کمونیسم جنگی توسط دولت، ژیواگو و دیگران دیگر حرف سیاسی نمی‌زنند. ژیواگو، یک ناسازگار سرسخت، از «کوری» تبلیغات انقلابی در درون خود غر می‌زند و از «انطباق و شفافیت ریاکاری» دوستانش که به عقاید جزمی غالب پایبند هستند، خشمگین می‌شود. سلامت روانی و حتی جسمی ژیواگو در زیر فشار یک «بی‌تفاوتی منظم و منظم» فرو می‌ریزد که در آن از شهروندان انتظار می‌رود که به جای اینکه خودشان فکر کنند، «روز به روز [خود را] برخلاف آنچه [خود] احساس می‌کنند نشان دهند». در پایان نامه، که در آن روسیه درگیر جنگ جهانی دوم است، شخصیت‌های دودوروف و گوردون به این موضوع می‌پردازند که چگونه جنگ روسیه را در برابر یک دشمن واقعی متحد کرد، که بهتر از روزهای قبل از پاکسازی بزرگ بود، زمانی که روس‌ها علیه یکدیگر قرار گرفتند. ایدئولوژی مرگبار و تصنعی توتالیتاریسم. این نشان دهنده امید پاسترناک است که محاکمه های جنگ بزرگ میهنی، به نقل از مترجم ریچارد پیور، "به آزادی نهایی منتهی شود که از ابتدا وعده انقلاب [روسیه] بود."

تصادف و غیر قابل پیش بینی بودن واقعیت

برخلاف رئالیسم سوسیالیستی که به عنوان سبک هنری رسمی اتحاد جماهیر شوروی تحمیل شد، رمان پاسترناک به شدت بر تصادفات باورنکردنی تکیه دارد (تکیه ای که طرح داستان مورد انتقاد قرار گرفت). پاسترناک از مسیرهای متقاطع شخصیت‌هایش استفاده می‌کند که نه تنها داستان‌های افراد مختلف را در طول دهه‌ها داستان روایت می‌کند، بلکه همچنین برای تأکید بر ماهیت آشفته و غیرقابل پیش‌بینی دوره زمانی که در آن روایت می‌شود، و از واقعیت به طور کلی تر در پایان، درست قبل از مرگش، ژیواگو افشاگری می کند که "چند موجودی در کنار یکدیگر رشد می کنند، با سرعت های متفاوت در کنار یکدیگر حرکت می کنند، و در مورد اینکه سرنوشت یک نفر از دیگری در زندگی پیشی می گیرد، و اینکه چه کسی بیشتر از چه کسی زنده می ماند." این نشان دهنده سفرهای متقاطع شخصیت ها در طول چند دهه است و نشان دهنده شانس هوس انگیز حاکم بر زندگی آنها است.

نقد ادبی

ادموند ویلسون درباره این رمان نوشته است: «به عقیده من، دکتر ژیواگو به عنوان یکی از رویدادهای بزرگ در تاریخ ادبی و اخلاقی انسان خواهد بود».وی. اس. پریچت در نیو استیتسمن نوشت که این رمان «اولین اثر نابغه‌ای است که پس از انقلاب از روسیه بیرون آمد». آکادمی سوئد که جایزه نوبل ادبیات را اعطا می کند، در ژانویه 1958 نوشت: «لهجه قوی میهن پرستانه از راه می رسد، اما هیچ اثری از تبلیغات توخالی وجود ندارد... این اثر با اسناد فراوان، رنگ محلی شدید و صراحت روانشناختی آن، نشان می دهد. شاهد قانع کننده این واقعیت است که استعداد خلاق در ادبیات به هیچ وجه در روسیه منقرض نشده است. به سختی می توان باور کرد که مقامات شوروی به طور جدی ممنوعیت انتشار آن را در سرزمین زادگاهش در نظر بگیرند. شخصیت‌ها به‌طور عجیبی محو شده بودند و نویسنده بیش از حد بر تصادف‌های ساختگی تکیه می‌کرد.» ولادیمیر ناباکوف، که کتاب‌های شعر پاسترناک را به عنوان آثاری از «نابغه‌ی ناب و افسار گسیخته» تحسین می‌کرد، رمان را «مایه تاسف» می‌دانست. چیز، دست و پا چلفتی، پیش پا افتاده و ملودراماتیک، با موقعیت های سهام، وکلای هوسباز، دختران باورنکردنی، دزدان عاشقانه و تصادفات پیش پا افتاده.» از سوی دیگر، برخی از منتقدان آن را به خاطر چیزهایی ستایش کردند که به نظر مترجم ریچارد پیور، هرگز قرار نبود این باشد: یک داستان عاشقانه تکان دهنده، یا زندگینامه غنایی شاعری که در آن فرد در برابر واقعیت های تلخ زندگی شوروی قرار می گیرد. پاسترناک از تصادفات متعدد در طرح دفاع کرد و گفت که آنها "ویژگی هایی برای توصیف جریان تا حدودی ارادی، آزاد و خیالی واقعیت هستند." پاسترناک در دفاع از رمان خود می نویسد «علت هرچه که باشد، واقعیت برای من مانند یک ورود ناگهانی و غیرمنتظره بوده است که به شدت از آن استقبال می شود. من همیشه سعی کرده‌ام این حس فرستاده شدن، پرتاب شدن را بازتولید کنم. در رمان‌هایم تلاشی وجود دارد که کل دنباله (واقعیت‌ها، هستی‌ها، اتفاقات) را به‌عنوان یک موجود متحرک بزرگ نشان دهم...عبور، نورد، الهام عجله. انگار واقعیت خود آزادی انتخاب دارد... از این رو سرزنش می شود که شخصیت های من به اندازه کافی درک نشده اند. به جای ترسیم، سعی کردم آنها را محو کنم. از این رو خودسری صریح «تصادفی» است. در اینجا می خواستم آزادی بی بند و باری زندگی را نشان دهم، حقیقتی که با نامحتمل به هم پیوسته است.

ژیواگو ریشه روسی ژیو به معنای زنده است. از روی این رمان تاکنون قفیلم ها و سریال های متعددی در روسیه و خارج از روسیه در آمریکا ، انگلیس ، برزیل ساخته شده است .

یک مجموعه تلویزیونی برزیلی در سال 1959 اولین اقتباس روی صفحه نمایش بود.یک سریال تلویزیونی بریتانیایی محصول 2002، دکتر ژیواگو با بازی هانس متسون، کایرا نایتلی، الکساندرا ماریا لارا و سم نیل. در نوامبر 2002 توسط ITV در انگلستان و در نوامبر 2003 در تئاتر Masterpiece در ایالات متحده پخش شد.مینی سریال روسی محصول سال 2006 توسط Mosfilm. کل زمان اجرای آن بیش از 500 دقیقه (8 ساعت و 26 دقیقه) است.

مشهورترین اقتباس از دکتر ژیواگو، اقتباس سینمایی دیوید لین در سال 1965 است که بازیگر مصری عمر شریف در نقش ژیواگو و جولی کریستی هنرپیشه انگلیسی در نقش لارا، جرالدین چاپلین در نقش تونیا و الک گینس در نقش یوگراف حضور دارند. این فیلم از نظر تجاری موفق بود و برنده پنج جایزه اسکار شد. این فیلم هنوز هم یک فیلم کلاسیک محسوب می‌شود و به خاطر موسیقی موریس ژار نیز به یاد می‌آید که دارای فیلم رمانتیک «تم لارا» است. اگرچه به طرح رمان وفادار است، اما به تصویر کشیدن چندین شخصیت و رویداد به طرز محسوسی متفاوت است و بسیاری از داستان های فرعی حذف می شوند.

تئاتر

یک موزیکال به نام دکتر ژیواگو در پرم، روسیه در اورال در 22 مارس 2007 به نمایش درآمد و در رپرتوار تئاتر درام پرم در طول سال 50 سالگرد آن باقی ماند. دکتر ژیواگو اقتباسی موزیکال از این رمان است. در ابتدا به عنوان Zhivago در La Jolla Playhouse در سال 2006 به نمایش درآمد. ایوان هرناندز نقش اصلی را بازی کرد. در فوریه 2011 با بازی آنتونی وارلو و لوسی ماندر و تهیه کنندگی آن توسط جان فراست، به عنوان دکتر ژیواگو در تئاتر لیریک، سیدنی بازبینی شد و برای اولین بار به نمایش درآمد. این موزیکال دارای موسیقی متنی از لوسی سایمون، کتابی از مایکل ولر، و اشعار مایکل کوری و امی پاورز (لیزی بوردن و آهنگ‌هایی برای Sunset Boulevard) است. هر دو محصول 2006 و 2011 توسط Des McAnuff کارگردانی شد. موزیکال سوئدی زبان Zjivago برای اولین بار در مالمو اپرای سوئد در 29 اوت 2014 اجرا شد. یک موزیکال در ژاپن توسط تاکارازوکا ریوو در فوریه 2018 تولید شد.

کتاب دکتر ژیواگو مانند تمامی آثار منتشر شده پاسترناك كتاب غریبی است . کتاب همانند مطالعه ای گروهی آغاز می شود. حدود سی شخصیت را قبل از آنکه خود دکتر ژیواگو وارد داستان شود معرفی می کند. سپس مقداری شرح وقایع خانوادگی است؛ نیمه دوم کتاب دکتر ژیواگو تاریخچه زندگی و پیوند دو نفر می باشد. واژه ژیواگو به معنی «زنده» است. برخی از خوانندگان کتاب در انتخاب این نام اشاره ای مرموز به رستاخيز و فناناپذیری دیده اند. خصوصیات جسمی دکتر ژیواگو غیر از بینی برجسته اش، توصیف نشده است؛ اما در مورد پیشینه ها و شخصیتش به آن اندازه که رشته حوادث را اعتبار بخشد سخن گفته است.

او فرزند يك كارخانه دار ثروتمند بود که نه تنها از زندگی آسوده طبقه بالا در روسیه تزاری بلکه از انگیزه ها و شاید بیحالی و سستی فکری و هنری اطرافیان نیز بی نصیب نبود. عمویش نیکالای لیبرالی ثروتمند است که با اندیشه های مختلف خود را می فریبد و به امیدهای واهی ناکجا آبادی برای آینده بشریت دل بسته است و به دلایلی خاص خویش، مذهبی جدید را که فاقد خدا اما متضمن پرستش مسیح است پیش بینی می کند: «می توان بی خدا بود. می توان از وجود و عدم خدا و دلایل آن چیزی ندانست و با این حال اعتقاد داشت که انسان نه در طبیعت بلکه در تاریخ زندگی می کند و اینکه تاریخ بدان گونه که ما می شناسیم با مسیح آغاز شد و بشارت مسیح پایه و اساس آن است.» (بدین گونه پاسترناك که سه چهارمش یهودی است به مسیح همچون تنها راه نجات بشریتی که هر دم به توحش می گراید، اعتقاد پیدا کرد.) ژیواگوی جوان این نظر را می پذیرد و در زندگیش تلاش می کند تا همه را دوست بدارد؛ نه تنها خانواده و دوستانش را بلکه همه را. در شعری که پاسترناك از زبان او می سراید، ژیواگو به شیوه ویتمن (شاعر آمریکایی) جهانی را در آغوش می کشد:

با تمامی مردم همدلم، انگار که در دلشان بوده ام، تمامی گمنامان بخشی از منند

در خود گرفته اند مرا و قلب مرا ، کودکان و درختها و خانه نشینان، و تنها پیروزی من همین است.

وی به ویژه همسرش آنتونیا را دوست می دارد اما هنگامی که در جنگ جهانی اول در مقام پزشك راهی جبهه می شود و خصلت پرهیزکارانه او راه را بر عطش مردانه اش نسبت به لطافت و گرمای زن می بندد، نمی تواند از تعقیب لارا (لاریسا) گویشار دلربا و فداکارترین پرستار بیمارستان نظامی، با چشمانی حسرت زده خودداری کند. وکیل برجسته ای به نام ویکتورکوماروفسکی قبلا این زن را که تبار مختلط روسی- فرانسوی دارد، فریب داده است. لارا درصدد کشتن او برمی آید اما گلوله اش مرد دیگری را زخمی می کند: اکنون وی تلاش دارد تا با خدمت به بیماران، خود را تسلی دهد. شوهر او پاول (پاشا) آنتیپوف طبق گزارش رسمی در عملیات جنگی مفقود شده است. این زن همانند ژیواگو فرهنگ طبقه متوسط را به ارث برده و با ادبیات و موسیقی و هنر هر دو کشور ذوق خود را پالوده است. هنگامی که ارتش روسیه براثر شکست و انقلاب از هم می پاشد لارا نیز ناپدید می شود اما دکتر ژیواگو نمی تواند فراموشش کند.

پاسترناك بر این شاهکارش تعدادی شعر می افزاید، شعرهایی که به دکتر ژیواگو نسبت می دهد اما بی شبهه اشتیاق نهایی خود را برای ایمانی که بتواند بر رنج و مرگ غلبه کند، در آنها باز می تابد. این شعرها آخرین اشعار و آخرین وصیتنامه اوست. می گوید:

این اشعار را که طی سالهای مختلف سروده ام و در این کتاب آمده است، در واقع پیش درآمد نوشتن این رمان بود. طرح رمان به كمك اشعاری که همراه آن آمده است ریخته شد. اگرچه این اشعار ارتباط چندانی به گذر ژیواگو از عشق به طبیعت و حیات گرایی و به مسیح ندارد.

از بیست و چهار قطعه شعری که در این کتاب آمده است هفت قطعه، به ستایش عشق که گهگاه کاملا جسمانی است، می پردازد.

به سهم خویش، در سراسر زندگی ، همچون برده ای سرسپرده به پا ایستاده ام ،

با ترس و احترام ، در برابر افسون دستهای زنان و گرده و شانه ها و گلوی مرمرگونشان

در شعر دیگری جوینده این زیباییها می شود اگرچه بی اعتنایی به ندای انقلاب با این سخن بیرحمانه باشد که : «هر آن کس که نگاهی شهوانی بر زنی بیندازد در ذهن خود با او مرتکب زنا شده است.». او خود را مانند فاسق لیدی چترلی ( رمانی از دی. اچ. لارنس) تصویر می کند:

باتو در اینجا و در این کلبه جنگلی

اکنون تنهاییم

تا که به دیوارهای کنده ای، غمگنانه نظر بردوزیم

بر سر آن نبودیم که به سنگرهای خیابانی یورش بریم

پیداست که به جانب نیستی روانیم

جامه مان را بسان همین بیشه ها و همین برگ درختان می باید به دور افکنیم

هرگاه که به آغوشم می افتی

در جامه خواب و شرابه های ابریشمین،

تو به راه نیستی موهبتی هستی.

حساسیت او نسبت به زنان شاید ستایش او را از طبیعت تشدید کرده باشد. مانند بسیاری دیگر از شاعران فکر می کرد که بین اشکال و اصوات کشتزارهای درختان، جنگلها، آسمان سیمگون و تب و تاب خودش در میان عشق و هراس نوعی همدلی و همنوایی متقابلی هست، گویی طبیعت هم احساس دارد. احساسهایی گونه گون و همانند انسان که با شادی، اندوه ، بالیدن و مرگ آشناست.

ژیواگو و لارا هرگز هرگز حتی در سرشارترین و بی پرواترین شادیهاشان، از شادی اثیری گسترده در کل جهان هستی غافل نبودند و احساس می کردند که خود جزئی از آن کل و عنصری از زیبایی کائنات هستند. این وحدت یا کل برای آنها در حکم هوا برای ادامه زندگی بود.

آنها نمی توانستند طبیعت را به صورتی مکانیکی و توأم با جبر، فيزيك و شیمی بینگارند. طبیعت ارگانیسمی زنده است که از اراده و شاید هم از هدف و هوش برخوردار است. ژیواگو می گوید که زندگی «هرگز امری مادی یا چیزی نیست که بشود آن را در قالب ریخت» زندگی عبارت است از اصل تجدید خویشتن؛ زندگی پیوسته خود را تجدید می کند و از نو می سازد و تغییر می دهد و دگرگون می کند. پاسترناك به استفن اسپندر گفت که به اعتقاد او «واقعیت، خود آزاد است و از شكلها و صورتهای مختلف و بیشمار، خود را انتخاب می کند و می سازد.»

دکتر ژیواگو در شوروی

کتاب دکتر ژیواگو حیرت انگیز و با این همه طبیعی است: رمانی ایده آلیستی است در بحبوحه غوغای «رئالیسم سوسیالیستی» که در خدمت سیاست قرار داشت و واکنشی قابل انتظار در مقابل اصولی بود که جای بسیار کمی برای شعر، احساسات، ظرافت طبع، تخیل و رؤیای روحی کناره جو و متأمل باقی می گذاشت. این کتاب برایمان جالب است چرا که درباره مرد و زن و درباره زندگی و مرگ است و نه دربارۀ ملتی یا سیاستی. ژیواگو به وضوح خود نویسنده است که از خشونت و آشوب زمانه می گریزد؛ خود پاسترناك هم به اورال رفت و عاشق زنی غیر از همسر خود شد. به زعم ناشران شوروی و منتقدان قشری، پرداختن شاعر به خویشتن و به احساسات و عشق های خویش، خیانتی به انقلاب بود.

کتاب دکتر-ژیواگو آنها برای طرد کتاب دلایل بسیاری داشتند. بحث می کردند که انقلاب تا زمانی که چندین کشور ارتشهای خود را به جنگ آن نفرستاده بودند، مسالمت آمیز بود. از هم پاشیدگی اقتصاد، اعدامهای سریع، بیرحمی و رنج که ژیواگو و لارا را آن همه پریشان کرده بود ناشی از جنگ داخلی بود و نه انقلاب. و این گمان کودکانه است که خودکامگی تزاری و مدافعان آن را بدون تحمل سختیها و فقر و مرگ می توان سرنگون کرد. رهبران شوروی و سخنگویان ادیب آن را می توان به سبب یافتن پایگاهی استوار و قهرمانانه -اگرچه خونین- در پیروزی انقلاب عفو کرد. آنها تازه پیروزی تاریخی ارتش شوروی را در سالهای مشقت بار ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ بر ارتش آلمان که شکست ناپذیر می نمود، دیده بودند. به زعم دشمنان پاسترناك، اشتباه دانستن انقلاب به سبب اینکه يك شاعر و معشوقه اش که از فرهنگ و تحصیلات والایی برخوردار بودند، مانند سربازان و مردم معمولی رنج کشیده اند، سخن پوچی بود. صدمات و رنجهای ژیواگو، آنتونيا و لارا در مقایسه با مرارت هایی که میلیونها نفر در محاصره چند ساله لنینگراد تحمل کرده بودند یا سربازان و شهروندانی که زندگیشان را در راه بیرون راندن ارتش هیتلر قدم به قدم از استالینگراد تا برلن فدا کرده بودند، چه اهمیتی داشت؟

چند تن از میهن پرستان خشمگین از جمله شولوخوف، پاسترناك را «مردی که روحش از کشورش به سوی غرب گریخته است» لقب دادند. رهبران شوروی نیز هنگامی که دیدند اندیشه سازان غرب کتاب دکتر ژیواگو را همچون بخشی از جنگ سرد به کار گرفته اند و آن را گواه این گرفتند که بهترین نویسندگان روسیه انقلاب را نفی می کنند، بسیار خشمگین شدند.

پاسترناك اعتقاد داشت که انقلاب را واقعا نفی نکرده است. او ضرورت آن را بیان کرده بود. او فقط عليه لجام گسیختگی پست ترین غرایز پست ترین آدمها طغیان کرده بود. به زعم او این انقلاب تنها پیروزی قهرمانانه بر امثال ورانگل، دنیکین ، کولچاك و سرکوب شدید توطئه های داخلی ای که از خارج تغذیه می شدند، نبود بلکه به معنی حکومت وحشت دوران استالین و «تصفیه» پشت «تصفیه» همان کسانی بود که انقلاب را سازمان داده بودند. محکوم کردن زنان و مردان بیشمار به کار اجباری در اردوگاههای متمرکز، «دمکراسی حیله گرانه» انتخابات تک حزبی، کنترل ادبیات و مطبوعات از سوی حکومت و خودکشی افراد پرشور و وفادار اما از توهم به درآمده نیز بود.

در سال ۱۹۵۶ چنین می نمود که زمان سخن گفتن، زمان فراخواندن ملت به بازگشت از استالین و رو کردن به تمدن فرا رسیده است. شاید از جمله خدمات بسیاری که خروشچف به روسیه کرد این بود که جلو صدمه جسمی به نویسنده کتاب دکتر ژیواگو را گرفت. چاپ کتاب ممنوع شد اما کسی مزاحم پاسترناك نشد. در همان ویلایی که اتحادیه نویسندگان شوروی برایش اجاره کرده بود به زندگی ادامه داد و نامه هایی که برایش فرستاده می شد از جمله نامه های ستایشگران خارجی، بدون هیچ گونه دخالت آشکار به دستش می رسد اگرچه بابت چاپ کتابش در غرب، حق التألیفی برایش نفرستادند. به تدریج خشم و غضب ها فرو نشست و پاسترناك که بزرگترین شاعر روسیه بود به کار دولتی در مسکو فرا خوانده شد.

در 23 اکتبر 1958 زمانی که آکادمی سوئد جایزه ادبی نوبل را بخاطر نوشتن کتاب دکتر-ژیواگو به پاسترناک اهدا کرد و از او خواست که در تاریخ 10 دسامبر 1958 برای دریافت جایزه به استکهلم برود، مشکلات جدیدی برای پاسترناک شروع شد جرم او این بود که طی تلگرافی به سوئد مخابره کرد: «بی نهایت سپاسگزار، متأثر و مغرور، شگفت زده و سردرگم» هستند همین تلگراف باعث شد که رقیبان و دشمنانش با خشم به او حمله کنند . زیرا آنها امیدوار بودند که شولوخوف برای کتاب «دن آرام» که چشم انداز و روح روسیه جدید را بیان می کرد این جایزه را دریافت کند. از نگاه منتقدین پاسترناک در داخل شوروی، اینکه کتابی چنین، فاقد حس همدردی همچون دکتر ژیواگو به جای دن آرام جایزه را ببرد ؛ هم اهانت بود و هم حق کشی. براین اساس ماشین تبلیغات در مطبوعات شوروی پاسترناک را «مایه ننگ»، «خوک» و «سگ وفادار بورژوازی» لقب دادند. دبیر «کمسومول» از او خواست که قبل از آنکه «خلق» خشمگین علیه او اقدامی بکند، از روسیه خارج شود. در 28 اکتبر اتحادیه نویسندگان شوروی پاسترناک را از ریاست آن برکنار کرد. رئیس جدید به آکادمی سوئد پیشنهاد کرد تنها در صورتی به پاسترناک اجازه داده خواهد شد جایزه را دریافت کند که جایزه به پاسترناک و شولوخوف مشترکا داده شود.

بهترین ترجمه کتاب دکتر ژیواگو

با آنکه کتاب دکتر ژیواگو قبل از انقلاب و در دهه چهل دوبار ترجمه شده بود . یکبار آقای علی اصغر خبره زاده متن کتاب را از روی ترجمه فرانسوی آن به فارسی برگرداند و انتشارات سکه آن را به چاپ رساند. این ترجمه بعد از انقلاب توسط انتشارات نگاه تجدید چاپ می شود و پس از گذشت حدود 60 سال از ترجمه اولیه هنوز معروفترین ترجمه کتاب به شمار می رود. دومین ترجمه ترجمه پیش از انقلاب را احمد محیط توسط انتشارات دریا به چاپ رساند که به گفته منتقدین ترجمه قابل دفاعی از رمان نیست. شاید به همین دلیل پس از انقلاب نیز دو ترجمه توسط اسماعیل قهرمانی پور و سوسن اردکانی انجام شد که هر دو ترجمه به گفته منتقدین حرفی برای گفتن نداشتند. در میان چهار ترجمه موجود ترجمه علی اصغر خبره زاده همچنان وضعیت بهتری دارد اما کسانی که با زبان روسی آشنا هستند و اصل کتاب را به روسی خواندند معتقدند نثر ثقیل خبره زاده نتوانسته شاعرانگی کتاب دکتر ژیواگو را به فارسی منتقل کند و به مانند سایر ترجمه های خبره زاده با متنی سنگین و بعضاً واژگانی مستعمل روبرو هستیم. در نتیجه باید بگوییم که دکتر ژیواگو هنوز آنچنان که باید و شاید در زبان فارسی شناخته شده نیست و عمده شناخت فارسی زبانان نه از کتاب دکتر ژیواگو بلکه از فیلمی به همین نام است که از روی کتاب دکتر ژیواگو ساخته شده است.