با برملا شدن اين پروژه، به دستور کندي، امريکا کوبا را در محاصره مي گيرد و اجازه ورود هيچ کشتي را به اين سرزمين نمي دهد. رفيق فيدل در نامه يي به خروشچف، در پاييز 1962، از وي مي خواهد اگر کوبا مورد حمله امريکا قرار بگيرد شوروي بايد با سلاح اتمي به امريکا پاسخ دهد. در نهايت اتحاد جماهير شوروي از پروژه نصب سکوهاي پرتاب موشک در کوبا، در برابر حذف موشک هاي امريکايي مستقر در خاک ترکيه چشم مي پوشد و بحراني که مي توانست سرآغاز جنگي مهيب باشد پايان مي يابد. اين بحران روابط دو کشور امريکا و کوبا را براي هميشه تيره مي کند. اما اين سنت در امريکا باقي مي ماند که اگر مي خواهي رئيس جمهور ايالات متحده باشي بايد برنده «فلوريدا» باشي تا جايي که بسياري از تحليلگران امريکاي لاتين بر اين باورند که سياست امريکا در فلوريدا به گروگان کوباييان فرار کرده از سياست هاي دولت کاسترو درآمده است. در ويتنام نيز اين الگو تکرار و بدل به فاجعه بارترين مداخله حاشيه يي امريکا بر اساس «نظريه دومينو» مي شود. پس از تسليم ژاپن در 1945، تلاش هاي فرانسه براي تجديد حاکميت استعماري بر ويتنام با مقاومت شديد روبه رو شد. سياستگذاران امريکا، همان طور که در بيرون راندن هلند از اندونزي نقش داشتند، خواستار صرف نظر کردن پاريس از هند و چين شدند. اما رهبران فرانسه هشدار دادند از دست رفتن امپراتوري آنها مي تواند به شکست فرانسه در برابر کمونيسم بينجامد و واشنگتن نيز که تمايلي به چنين ريسکي نداشت مرحله به مرحله که از حمايت از فرانسه آغاز شد و به استقرار مربيان و سپس نيروهاي نظامي انجاميد در تلاشي ناموفق براي جلوگيري از فراگرفتن بقيه کشور به دست رژيم کمونيستي ويتنام شمالي از خون و پول خود هزينه کرد.در چين نيز تنها نام کمونيسم کافي بود تا دشمني ايدئولوژيک شکل بگيرد. در ايالات متحده چندين عامل از جمله دشمني چين، احساسات ضدکمونيستي در داخل کشور که به خاطر جنگ سرد تشديد شده بود، و تبليغاتي که توسط دوستان امريکايي چيانگ انجام مي شد، مانع از اين شد که سياستگذاران امريکايي جهت برقراري ارتباط با پکن در سال هاي 1950 و 1960 تلاش کنند. ايالات متحده و چين به ديد دشمن به يکديگر نگاه مي کردند. با اينکه ديپلمات هايشان برخي مواقع در کنفرانس هاي بين المللي با يکديگر ملاقات و گاه و بيگاه مذاکرات در سطح سفير برگزار مي کردند، هيچ يک از دو کشور اظهار علاقه يي نسبت به رسيدن به سازش ابراز نکرد تا جايي که واشنگتن از نفوذ خود جهت ممانعت از ورود جمهوري خلق چين به سازمان ملل هم استفاده کرد.اما امريکاييان در ادامه جنگ سرد يک بار ديگر نشان دادند آنها نه به دنبال يافتن دوستان دائمي اند و نه دشمنان دائمي بلکه دائماً منافع ملي را مي جويند. پس در ژوئيه 1971، دنيا متوجه شد کيسينجر از يک ماموريت سري به چين بازگشته است. نيکسون اعلام کرد دعوت ديدار از چين را پذيرفته است. او با ارزيابي هاي مقامات ارشد وزارت خارجه مبني بر اينکه احتمال دارد چين جهت پايان بخشيدن به جنگ ويتنام و مقابله با قدرت رو به رشد شوروي به امريکا کمک کند، هم راي بود و تشخيص داد تغيير روحيه مردم امريکا، و همچنين سابقه بسيار ضدکمونيستي وي براي او امکان رسيدن به سازش با چين را فراهم مي سازد پس نشانه هاي تمايل به بهبود رابطه با چين را ارسال کرد. زائو انلاي به تدريج مائو شکاک را متقاعد ساخت ايالات متحده ديگر تهديدي عليه چين نيست و ممکن است در تلاش هاي چين براي مقاومت در مقابل فشارهاي شوروي مفيد باشد و پس از آن بود که اين رفتار نيکسون به ضرب المثلي ميان امريکاييان بدل شد. امريکاييان مي گويند تنها نيکسون است که مي تواند به چين برود، که تحت تاثير تامين منافع دائمي، راديکاليسم نيکسوني به آشتي جويي تبديل مي شود. پس از آن بود که مذاکرات نهاني «هنري کيسينجر» و همتاي ويتنام شمالي اش «لي دوک تو» به برقراري روابط مجدد ديپلماتيک ميان آن دو کشور متخاصم در پاريس انجاميد هرچند ارمغان آور جايزه نوبل براي هر دو آنها بود. در «هاواناي فيدل» هم حالا ديگر سال هاست که دفتر نمايندگي ايالات متحده در مساحتي بزرگ تر از سفارتخانه بسياري از کشورها ارتباط ديپلماتيک دو دولت را برقرار مي کند. اما گويا روابط ايران و امريکا در طول ساليان بعد از به بار نشستن انقلاب در ايران حکايتي ديگر يافته است. از زمان تسخير سفارت امريکا در تهران تاکنون در حالي که بعد از ديدار فرستاده ويژه دولت ايران با هيات امريکايي در الجزاير براي حل مساله گروگانگيري تا ديدار علني سفراي ايران و امريکا در بغداد هيچ گونه روابط رسمي ديپلماتيک ميان دو کشور وجود نداشته فراز و فرودها در روابط غيررسمي چندان هم کم نبوده؛ روابط غيررسمي که پنهان و علني مخابره کننده پيام هايي مهم تر از ديدارهاي رسمي براي دو طرف بوده است؛ پيام هايي که هيچ کدام نتوانسته به گفت وگوهايي ديپلماتيک منجر شود. هنگامي که ريگان فرستاده ويژه خود را به تهران مي فرستد تا مگر گره از روابط ميان دو کشور بگشايد در اين تصور است که مک فارلين چون کيسينجر و ايران مانند چين يا ويتنام است در حالي که از نگاه تحليلگران امريکايي نکته يي درباره ايران دور مانده است و آن اينکه در ايران هنور همه بخش هاي جنبش انقلابي به نهادهاي حکمراني بدل نشده است، همه انقلابيون حکمران نشده اند و همه ايدئولوژي به تکنوکراسي بدل نشده است. ريگان اين نکته را هنگامي درمي يابد که ديگر زمان گذشته است. همان کساني که امروز در امريکا سعي دارند هر چه پررنگ تر علاقه خود را به گذشته ريگان ابراز کنند پس از گفت وگو با گورباچف او را به خيانت متهم مي کنند تا نشان دهند ايدئولوژي همچنان زنده است.يعد از ريگان، کلينتون سعي مي کند راهگشاي روابط باشد. رئيس جمهور ايالات متحده با حضور در مجمع عمومي سازمان ملل متحد هنگام سخنراني محمد خاتمي در اجلاس سران در نيويورک نيز سعي داشت پيام هايي از اين دست را مخابره کند. حضوري که کلينتون را بر آن داشت تا نه تنها در اتمام سخنراني خاتمي با تشويق هاي مکرر پيامي را به ايران مخابره کند بلکه بلافاصله با اتمام آن، صحن مجمع عمومي را ترک کرد تا نشان دهد رئيس جمهوري ايالات متحده فقط براي نشان دادن يک آمادگي، بعد از سخنراني خود در ميان بهت هيات ها به جايگاه هيات ديپلماتيک امريکا بازگشته و بيش از نيم ساعت منتظر نشسته تا رئيس جمهوري اسلامي ايران سخن بگويد و دليلي نمي بيند به اين رفتار خارج از عرف ديپلماتيک خود ادامه دهد حتي اگر بعد از خاتمي، ولاديمير پوتين پشت تريبون قرار گيرد. اما ايدئولوژي اين بار در تهران اجازه مخابره پيامي مشابه را نمي دهد. در زمان لشگرکشي امريکا به افغانستان ايران براي از بين بردن دشمن مشترک، طالبان، با ايالات متحده همکاري مي کند. هر دو هيات ديپلماتيک هنگامي که در وين روبه روي هم مي نشينند پيام پايتخت هاي متبوع شان را به يکديگر يادآوري مي کنند. آنها صرفاً راجع به افغانستان گفت وگو خواهند کرد؛ يادآوري که دقيقاً با جملاتي مشابه اين بار در منطقه سبز بغداد از زبان نمايندگان دو کشور درباره عراق تکرار مي شود. اين مثال ها و مثال هايي از اين دست نشان مي دهد سياست خارجي موجود در دو کشور برخوردار از هر دو فرآيند ايدئولوژيک و غيرايدئولوژيک (تکنوکراتيک) است که به طور موازي هم حرکت مي کنند. در حالي که ايدئولوژي به طور کامل نمي تواند کنار گذاشته شود لازم است سياستگذاران کليدي دو طرف براي رسيدن به نتايج مطلوب در انديشه يافتن راه هايي باشند تا بتوانند بر سر ميز مذاکره فرآيند سياستگذاري ايدئولوژيک را به حالت «تعليق» درآورده و تکنوکراسي را جايگزين آن کنند. به گواهي رخدادهايي که در بالا ذکر آن به ميان آمد، اين تعليق، عملي خارق العاده نيست بلکه از جنس کارهايي است که در خلاء ميان روابط دو کشور طي 30سال گذشته، بارها و بارها انجام شده اما همه به يک دليل ايدئولوژيک متوقف مانده اند؛ «ترس از اتهام خيانت».