نقد کتاب مهم سید ولی نصر استاد دانشگاه در آمریکا
بخش اول: نقاط قوت کتاب
۱. نقاط قوت روششناختی و تحلیلی
مهمترین دستاورد کتاب آن است که میکوشد سیاست خارجی جمهوری اسلامی را از سیاهچاله کلیشههای رسانهای غرب بیرون بکشد و آن را بر کرسی تحلیل تاریخی، راهبردی و نهادی بنشاند. رویکرد نصر صرفاً توصیفی نیست؛ او میکوشد منطقی پایدار در پس تصمیمهای بهظاهر پراکنده جمهوری اسلامی بیابد و پیوندی عمیق میان تصمیمگیریهای داخلی و تحولات بینالمللی و منطقهای برقرار کند، بهگونهای که بسیاری از تحولات داخلی مانند نزاع اصلاحطلب و اصولگرا، جنبشهای اجتماعی یا پایان جنگ، در ارتباط با فضای بینالملل و مواجهه با آمریکا تحلیل میشوند. کتاب همچنین الگوهای تکرارشونده در روابط ایران و غرب را برجسته میکند؛ از جمله این الگو که هرگاه ایران گامی به جلو برداشته، آمریکا آن را نشانه ضعف تلقی کرده و واکنش تهاجمی نشان داده است.
رویکرد کتاب تا حدی دیالکتیکی است؛ یعنی هم ذهنیت تصمیمگیران ایرانی و هم ذهنیت تصمیمگیران آمریکایی را منصفانه به تصویر میکشد و زنجیره تشدید تنش (Escalation) را نشان میدهد. نصر میکوشد سیاست خارجی و امنیتی جمهوری اسلامی را «عقلانی» کند؛ البته عقلانیکردن در اینجا به معنای تأیید اخلاقی یا سیاسی تصمیمها نیست، بلکه تلاشی است برای بازسازی منطق پشت تصمیمهای امنیتی ایران، توضیح چارچوب ذهنی تصمیمگیران، و نشاندادن اینکه چرا برخی سیاستها در مقطعی خاص برای تصمیمگیران قابل دفاع یا ضروری به نظر میرسیدند؛ همه اینها برای دورکردن مخاطب از داوریهای ساده و شتابزده. از همینرو کتاب از خواننده میخواهد خود را تا حدی در موقعیت یک استراتژیست یا تصمیمگیر امنیتی ایرانی قرار دهد؛ زیرا برای نقد دقیق یک سیاست، نخست باید منطق شکلگیریاش را فهمید، هرچند لزوماً با نتیجه آن موافق نباشیم.
این تلاش برای فهمِ بدون داوری ارزشی، کتاب را از محکومکردن یا ستایشکردن ایران دور میکند و آن را در چارچوب تاریخی، نهادی و راهبردی تبیین میکند. نصر از کلیشههای ایرانهراسانه رایج در ادبیات خارجی و تا حدودی داخلی فاصله میگیرد و سیاست خارجی جمهوری اسلامی را صرفاً با برچسبهایی مانند جنون ایدئولوژیک، الهیات سیاسی شیعی یا ماجراجویی منطقهای توضیح نمیدهد، بلکه آن را در بستر تاریخ، جغرافیا، نهادها، جنگ، تحریم و مداخلات خارجی بررسی میکند. در این روایت، رفتار ایران بیشتر از خلال استدلالهای ژئوپلیتیکی و واقعگرایانه توضیح داده میشود، نه از طریق تولید هراس و بازنمایی ایران بهعنوان «دیگری» در برابر غرب؛ رویکردی که میتوان آن را نوعی گفتمانشکنی در برابر روایت مسلط غربی دانست.
۲. نقاط قوت تاریخی و مستندسازی
کتاب روایتی مستند از رویارویی ایران و غرب، از آستانه انقلاب تا سالهای اخیر، ارائه میدهد و جزئیات بسیاری را کنار هم میچیند. ارجاعات و منابع آن بسیار غنی است، تا آنجا که تنها بخش ارجاعات بیش از صد صفحه را دربر میگیرد. نصر با بهرهگیری از منابع متنوع، مصاحبهها و اسناد، پشتپرده تصمیمگیریهای اساسی در حوزه بینالملل را با دقت ترسیم میکند و به زمینههای تاریخی مواجهه ایران با غرب و بهویژه آمریکا میپردازد؛ از جمله ردپای رویکردهای آمریکا در شکلگیری اسلام سیاسی و تصمیمگیریهای محمدرضا پهلوی.
یکی از امتیازهای کتاب استفاده سنجیده و مستند از تاریخ است؛ در این رویکرد، تاریخ آزمایشگاه روابط بینالملل تلقی میشود و شناخت آن برای فهم درست نظریههای روابط بینالملل ضروری دانسته شده است. روایت کتاب با تمرکز بر بحرانها و نقاط عطف تاریخی، به فهم تغییر و تحول در تفکر سیاسی و امنیتی ایران کمک میکند. دقت نویسنده در گردآوری دادهها از ویژگیهای مهم اثر است؛ برای نمونه بررسی نگرش محمدرضا شاه به مسئله مصر، انور سادات و مناخیم بگین و رایزنیهای او با مقامات آمریکایی، از دادههای تازه و درخور توجه کتاب است.
کتاب بهویژه برای مخاطبان جوان، اطلاعات فراوانی درباره تاریخ سیاسی و امنیتی ایران فراهم میکند؛ هرچند بخشی از این اطلاعات ممکن است برای پژوهشگران متخصص تازگی نداشته باشد. برای مخاطبی که با این تاریخ آشنایی کمتری دارد، کتاب میتواند تصویری منسجم از رخدادها ارائه کند، پیوند میان بحرانهای مختلف را نشان دهد، زمینه تاریخی تصمیمهای امنیتی را توضیح دهد و آگاهی او را درباره سیاست خارجی و امنیت ملی افزایش دهد. از این منظر، یکی از ارزشهای کتاب آشناکردن نسل جدید با گذشته ایران و تلاش نسلهای پیشین برای حفظ این سرزمین است؛ اهمیتی که در شرایطی برجستهتر میشود که بخشی از نسل جدید گذشته ایران را بهدرستی نمیشناسد یا در میان روایتهای متعارض تاریخی دچار سردرگمی است.
۳. نقاط قوت مفهومی و نظری
فرضیه اصلی کتاب جسورانه و روشنگر توصیف شده است: جمهوری اسلامی از فاز صدور انقلاب به معنای کلاسیک آن عبور کرده و به یک «دولت امنیت ملی» تبدیل شده است. اسلام و تشیع همچنان زبان مشروعیت و هویتاند، اما در بسیاری از تصمیمات کلان، نقش آنها بیشتر در خدمت اهدافی با ماهیت ملی، امنیتی و ژئوپلیتیک قرار گرفته است. نصر موفق میشود برای مخاطب انگلیسیزبان جمعبندی مناسبی از منطق تصمیمگیری سیاسی در جمهوری اسلامی ارائه دهد و ایران را از تصویر یک حکومت یاغی و بیمنطق خارج کند. تحلیل او از تبدیل تدریجی جمهوری اسلامی از منطق ایدئولوژیک به نوعی عملگرایی و واقعگرایی، بهویژه پس از ۱۱ سپتامبر و اشغال عراق، از نقاط قوت نظری کتاب دانسته شده است.
یکی از مهمترین نقاط قوت کتاب تلاش آن برای ارائه یک روایت تاریخی و کلان از شکلگیری سیاست امنیت ملی جمهوری اسلامی است؛ به این معنا که کتاب صرفاً یک تصمیم، یک بحران یا یک مقطع خاص را بررسی نمیکند، بلکه مجموعهای از تحولات تاریخی را در یک زنجیره تحلیلی قرار میدهد: انقلاب اسلامی، گروگانگیری سفارت آمریکا، جنگ ایران و عراق، حملات ۱۱ سپتامبر، سقوط طالبان و سپس سقوط بغداد، بحران سوریه، شکلگیری محور مقاومت، پرونده هستهای، راهبرد «دفاع رو به جلو»، و تحولات مربوط به اسرائیل و جنگ غزه. از این منظر، ارزش کتاب در آن است که سیاست امنیتی ایران را نه مجموعهای از واکنشهای پراکنده، بلکه حاصل تجربههای تاریخی، تهدیدهای محیطی و تصمیمهای انباشتهشده در طول زمان معرفی میکند. ایده محوری کتاب را میتوان چنین صورتبندی کرد: «امنیت دولت را میسازد و جنگ ساختار دولت را تنظیم میکند»؛ ایدهای که ظرفیت آن را دارد بهعنوان گزارهای کلی در علوم سیاسی و مطالعه دولتها نیز مورد توجه قرار گیرد.
کتاب از طریق بررسی بحرانها و نقاط عطف تاریخی، نقشه ذهنی شکلگیری تفکر رهبران ایران را ترسیم میکند و هم ساختار نظام بینالملل و هم ادراک تهدید در سیاست خارجی را مورد توجه قرار میدهد. یکی از مهمترین نقاط قوت آن این است که سیاست منطقهای ایران را صرفاً با ایدئولوژی توضیح نمیدهد؛ بر اساس روایت کتاب، ایدئولوژی در بسیاری از مراحل ابزار تحقق اهداف امنیتی و ژئوپلیتیکی بوده، نه آنکه ژئوپلیتیک صرفاً ابزار اجرای ایدئولوژی باشد. این تفسیر بهویژه در تحلیل جنگ ایران و عراق اهمیت مییابد: ایران در آغاز جنگ از پشتیبانی گسترده بینالمللی برخوردار نبود، با کمبود جنگنده، تانک و تجهیزات نظامی مواجه بود و در برابر دشمنی قرار داشت که از حمایتهای خارجی بهره میبرد؛ در چنین شرایطی، ایدئولوژی و بسیج اعتقادی میتوانست بهعنوان منبعی برای مقاومت و ادامه جنگ عمل کند. از این منظر، کتاب با تبیینهای سادهانگارانهای که تمام سیاست منطقهای ایران را به ایدئولوژی تقلیل میدهند فاصله میگیرد و بر پیوند ایدئولوژی، امنیت، ژئوپلیتیک و ضرورتهای تاریخی تأکید میکند.
یکی دیگر از امتیازهای کتاب فاصلهگرفتن از تحلیل تکعاملی سیاست خارجی ایران است. در این رویکرد، ایدئولوژی مهم است اما تنها عامل تعیینکننده نیست؛ عوامل متعددی از جمله افراد، نقشها، حکومت، جامعه و محیط خارجی، و نیز تاریخ، فرهنگ، جامعه، ژئوپلیتیک، قدرت نظامی، ملیگرایی ایرانی، جهانسومگرایی و ایدئولوژی اسلامی، در شکلگیری سیاست خارجی مؤثر دانسته شدهاند. جمهوری اسلامی ایران بهعنوان دولت-ملتی با هویتی تلفیقی، متشکل از عناصر اسلامی، انقلابی، ایرانی و درحالتوسعه، معرفی شده است که نمیتوان یکی از این عناصر را برجسته کرد و سایر عناصر را نادیده گرفت. نویسنده خود را به یک نظریه محدود نکرده و استفاده از سازهانگاری، سیاست هویت و فرهنگ راهبردی را در قالب نوعی «گلچینگرایی منسجم» به کار برده است؛ رویکردی که از نظریههای مختلف بهره میگیرد اما در نهایت محصولی یکپارچه ارائه میدهد. در همین چارچوب، «استقلال» دال مرکزی کلانراهبرد ایران دانسته شده؛ مفهومی ریشهدار در تجربه تاریخی استعمارستیزی و استبدادستیزی ایرانیان، که فرهنگ ایرانی و اسلامی در آن درهمتنیده و غیرقابل تفکیک توصیف شدهاند.
از جنبههای مثبت دیگر کتاب، توجه به رابطه پیچیده میان امنیت و توسعه است: سیاستهای امنیتی میتوانند بر رشد اقتصادی اثر بگذارند، تهدیدهای خارجی میتوانند توسعه را از دستور کار خارج کنند، هزینههای نظامی و منطقهای میتوانند منابع توسعهای را محدود کنند و فقدان توسعه نیز میتواند ظرفیت امنیتی کشور را کاهش دهد. برای نمونه، اشغال افغانستان و عراق و استقرار نیروهای آمریکایی در شرق و غرب ایران بهعنوان عواملی مطرح میشود که فضای امنیتی جمهوری اسلامی را تغییر دادند؛ نشاندهنده اینکه توسعه اقتصادی، امنیت منطقهای و تصمیمهای راهبردی در یکدیگر تنیدهاند.
پیوند کتاب با ایده «سیاست در بستر زمان» و دیدگاههای پل پیرسون نیز قابل توجه است. بر اساس این تفسیر، سیاستهای کلان از ابتدا بهصورت طرحی نهایی و کاملاً منسجم وجود ندارند، بلکه در جریان رخدادها، بحرانها، فرصتها و واکنشهای متقابل شکل میگیرند: راهبردهای جمهوری اسلامی از ابتدا دقیقاً به شکل کنونی طراحی نشده بودند؛ جایگاه آمریکا و اسرائیل در دستور کار امنیتی ایران در طول زمان تثبیت و تقویت شد؛ محور مقاومت محصول یک تصمیم منفرد و از پیشتعیینشده نبود؛ و تحولات منطقهای، از جمله جنگهای افغانستان و عراق، در شکلگیری این راهبرد نقش داشتند. این رویکرد سیاست چهار دهه جمهوری اسلامی را نه مجموعهای تصادفی و بیمنطق، بلکه فرایندی تاریخی، انباشتی و اقتضایی معرفی میکند؛ بهگونهای که اگر رخدادهایی مانند حمله عراق به کویت، حضور آمریکا در افغانستان و عراق یا بحران سوریه رخ نمیدادند، ممکن بود محور مقاومت و راهبرد دفاع رو به جلو نیز به شکل کنونی پدید نیایند.
از این منظر، کتاب میتواند در محافل فکری، اندیشکدهها و محیطهای تصمیمگیری زمینه گفتوگو درباره آینده راهبرد کلان ایران را فراهم کند: نقاط قوت و ضعف راهبرد دفاع رو به جلو، نسبت میان امنیت و توسعه، نقش مردم در سیاست امنیتی، جایگاه دیپلماسی، هزینههای قدرت منطقهای، آینده جمهوری اسلامی، و ضرورت بازاندیشی در راهبردهای کلان گذشته، از جمله موضوعاتی است که کتاب برای بررسی آنها مفید تلقی شده است؛ بهویژه با این ایده که تجربههای جمهوری اول و دوم میتوانند برای صورتبندی دستور کار جمهوری سوم به کار روند، مشروط به آنکه این مباحث در سطحی جدی از تأمل فکری و سیاستگذاری بررسی شوند. در فضای تحلیلی ایران که مباحث نظری عمیق و اقناعی درباره نسبت ایران با نظام جهانی کم است، طرح چنین بحثی، حتی اگر محل نقد باشد، گامی ضروری برای غنیترشدن گفتوگوی فکری در جامعه دانسته شده است.
ارزش دیگر کتاب در این است که خواننده را با پرسشهایی درباره تداوم و تغییر، کنشگری ایران و چگونگی تأمین امنیت خارجی کشور روبهرو میکند و گذشته ایران را به پرسشهای آینده پیوند میزند: ایران چگونه میتواند هم امنیت داشته باشد و هم توسعه پیدا کند؟ چگونه میتوان به قدرت اقتصادی و صنعتی رسید بدون آنکه دیگران از قدرتگرفتن ایران احساس تهدید کنند؟ چگونه میتوان در منطقهای حساس «خیزشی آرام» داشت؟ چگونه میتوان میان امنیت، توسعه، دیپلماسی و زندگی مردم تعادل برقرار کرد؟ ایران چگونه باید با موقعیت ژئوپلیتیکی خود در مجاورت تنگه هرمز زندگی کند و با همسایگان، اروپا، چین، روسیه و آمریکا تعامل کند، بدون آنکه این موقعیت به منبع دائمی بحران تبدیل شود؟ از این نظر، کتاب مخاطب را به این نتیجه میرساند که امنیت و توسعه در ایران نیازمند الگوی جدیدی از سیاستگذاری و زیست ژئوپلیتیکی است.
سرانجام، جایگاه نویسنده بهعنوان فردی آشنا با فضای سیاستگذاری آمریکا و تاریخ ایران و خاورمیانه، به او امکان داده است میان دو جهان فکری و سیاسی ارتباط برقرار کند، کدهای امنیتی تهران را برای مخاطبان جهانی توضیح دهد و نشان دهد که تصمیمات ایران، حتی در مواردی که پرهزینه یا تنشآفرین به نظر میرسند، درون یک منطق تاریخی و نهادی معنا مییابند. نویسنده علاوه بر تخصص در روابط بینالملل و سیاست خارجی، بهعنوان «دانشور-کارگزار» توصیف شده است؛ کسی که سیاست نظری و عملی را در کنار یکدیگر تجربه کرده و امانتداری پژوهشیاش نیز از امتیازهای اثر دانسته شده است.
۴. نقاط قوت سیاسی و راهبردی
کتاب بهخوبی نشان میدهد که استراتژی کلان جمهوری اسلامی بر محور استقلال و تشکیل شبکه مقاومت استوار است تا از سرنوشت کشورهایی چون عراق، لیبی، سودان و سوریه پیروی نکند. نصر پیوند میان سیاست خارجی و سیاست داخلی را نیز بهخوبی ترسیم میکند؛ بهطوری که بسته یا بازشدن فضای داخلی، حاشیهرانی یا میداندادن به جناحها، همگی در ارتباط با منطق بینالملل ایران تحلیل میشوند. از این رو کتاب برای مخاطب فارسیزبان نیز جذاب است، زیرا با وضعیت فعلی ایران و بنبستهای تکرارشده در تاریخ معاصر پیوند عمیق دارد و میتواند وضع کنونی مواجهه با آمریکا و اسرائیل را تبیین کند.
یکی از دستاوردهای کتاب این است که جنگ را صرفاً به میدان نبرد و عملیات نظامی محدود نمیکند، بلکه اثر آن را بر ساختار دولت، سیاست داخلی، سازمانهای حکومتی، اقتصاد، نهادهای اجتماعی، مناسبات دولت و جامعه، و شیوه توزیع منابع نشان میدهد. با توجه به اندیشه چارلز تیلی، میتوان این گزاره را مطرح کرد که «جنگ دولت را پدید میآورد و دولت جنگ را»؛ از این منظر، جنگ ایران و عراق نهفقط یک منازعه خارجی، بلکه عاملی برای شکلگیری یا تقویت برخی نهادها و رویههای داخلی، مانند جهاد سازندگی و مداخله دولت در اقتصاد، نیز بوده است. بنابراین یکی از نقاط مثبت کتاب توجه به تعامل دوسویه میان امنیت خارجی و ساختار داخلی دولت است.
کتاب صرفاً از شکلگیری و دستاوردهای راهبرد دفاع رو به جلو سخن نمیگوید، بلکه به هزینهها و تناقضهای آن نیز توجه دارد: هزینههای اقتصادی، سیاسی و دیپلماتیک، هزینههای امنیتی، فشار بر جامعه و مردم، افزایش احتمال درگیری مستقیم، دشواری محاسبه هزینه و فایده اقدامات منطقهای، و احتمال تبدیلشدن راهبردی که با هدف بازدارندگی طراحی شده به عاملی برای افزایش خطر جنگ. توجه به این پیامدهای ناخواسته -که ممکن است راهبردی در آغاز برای تأمین امنیت شکل گرفته باشد اما بهتدریج ضد خود شود- یکی از جنبههای قابلتوجه کتاب است.
یکی از مسائل مهم کتاب توجه به مردم بهعنوان حلقهای مفقوده در راهبرد امنیت ملی است. بر این اساس، امنیت ملی نباید صرفاً به معنای بقای حکومت، حفظ قلمرو، افزایش توان نظامی، گسترش نفوذ منطقهای یا جلوگیری از شکست در برابر دشمنان خارجی فهمیده شود؛ بلکه باید پرسید این راهبرد چه هزینهای بر مردم تحمیل میکند، آیا جامعه از ثمرات امنیت برخوردار میشود، آیا توسعه و رفاه عمومی قربانی امنیتگرایی میشود، آیا امنیت بدون آزادی و حقوق بنیادین میتواند پایدار بماند، و آیا پیروزی در یک جبهه، در صورت شکست در حوزههای اجتماعی و اقتصادی، واقعاً پیروزی محسوب میشود؟ در واقع هیچ امنیتی بدون توسعه پایدار نیست و امنیتی که با حقوق و آزادیهای بنیادین تعارض داشته باشد، در نهایت ممکن است به وضعیتی ضدامنیتی تبدیل شود.
اهمیت جغرافیای سیاسی ایران نیز از موضوعات مهم کتاب است: ایران بر تنگه هرمز اشراف دارد، میان خلیج فارس، آسیای مرکزی، دریای خزر و مسیرهای منتهی به اروپا قرار گرفته، برای دسترسی برخی کشورهای آسیای مرکزی به آبهای آزاد اهمیت دارد، در طرحهای کریدورهای منطقهای جایگاهی مهم دارد و برای قدرتهایی مانند چین، روسیه، اروپا و آمریکا اهمیت راهبردی دارد؛ از اینرو حتی اگر نخواهد در امور دیگران مداخله کند، به دلیل موقعیت جغرافیایی خود نمیتواند کاملاً نادیده گرفته شود. کتاب همچنین همزمان به ساختارها، کارگزاران و فرایندها توجه دارد: افزایش تدریجی نقش سپاه پاسداران نه پدیدهای ناگهانی، بلکه پیامد فرایندهای تاریخی، سیاسی و امنیتی معرفی شده و کلانراهبرد مقاومت حاصل پویاییهای تاریخی و اجتماعی دانسته شده است.
یکی از مفاهیم کلیدی کتاب «دفاع رو به جلو» است؛ راهبردی که در شرایط ضعف نسبی نیروی هوایی ایران، محدودیت دسترسی به تسلیحات پیشرفته و شکاف بودجه نظامی با آمریکا و متحدان منطقهای آن شکل گرفته است. ایران بهجای رقابت کلاسیک نظامی، راهبردی نامتقارن برگزیده و حمایت از بازیگران غیردولتی در این چارچوب صرفاً پروژهای ایدئولوژیک یا مذهبی نیست، بلکه بخشی از معماری بازدارندگی است. ایران میکوشد جنگ را از مرزهای خود دور کند، تهدید را در نقاط پیرامونی مهار کند و برای دشمنانش هزینههای چندجبههای ایجاد نماید؛ لبنان، سوریه، عراق، یمن و فلسطین در این راهبرد نه صرفاً میدان نفوذ، بلکه لایههای دفاعی محسوب میشوند. این راهبرد با هزینهای کمتر از بودجههای نظامی رقبای ایران، ظرفیت اثرگذاری منطقهای بالایی ایجاد کرده، هرچند در عین حال ایران را درگیر تعهدات گسترده، دشمنیهای پیچیده و هزینههای فزاینده کرده است.
در برخی دیدگاههای مطرحشده در کتاب، انقلاب اسلامی نقطهای دانسته شده که در آن دین و سیاست در ایران درهمآمیختند و صاحبان دین خود به قدرت سیاسی دست یافتند؛ ایران پس از انقلاب تنها در پی بقا نبود، بلکه به دنبال احیای تمدن، فرهنگ و صدور آرمانهای اسلامی نیز برآمد. حضور ایران در لبنان، یمن و دیگر عرصههای منطقهای از این منظر نشانه خروج از تنهایی استراتژیک و ورود به بلوکبندیهای منطقهای تلقی شده است؛ با این تأکید که حضور در لبنان صرفاً برای صیانت از امنیت ژئوپلیتیکی نیست، بلکه بر پایه آرمانهای اسلامی و یاریرسانی به شیعیان نیز شکل گرفته است -هرچند نتیجه دو مسیر یکی باشد، ماهیت و مبدأ حرکت آنها کاملاً متفاوت است.
جنگ ایران و عراق یکی از مهمترین محورهای تحلیل کتاب است؛ جنگی که نه صرفاً از زاویه نظامی، بلکه از منظر جامعهشناسی سیاسی قدرت بررسی شده و بهعنوان کوره شکلگیری جمهوری اسلامی بهمثابه دولت امنیتی معرفی شده است. تجربه جنگ، تحریمها، تهدیدهای نظامی و حضور گسترده آمریکا در پیرامون ایران به شکلگیری نگاهی انجامید که جهان را تهدیدآمیز و امنیت را مسئلهای وجودی میبیند؛ حمایت گسترده قدرتهای غربی، کشورهای عربی و اتحاد شوروی از عراق نیز این برداشت را در تهران تقویت کرد که ایران در لحظه خطر تنهاست. از دل این تجربه، دکترین خوداتکایی و مقاومت به رکن اصلی سیاست ایران تبدیل شد؛ جنگ به جمهوری اسلامی آموخت که بقا در محیطی خصمانه مستلزم ترکیبی از بسیج اجتماعی، اقتصاد مقاومتی، توان موشکی، نهادهای امنیتی قدرتمند و ظرفیت عملیات نامتقارن است. سپاه پاسداران در این روند نقشی تعیینکننده یافت و از نیرویی انقلابی برای حفاظت از نظام نوپا، به یکی از ارکان اصلی دولت امنیتی تبدیل شد؛ بهگونهای که نخبگان برآمده از جنگ، نظم بینالملل را نه عرصه همکاری، بلکه میدان زور، فریب و تهدید میبینند و تجربه جنگ برای آنان همچنان الگویی زنده برای فهم جهان امروز است.
بر همین اساس، رابطه ایران و آمریکا از خصومت انقلابی به رقابتی ساختاری بر سر نظم منطقهای تبدیل شده است. آمریکا برای جمهوری اسلامی صرفاً یک قدرت خارجی نیست، بلکه نماد نظمی است که ایران آن را عامل محدودسازی استقلال، مهار قدرت و ممانعت از صعود منطقهای خود میداند؛ از سوی دیگر، واشینگتن ایران را بازیگری میبیند که با حمایت از نیروهای همسو، نظم امنیتی مطلوب آمریکا در خاورمیانه را به چالش کشیده است. بنابراین منازعه ایران و آمریکا، برخلاف تصور رایج، صرفاً نزاعی دوجانبه نیست، بلکه رقابتی بر سر معماری امنیتی خاورمیانه است. پس از حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، ایران با وضعیتی دوگانه روبهرو شد: سقوط صدام فرصتی ایجاد کرد، اما استقرار ارتش آمریکا در همسایگی ایران تهدیدی جدید پدید آورد؛ پاسخ ایران گسترش نفوذ در عراق از طریق پیوند با گروههای شیعی، شبکههای سیاسی، نیروهای شبهنظامی و مناسبات مذهبی و اجتماعی بود، و همین منطق در سوریه، لبنان و یمن نیز دنبال شد. حزبالله لبنان مهمترین بازوی بازدارندگی ایران در برابر اسرائیل و دولتهای سنی عرب معرفی شده، حمایت از بشار اسد با حفظ مسیر ژئوپلیتیکی تهران-بغداد-دمشق-بیروت و جلوگیری از شکستن ستون مرکزی محور مقاومت مرتبط دانسته شده، و حمایت از انصارالله در یمن نیز، در کنار ابعاد ایدئولوژیک و منطقهای، ابزاری برای فشار بر عربستان سعودی و گسترش ظرفیت بازدارندگی ایران در جنوب شبهجزیره عربستان معرفی شده است.
خاورمیانه در این روایت صحنه نبردی چندلایه توصیف میشود که در آن جنگ مستقیم، جنگهای نیابتی، تحریم، خرابکاری، حملات سایبری، فشار دیپلماتیک و رقابت بر سر دولتهای شکننده جریان دارد: آمریکا با شبکهای از پایگاههای نظامی، فروش تسلیحات، ائتلاف با اسرائیل و کشورهای عربی و فشار اقتصادی عمل میکند، و ایران با شبکهای از بازیگران غیردولتی، موشکهای بالستیک، پهپادها، نفوذ مذهبی-سیاسی و جنگ نامتقارن پاسخ میدهد. پرونده هستهای نیز در بستر همین رقابت معنا مییابد: برای واشینگتن تهدیدی علیه رژیم عدم اشاعه و امنیت متحدان آمریکاست و برای تهران نماد حق حاکمیت، استقلال علمی و توان بازدارندگی. برجام در سال ۲۰۱۵ لحظهای معرفی شده که میتوانست منازعه را از مسیر امنیتی صرف به مسیر دیپلماتیک منتقل کند؛ اما خروج دولت ترامپ از توافق، بازگشت تحریمها و سیاست فشار حداکثری، این باور را در میان نخبگان امنیتی ایران تقویت کرد که اعتماد به آمریکا خطاست و تنها قدرت سخت میتواند امنیت ایران را تضمین کند.
کتاب در فصلهای پایانی، بهویژه در بحث «قمار هستهای» و «بهای مقاومت»، به بنبستی اشاره میکند که استراتژی کلان ایران با آن روبهرو شده است. اولویتیافتن امنیت بر توسعه موجب شده بخش بزرگی از منابع کشور در خدمت بازدارندگی، سیاست منطقهای و تابآوری در برابر تحریمها قرار گیرد؛ تحریمهای گسترده، تورم، کاهش ارزش پول ملی، مهاجرت نخبگان، فرسایش طبقه متوسط و شکاف میان دولت و جامعه بخشی از بهای این راهبرد دانسته شدهاند. کتاب نشان میدهد که قدرت منطقهای ایران در تضادی آشکار با ناپایداری داخلی قرار گرفته است: ایران در بیرون از مرزهای خود ظرفیت اثرگذاری قابلتوجهی ایجاد کرده، اما در داخل با جامعهای جوان روبهروست که بخش مهمی از آن خواهان زندگی عادی، رشد اقتصادی، آزادیهای اجتماعی و کاهش تنش با جهان است. پرسش اصلی این است که آیا استراتژی مقاومت میتواند در بلندمدت، بدون فرسایش داخلی، تداوم یابد؛ چراکه هیچ استراتژی کلانی، هر قدر در بیرون موفق باشد، بدون رضایت یا تحمل اجتماعی در داخل پایدار نمیماند.
۵. نقاط قوت روایی و ادبی
نصر دادهها را مانند یک داستان، بهگونهای مرتبط و معنادار روایت میکند و در جاهایی که فکتها ناقص هستند، با تکیه بر تجربیات سیاسی خود خلأها را پر میکند تا روایتی جاندار و پویا ارائه دهد. کتاب فراتر از یک متن صرفاً راهبردی، تا حدی بهعنوان تاریخ سیاسی ایران نیز قابل خواندن است، زیرا بخش قابلتوجهی از آن به تحولات داخلی، اجتماعی و جنبشهای اجتماعی اختصاص یافته است. یکی دیگر از نقاط قوت کتاب، روانی و جذابیت متن آن است: روایتمحور بودن، حرکت مرحلهبهمرحله در تاریخ، پیونددادن رخدادها به یکدیگر و دیدن روندها و تغییرها، خواندنیبودن، سهولت مطالعه و پرهیز نسبی از دشواریهای زبانی، از ویژگیهای آن است.
از منظر ترجمه فارسی نیز، نثر متن روان است؛ در اغلب موارد عبارت یا واژهای که ایراد جدی داشته باشد بهسادگی پیدا نمیشود و ترجمه به خوانایی و جذابیت متن کمک کرده است. ایرادهای مطرحشده درباره منابع، عنوان یا برخی عبارات -که در بخش نقدها میآید- نباید با نقد کیفیت کلی ترجمه یکسان گرفته شود؛ این نقدها از سر دقت علمی و توجه به متن است، نه ناظر بر ضعف عمومی ترجمه.
بخش دوم: جایگاه مفهوم «تنهایی استراتژیک ایران»
مفهوم «تنهایی استراتژیک» بهعنوان چارچوبی برای فهم سیاست خارجی، امنیت ملی و جایگاه ایران در نظام بینالملل در کتاب مطرح شده است. این مفهوم به معنای انزوای کامل ایران نیست، بلکه به فقدان شبکهای پایدار از اتحادهای بلندمدت و قابلاتکا با قدرتهای بزرگ اشاره دارد؛ ایران با وجود حضور فعال در نظام بینالملل، در بسیاری از مقاطع تاریخی بدون تکیهگاه خارجی پایدار عمل کرده و همین وضعیت رهبران ایران را به تأکید بر استقلال، خودکفایی و جستوجوی راهبردهای بومی سوق داده است. تنهایی استراتژیک همزمان یک مزیت و یک محدودیت تلقی شده: از یک سو استقلال عمل را افزایش میدهد و از سوی دیگر هزینههای سیاسی، اقتصادی و امنیتی بیشتری ایجاد میکند. از اینرو تعبیر «تنهایی نسبی راهبردی» نیز پیشنهاد شده که صرفاً به انزوا یا محدودیت ائتلافها مربوط نیست، بلکه نسبت میان هویت ملی، ادراک تهدید، الگوی تعامل با قدرتهای بزرگ و ظرفیت تبدیل منابع ژئوپلیتیکی به نفوذ پایدار بینالمللی را نیز دربرمیگیرد. پرسش اساسی این است که آیا تنهایی استراتژیک ایران وضعیتی اجتنابناپذیر و ناشی از مختصات تاریخی و ژئوپلیتیکی است، یا نتیجه انتخابهای راهبردی و الگوهای خاص حکمرانی و سیاست خارجی.
موقعیت ایران در نقطه اتصال سه قاره و در مسیر تبادلات فرهنگی و تجاری، همواره با تهدیدهای بیرونی، جنگها و فشارهای ژئوپلیتیکی همراه بوده است؛ ایران در محیطی قرار دارد که از نظر زبانی، مذهبی و فرهنگی با پیرامون خود تفاوت دارد -فارسیزبان و شیعه در میان اکثریت عرب، ترکزبان و سنیمذهب- و نزدیکی به قدرتهای بزرگ تاریخی و فقدان مرزهای طبیعی دفاعی، از عوامل آسیبپذیری آن دانسته شده است. حافظه تاریخی ایران از مداخلات خارجی، قراردادهای گلستان و ترکمانچای، نفوذ روسیه و بریتانیا، اشغال کشور، بحران آذربایجان، ملیشدن نفت و کودتای ۲۸ مرداد تأثیر پذیرفته، و مفهوم تنهایی استراتژیک را میتوان امتداد یا بازتعریف ایده قدیمیتر «ایران و تنهاییاش» دانست. در برخی دیدگاهها، تداوم تاریخی ایران نه حاصل شانس، بلکه نتیجه شکلگیری نوعی ذهنیت محاصرهشدگی در فرهنگ سیاسی کشور دانسته شده؛ ذهنیتی که امنیت را در گرو آمادگی دائمی در برابر تهدید خارجی تعریف میکند.
در برابر این نگاه، تأکید شده که جبر جغرافیا و جبر فرهنگی نباید بر عواملی مانند نوع حکمرانی، نهادسازی و سیاستگذاری غلبه داده شوند؛ جغرافیا برای بسیاری از کشورها عامل مهمی بوده، اما برخی کشورهای کوچک و متوسط توانستهاند با سیاستهای درست، موقعیت ژئوپلیتیکی دشوار خود را به نقطه قوت تبدیل کنند، و رشد فناوری نظامی نیز از اهمیت جغرافیا در مقایسه با گذشته کاسته است. بر همین اساس، نیاز به تکیه بر توان داخلی، کسب کارآمدی و مقبولیت، پیششرط سیاست خارجی موفق برای همه کشورهاست و اختصاصی به ایران ندارد؛ رابطه منطقی و تعاملی میان دولت و ملت سنگبنای امنیت و سیاست خارجی موفق دانسته شده و هر کشوری برای برخورداری از روابط مفید و باثبات با قدرتهای خارجی نیازمند حکمرانی خوب، نهادهای کارآمد و سیاستگذاری مناسب است. شیوع نظریه توطئه نیز نباید صرفاً به تنهایی استراتژیک نسبت داده شود؛ بلکه ضعف شناخت و میل به مسئولیتگریزی نیز از عوامل مؤثر آن دانسته شدهاند.
ایران در بخش عمدهای از تاریخ خود نتوانسته اتحادهای پایدار و قابلاتکا با قدرتهای بزرگ ایجاد کند؛ حوادثی مانند انقلاب، گروگانگیری، جنگ ایران و عراق و برخی تحولات اخیر در روابط با چین، به تقویت این برداشت کمک کردهاند. در مقابل، مطرح شده که ایران را نباید کشوری کاملاً منزوی دانست، زیرا همواره در نظام بینالملل حضور فعال داشته است؛ روابط خارجی ایران اغلب موضوعمحور و موقت بوده و بیشتر بر اساس شرایط مقطعی شکل گرفته تا تعهدات بلندمدت، وضعیتی که از یک سو استقلال عمل ایران را افزایش داده و از سوی دیگر هزینههای بیشتری بر کشور تحمیل کرده است. برخی دیدگاهها بر این نکته تأکید دارند که نظام بینالملل، بهدلیل رقابت قدرتها و بیاعتمادی متقابل، در ایجاد اتحادهای پایدار با کشورهای مستقل از جمله ایران محدودیتهایی ایجاد میکند؛ و ویژگیهای سیاست خارجی ایران، مانند تأکید بر استقلال سیاسی، تجربه تاریخی بیاعتمادی به قدرتهای خارجی و جهتگیریهای ایدئولوژیک نیز از عوامل تشدیدکننده این وضعیتاند. در عین حال تأکید شده که ایران امروز را نباید کشور منزوی دانست: ایران علاوه بر توان نظامی نامتقارن، بر سرمایه فرهنگی، تاریخی و تمدنی خود تکیه دارد، و ظرفیتهای تمدنی و خودآگاهی تاریخی ملت ایران از عوامل مهم تداوم و پایداری کشور در برابر فشارهای خارجی دانسته شدهاند؛ از این منظر ایران نه صرفاً یک بازیگر امنیتی یا ژئوپلیتیکی، بلکه کشوری با سرمایه فرهنگی، تمدنی و تاریخی ریشهدار است و پیشنهاد شده کتاب در ویراستهای بعدی این ابعاد را پررنگتر ببیند.
نکته پایانی این بخش آن است که بخش مهمی از ادبیات نظری درباره تنهایی استراتژیک ایران توسط پژوهشگران ایرانی مقیم خارج از کشور تولید شده، در حالی که مراکز دانشگاهی، پژوهشگاهها و اندیشکدههای داخل کشور، با وجود ظرفیتهای قابلتوجه، کمتر توانستهاند چارچوبهای نظری بومی و اثرگذار در تراز بینالمللی تولید کنند؛ وضعیتی که نشانه غلبه رویکردهای توصیفی و سیاستمحور بر نظریهپردازی مستقل در فضای علوم سیاسی و روابط بینالملل ایران دانسته شده است. اهمیت آثاری از این دست در آن است که مسئلهای دیرینه را بار دیگر به مرکز بحث بازمیگردانند؛ ارزش اصلی آنها نه لزوماً در ارائه پاسخهای قطعی، بلکه در گشودن فضایی برای بازاندیشی انتقادی درباره جایگاه ایران در جهان معاصر است. برای رهایی از چرخه بازتولید تنهایی در عرصه بینالمللی، تولید دانش راهبردی، نظریهپردازی بومی و گفتوگوی آزاد و نقادانه درباره مبانی سیاست خارجی ضروری دانسته شده است.
بخش سوم: انقلاب اسلامی؛ ایدئولوژی، دین، استقلال و هویت
در کتاب، انقلاب اسلامی در چارچوبی تاریخی و راهبردی بررسی شده و بر تداوم برخی مؤلفهها میان ایران پیش و پس از انقلاب تأکید شده است. انقلاب، در برخی دیدگاههای مطرحشده، بیش از آنکه صرفاً شورشی علیه مدرنیته یا تجدد غربی باشد، قیامی علیه تحقیر ملی و تلاشی برای بازیابی استقلال سیاسی و شأن تاریخی ایران بر مبنای فقه شیعی دانسته شده است؛ جستوجوی دولت مقتدر، اضطراب نسبت به نفوذ بیگانگان و میل به تبدیلشدن به قدرتی تعیینکننده در محیط پیرامونی، از تداومهای مهم پیش و پس از انقلاب معرفی شدهاند.
در برابر این تحلیل، این نقد مطرح شده که مذهب و ایدئولوژی یکسان نیستند: مذهب، برخلاف ایدئولوژیهای مدرن مانند کمونیسم و فاشیسم، واجد ابعاد قدسی، اخلاقی و معنوی است، در حالی که ایدئولوژی ساخته ذهن و تجربه تاریخی بشر مدرن و در مواردی تمامیتخواه تلقی شده است. بر این اساس پیشنهاد شده در توصیف انقلاب اسلامی، بهجای تعبیر «ایدئولوژی اسلامی»، از واژگانی مانند «دینباوری» یا «مذهب» استفاده شود؛ زیرا تقلیل دین به ایدئولوژی ممکن است تحلیل را به نگاههایی نزدیک کند که انقلاب ایران را صرفاً با مفهوم «ایدئولوژی انقلابی» توضیح میدهند.
در نقد روایت سهگانه هویت انقلاب -دموکراسی، اسلام و استقلال- نیز مطرح شده که استقلال نباید صرفاً در کنار اسلامیت قرار گیرد؛ زیرا در دل اسلام، اصل نفی سبیل و نفی سلطهپذیری نیز وجود دارد، و قراردادن استقلال و اسلامیت بهعنوان دو پایه جداگانه ممکن است این برداشت نادرست را ایجاد کند که اسلام فاقد عنصر استقلالطلبی است. پیشنهاد شده نسبت میان دموکراسی، اسلام و استقلال در چاپهای بعدی با تفصیل بیشتری تبیین شود. در همین راستا، در برابر تحلیل کتاب تأکید شده که وزن اصلی آن بر عنصر امنیت و ژئوپلیتیک قرار دارد و جهانبینی اسلامی انقلاب کمتر مورد توجه قرار گرفته است.
بخش چهارم: نقدها و محدودیتهای کتاب
۱. محدودیتهای روششناختی
نویسنده گاهی در محور قراردادن ملاحظات سیاست خارجی برای تبیین تمامی پدیدههای سیاست داخلی جمهوری اسلامی تا حدی دچار افراط شده است؛ برای نمونه، تحلیل عزل آیتالله منتظری صرفاً در چارچوب فاصلهگرفتن از ایدئولوژی گسترشطلب، از منظر تاریخی جای بحث دارد و پیچیدگیهای سیاست داخلی را نادیده میگیرد. نصر همچنین میان «سیاست خارجی» (بهعنوان استراتژی کلان) و «دیپلماسی» (بهعنوان تاکتیک و ابزار) تمایز کافی قائل نمیشود، و همین امر داوریهای کلانی را در کتاب تحتالشعاع قرار میدهد؛ سطح تحلیل او بر پایه روشی دیالکتیکی در رابطه میان جمهوری اسلامی و آمریکا استوار است، در حالی که استراتژی کلان جمهوری اسلامی در این سطح شکل نمیگیرد و باید در سطح کلیتر، یعنی سطح نظام بینالمللی و شبکه نهادهای بینالمللی، بحث میشد.
کتاب گاه بیش از اندازه بر عقلانیت امنیتی تأکید میکند؛ تأکیدی که ممکن است نقش ایدئولوژی، باورهای آخرالزمانی، تعهدات انقلابی، الهیات سیاسی و سیاست هویتی انقلاب اسلامی را کمرنگ کند. برخی رفتارهای ایران را نمیتوان صرفاً با منطق مادی امنیت توضیح داد، زیرا بخشی از آنها ریشه در نگاه انقلابی، آرمانهای فراملی و باورهای دینی دارد. همچنین در برخی نقدها، نظام تصمیمگیری ایران منسجمتر از واقعیت نشان داده شده است؛ ساختار قدرت در ایران متکثر است و میان دولت، نهادهای امنیتی، اصلاحطلبان، اصولگرایان، دیپلماتها، فرماندهان، عملگرایان و ایدئولوگها کشاکش وجود دارد -تضادهایی که گاه به زیگزاگهای راهبردی، از برجام و خروج عملی از محدودیتهای آن تا تنشزدایی منطقهای و تشدید مواجهه با اسرائیل و آمریکا، منجر شدهاند.
کتاب توجه کافی به جامعه، نسل جوان، زنان، طبقات فرودست و بحران مشارکت جمعی در سیاست ندارد؛ در حالی که هیچ استراتژی کلانی، حتی اگر در بیرون موفق باشد، بدون نوعی رضایت یا دستکم تحمل اجتماعی در داخل نمیتواند پایدار بماند. از سوی دیگر، کتاب بیشتر از زاویه ساختاری و کلان نوشته شده و نقش شخصیتها و روابط میان آنها کمرنگ شده است؛ بهویژه نقش آیتالله علی خامنهای، قاسم سلیمانی، اکبر هاشمی رفسنجانی، حسن روحانی و برخی دیگر از چهرههای مؤثر در سیاست امنیتی ایران. اگر کتاب قرار بود رویکردی شخصیتمحور داشته باشد، باید درباره افرادی مانند حسن روحانی -با سابقه طولانی در شورای عالی امنیت ملی، دفاع هوایی، همکاری با دولت هاشمی، نمایندگی رهبری و ریاست شورای عالی امنیت ملی- توجه بیشتری نشان میداد. با این حال، در جلسه تأکید شد که شاید این موضوع را نباید الزاماً ضعف دانست، زیرا کتاب اساساً قصد نداشته تاریخ روابط شخصی یا شبکههای تصمیمگیری را محور تحلیل قرار دهد، بلکه تمرکز آن بر راهبرد کلان و ساختار امنیتی بوده است؛ بنابراین این موضوع هم میتواند محدودیت کتاب و هم نتیجه طبیعی انتخاب رویکرد ساختاری آن باشد.
در همین زمینه، نقش اکبر هاشمی رفسنجانی در کتاب بسیار کمرنگ دانسته شده، در حالی که در دوره او موضوع توسعه، بازسازی و نسبت میان اقتصاد و امنیت اهمیت زیادی داشت: چرا در کتاب درباره خاتمی و احمدینژاد بحث بیشتری شده است؟ چرا نقش رفسنجانی در شکلدهی به مسیر پس از جنگ کمتر بررسی شده؟ آیا بدون تحلیل دقیق دوره او میتوان گذار از جنگ به سیاستهای بعدی را بهخوبی توضیح داد؟ همچنین اشاره شده که نقلقول مستقیم از آیتالله خامنهای در کتاب کم است و بررسی مستقیم مواضع ایشان درباره امنیت ملی، آمریکا، اسرائیل، محور مقاومت، پرونده هستهای، بازدارندگی و دفاع رو به جلو میتوانست به تحلیل کمک کند؛ هرچند این نقد نیز در چارچوب همان تفاوت میان تحلیل ساختاری و شخصیتمحور مطرح شده است.
در تحلیل امنیت ملی، این دیدگاه مطرح شد که نباید فقط به دولت، نهادهای نظامی و محیط بینالمللی توجه کرد، بلکه باید عواملی مانند جامعه، افکار عمومی، رضایت یا نارضایتی مردم، حقوق و آزادیهای بنیادین، ظرفیت اقتصادی، توسعه و رابطه دولت و جامعه را نیز بررسی کرد؛ زیرا راهبردی که در یک جبهه به پیروزی میرسد اما در جبهههای اجتماعی، اقتصادی و توسعهای شکست میخورد، ممکن است در نهایت همان پیروزی اولیه را نیز بیثبات کند. درباره خود راهبرد دفاع رو به جلو نیز این کاستی مطرح شد که ممکن است نقطه پایان مشخصی نداشته باشد، معیار روشنی برای ارزیابی موفقیت یا شکست ارائه نکند، هزینههای آن بهطور دقیق قابلمحاسبه نباشد و مشخص نباشد در چه شرایطی باید متوقف، اصلاح یا جایگزین شود؛ یک راهبرد مطلوب باید بتواند به پرسشهایی مانند «هدف نهایی چیست؟»، «چه زمانی میتوان گفت راهبرد موفق شده است؟»، «هزینه قابلقبول آن چقدر است؟» و «چه زمانی باید از آن عقبنشینی کرد؟» پاسخ دهد.
در امتداد همین نقد، گفته شد راهبرد دفاع رو به جلو عمدتاً بر این منطق استوار است که برای تأمین امنیت داخل باید تهدید را در خارج از مرزها مهار کرد؛ در مقابل، یک راهبرد متوازن باید سه ویژگی داشته باشد: نخست، «زمینی بودن»، یعنی تکیه بر محاسبات واقعی و مبتنی بر ظرفیتهای موجود؛ دوم، «زمانی بودن»، یعنی درنظرگرفتن اقتضائات زمان، چراکه حتی هدفی مانند استقلال، اگر بدون توجه به زمان و شرایط دنبال شود، ممکن است به ضد خود تبدیل شود؛ و سوم، «از داخل به خارج بودن»، یعنی قراردادن پشتوانه داخلی، رضایت اجتماعی، توسعه اقتصادی و قدرت ملی بهعنوان پایه سیاست خارجی و امنیتی. اتکای بیش از حد به محیط بیرونی، بدون تقویت بنیانهای داخلی، میتواند راهبرد امنیتی را آسیبپذیر کند.
یکی از نقدهای مطرحشده به زبان و اصطلاحشناسی کتاب نیز مربوط بود: اصطلاح «دفاع رو به جلو» در ادبیات فارسی نظامی و راهبردی چندان جاافتاده نیست و ممکن است برای مخاطب ایرانی نامأنوس باشد؛ اصطلاحهایی مانند «دفاع در عمق»، «دفاع پیشتاز» یا «پدافند پیشتاز» تعبیرهایی آشناتر مطرح شدند و بهتر بود نویسنده یا مترجمان معادل دقیقتری انتخاب میکردند، اصطلاح را در مقدمه یا پاورقی توضیح میدادند، یا نسبت آن را با مفاهیم رایج در ادبیات راهبردی فارسی روشن میکردند.
در بخش پایانی جلسات، چند مورد مشخص نیازمند بازبینی معرفی شد: نخست، عبارتی در صفحه ۱۶۸ کتاب درباره آیتالله خمینی و تاریخ ۱۴ خرداد ۱۳۶۷ که نیازمند بررسی یا اصلاح دانسته شد. دوم، ادعای صفحه ۲۳۶ مبنی بر حمایت حماس از دولت سوریه؛ منتقد این گزاره را نادرست دانست و گفت در بحران سوریه، حماس در مقطعی در کنار قطر، عربستان و ترکیه قرار گرفت و از مخالفان دولت سوریه حمایت کرد، و به تنش چندساله در روابط ایران و حماس نیز اشاره شد؛ پیشنهاد شد اگر این عبارت از متن اصلی نویسنده است در پاورقی توضیح داده شود و اگر ناشی از ترجمه است اصلاح گردد. سوم، تعبیر «وتوی» توافق سعدآباد در سال ۱۳۸۳ توسط آمریکا؛ ایراد گرفته شد که موضوع اساساً به شورای امنیت نرفته بود تا امکان وتو وجود داشته باشد، و تعبیرهایی مانند «مخالفت آمریکا»، «فشار آمریکا» یا «جلوگیری آمریکا» از نظر حقوقی و سیاسی دقیقتر دانسته شدند.
نقد روشن دیگری به شیوه ارائه منابع مربوط بود: منابع باید با زبان اصلی خود ثبت شوند -منبع روسی به زبان روسی، منبع عربی به زبان عربی، منبع فارسی به زبان فارسی و منبع انگلیسی به زبان انگلیسی- زیرا وقتی عنوان منابع ترجمه میشود، خواننده یا پژوهشگر ممکن است نتواند تشخیص دهد منبع اصلی به چه زبانی بوده، آیا اثر ترجمهشده است یا اصل، و برای بازیابی دقیق آن باید به کدام نسخه مراجعه کند؛ موضوعی که برای اعتبار علمی و امکان استفاده پژوهشی از کتاب اهمیت دارد. کاستی دیگر نبود فهرست منابع کامل در پایان کتاب است؛ ارجاعدادن خواننده به یک وبسایت یا منبع اینترنتی برای پژوهشگران کافی نیست، زیرا ممکن است سایت در آینده از دسترس خارج شود، نشانی اینترنتی تغییر کند، پژوهشگر نتواند مشخصات کامل منبع را بیابد و امکان مراجعه دقیق به اثر اصلی کاهش یابد؛ بر این اساس، کتاب باید فهرست منابعی مستقل و کامل داشته باشد. نبود نمایه نیز بهعنوان یکی از ایرادهای فنی و نشر مطرح شد؛ با توجه به تنوع موضوعات، شخصیتها، کشورها، نهادها، مفاهیم و رخدادهای پوششدادهشده، وجود نمایه میتوانست استفاده پژوهشی از کتاب را آسانتر کند.
یکی از نقدهای مهم ساختاری این بود که کتاب مقدمه خوبی دارد، اما در پایان فاقد نتیجهگیری کافی است؛ انتظار میرفت نویسنده در پایان بهصراحت روشن کند فرضیه اصلی کتاب چه بود، شواهد ارائهشده تا چه اندازه آن فرضیه را تأیید میکنند، آیا همه دادهها با فرضیه اصلی سازگارند، موارد ناسازگار چگونه توضیح داده میشوند و نویسنده در نهایت به چه نتیجهای درباره راهبرد کلان ایران میرسد؛ بخشی درباره مردم وجود دارد، اما این بخش بهتنهایی نمیتواند جایگزین نتیجهگیری نهایی باشد. در بحث فصل «شطرنج هستهای» نیز این پرسش مطرح شد که با توجه به حجم زیاد اسناد و منابع در دسترس نویسنده، چرا این فصل دستاورد اطلاعاتی یا تحلیلی کاملاً تازهای ارائه نمیکند؛ یکی از سخنرانان پاسخ داد که اهمیت کتاب الزاماً در ارائه اطلاعات جدید درباره تکتک رخدادها نیست، بلکه در طرح پرسشها و معماهای کلان است، اما خود طرح این پرسش نشان میدهد که میان حجم منابع، انتظار برای کشف یا تحلیل تازه، و محصول نهایی فصل هستهای فاصلهای وجود داشته است.
اشاره شد که نویسنده به گفتوگوهای شخصی با چهرههایی مانند محمد خاتمی، صادق خرازی، رایان کروکر و دیگر شخصیتهای سیاسی ارجاع داده است؛ راستیآزمایی مستقیم این گفتوگوها برای خواننده دشوار است و او نمیتواند همیشه با اطمینان بداند گفتوگو دقیقاً چه زمانی انجام شده، چه کسی چه عبارتی را بیان کرده، متن کامل گفتوگو چه بوده و آیا روایت نویسنده همه زمینه آن را منعکس میکند یا نه. با این حال، همان سخنران تصریح کرد که برای او ارزش کتاب بیش از آنکه در صحت تکتک خردهدادهها باشد، در روایت کلان از شکلگیری امنیت ملی و الگوهای ذهنی تصمیمگیران قرار دارد؛ نکتهای که هم یک محدودیت روششناختی است و هم به تفاوت میان دو نوع ارزش پژوهشی -ارزش اسنادی و جزئی، و ارزش تفسیری و کلان- مربوط میشود.
سرانجام، درباره این مسئله اختلافنظر وجود داشت که آیا توجه جمهوری اسلامی به فلسطین از ابتدا وجود داشته یا بعدها پدید آمده است. یک دیدگاه بر این نکته تأکید کرد که حمایت از فلسطین در میان برخی نیروهای انقلابی پیش از انقلاب نیز وجود داشت، مسئله فلسطین از آغاز جمهوری اسلامی مطرح بود و روز قدس نیز از همان سالهای نخست شکل گرفت. در مقابل، دیدگاه دیگری بر روایت کتاب تکیه کرد و گفت بسیاری از نیروهای اولیه مرتبط با نهضتهای آزادیبخش بعدها حذف شدند یا از صحنه کنار رفتند -از جمله انحلال دفتر نهضتهای آزادیبخش سپاه، اعدام مهدی هاشمی، کشتهشدن محمد منتظری و تغییر نیروها و شبکههایی که بعدها در شکلگیری محور مقاومت نقش داشتند. اختلاف بر سر این نبود که فلسطین هیچ جایگاهی در آغاز انقلاب نداشته، بلکه بر سر این بود که آیا سیاست فلسطین و محور مقاومت از ابتدا به شکل کنونی وجود داشت یا گرایش اولیه بعدها در نتیجه تحولات منطقهای، افراد جدید و شرایط امنیتی تازه به راهبردی منسجم تبدیل شد؛ نشاندهنده نیاز به تفکیک دقیقتر میان ریشههای اولیه یک ایده و صورتبندی راهبردی متأخر آن.
در بررسی علل جنگ ایران و عراق نیز دیدگاههای متفاوتی مطرح شد. برخی سخنرانان تأکید کردند جنگ را نمیتوان به یک علت فروکاست و عواملی چون نارضایتی صدام از قرارداد الجزایر، تلاش عراق برای تغییر وضعیت مرزی، محدودیت ژئوپلیتیکی عراق در دسترسی به خلیج فارس، مسئله کردها، سابقه درگیری عراق با حکومت پهلوی، تحولات داخلی پس از انقلاب، جنگ سرد و نقش قدرتهای خارجی را در کنار هم باید دید. در مقابل، دیدگاهی بر نقش تعیینکننده آمریکا در طراحی، تداوم یا پایان جنگ تأکید بیشتری داشت. این اختلافنظرها لزوماً به معنای رد کامل روایت کتاب نبود، بلکه نشان میداد تحلیل جنگ نیازمند توجه همزمان به عوامل داخلی، منطقهای و بینالمللی است.
۲. محدودیتهای مفهومی
عنوان کتاب دقیق نیست؛ بهصورت منطقی باید عبارت «جمهوری اسلامی» در آن میآمد، زیرا خواننده ممکن است گمان کند اثر درباره تاریخ ایران است، نه منطق استراتژیک جمهوری اسلامی. عنوان فارسی «استراتژی کلان ایران» نیز همین ابهام را ایجاد میکند که گویی کتاب درباره تاریخ استراتژیک ایران بهطور کلی است، در حالی که موضوع اصلی منطق استراتژیک جمهوری اسلامی است. به همین ترتیب، مفهوم «استراتژی کلان» در جمهوری اسلامی با مفاهیم علوم سیاسی و روابط بینالملل بهدقت تطبیق داده نشده و مشخص نیست معادل سیاست خارجی است یا دیپلماسی؛ نصر گاه تغییرات در دیپلماسی و ابزارها یا نهادهای اجرایی را با تغییر در استراتژی کلان اشتباه میگیرد -برای مثال، ملیگرا خواندن جمهوری اسلامی صرفاً بر اساس سخنان برخی رئیسجمهورها از نظر علمی جای بحث دارد.
مهمترین نقد مفهومی مطرحشده متوجه مفهوم مرکزی «تنهایی استراتژیک» است و چند ایراد را دربر میگیرد. نخست، منحصردانستن تنهایی به ایران: در نظریه روابط بینالملل، بهویژه در رویکرد واقعگرایانه، دولتها فاقد یک قدرت عالیه تضمینکننده امنیت هستند و بنابراین نوعی ناامنی و تنهایی ساختاری کموبیش ویژگی عمومی همه دولتهاست؛ از این منظر پرسیده شده چرا باید ایران تنها کشور دارای «تنهایی استراتژیک» معرفی شود و آیا بریتانیا، چین، روسیه، هند، ژاپن یا دیگر قدرتها نیز در مقاطع مختلف با نوعی تنهایی راهبردی مواجه نبودهاند. دوم، تعمیم مفهوم تنهایی به سراسر تاریخ ایران، حتی به دورههای بسیار دور از هخامنشیان تا امروز؛ تعمیمی که از نظر منتقدان محل بحث جدی است، زیرا شرایط تاریخی، ساختارهای سیاسی، نظامهای بینالمللی و موقعیت ایران در دورههای مختلف تفاوتهای اساسی داشتهاند.
برای برخی سخنرانان، مفهوم «تنهایی استراتژیک» اساساً پذیرفتنی نبود؛ اگر چنین تنهاییای وجود داشته باشد باید آن را برساختهای اجتماعی دانست، نه ویژگی ذاتی ژئوپلیتیک ایران. کشورهایی مانند چین، ژاپن و برزیل نیز با تعریفی گسترده میتوانند در شرایطی «تنها» تلقی شوند؛ استراتژی امری ارادی است و نمیتوان تنهایی را سرنوشت تغییرناپذیر ایران دانست. در عین پذیرش نقش محدودیتهای ژئوپلیتیکی، تأکید شد که شیوه بازی در محیط ژئوپلیتیکی نیز خود یک انتخاب است؛ تنهایی در نظام بینالملل وضعیتی مطلق نیست، بلکه پدیدهای نسبی و وابسته به شرایط تاریخی و انتخاب سیاستهاست، و حتی قدرتهای بزرگ نیز با انتخابهای نادرست ممکن است در شرایط «تنهاماندن» قرار گیرند -تجربه دولت ترامپ و ناتوانی ایالات متحده در برخی مقاطع از بهدستآوردن حمایت گسترده در شورای امنیت، نمونهای برای نسبیبودن این وضعیت دانسته شد.
یکی از تأملات مطرحشده درباره کتاب، وجود دوگانهای به این صورت بود: «یا وابسته هستی یا میجنگی». این دوگانه، هرچند ساده به نظر میرسد، پرسشهای مهمی برای سیاستگذار ایجاد میکند و در فضای سیاسی ایران بر تصمیمگیری درباره مذاکره یا عدم مذاکره تأثیر زیادی داشته است؛ نقد اصلی این بود که میان وابستگی و تخاصم کامل طیفی از موقعیتهای ممکن وجود دارد و واقعیت سیاست بینالملل پیچیدهتر از این دوگانه است. در بحث استقلال نیز تأکید شد که استقلال پدیدهای آنی و وضعیتی ثابت نیست، بلکه فرایندی است که در طول زمان و در نسبت با شرایط جهانی شکل میگیرد؛ میان استقلال و انزوا مرز باریکی وجود دارد و اگر استقلال بهعنوان فرایندی مدیریتشونده در نظر گرفته نشود، ممکن است به مفهومی متصلب تبدیل شود. پرسش اصلی آن نیست که ایستادن در نقطهای خاص در رابطه با غرب استقلال را از بین میبرد یا نه، بلکه این است که چگونه میتوان فرایند استقلال را بهگونهای مدیریت کرد که هم منافع ملی حفظ شود و هم کشور در مسیر توسعه قرار گیرد.
نقد دیگری مطرح شد مبنی بر اینکه کتاب گاهی چنین القا میکند که ایران عامدانه سیاست خارجی خود را امنیتی و راهبرد مقاومت را انتخاب کرده است؛ در برابر این برداشت، بر نقش تجربه مداخلات خارجی، کودتای ۲۸ مرداد، جنگ ایران و عراق و امنیتیسازی ایران از سوی آمریکا -از طریق گفتمانهایی مانند حقوق بشر، صلح خاورمیانه، تروریسم و برنامه هستهای- تأکید شد. البته تصریح شد که کتاب همه مسئولیت تیرگی روابط را بر عهده ایران نمیگذارد و به رفتارهای مسالمتجویانهای نیز اشاره میکند که با واکنش خصمانه روبهرو شدهاند؛ با این حال این پرسش مطرح شد که اگر رویکرد مقاومت انعطافناپذیر پیشتر پاسخ مطلوبی نگرفته، چرا باید همان رویکرد تکرار شود؟ همچنین گفته شد نقش سیاست داخلی و رقابتهای جناحی در برخی بخشهای اثر بیش از اندازه برجسته شده است.
در بررسی پرونده هستهای، نقد شد که کتاب بیشتر بر امنیت، قدرت و بازدارندگی تأکید میکند، در حالی که اهمیت استقلال، عزت ملی، عدالت و هویت نیز در این بحث جای طرح دارد و نباید صرفاً از منظر امنیت و بازدارندگی به موضوع نگریست. همچنین مطرح شد که اثر میکوشد میان دیدگاههای ایران و آمریکا توازن برقرار کند، اما در نهایت روایت ایرانی در آن برجستهتر است؛ برجستگیای که از یک سو نوعی گفتمانشکنی در برابر روایت مسلط غربی ارزیابی شد، اما از سوی دیگر نشان میدهد توازن مورد نظر نویسنده ممکن است در عمل به برجستهترشدن روایت ایرانی بینجامد. در برخی نقدها، تأکید شده که روایت کتاب در مواردی مسئولیت تنشهای ایران و آمریکا را بیش از حد متوجه ایران نشان میدهد؛ از این منظر آمریکا از ابتدا انقلاب اسلامی را مخل نظم جهانی مطلوب خود میدانست و خیلی زود درصدد مهار آن برآمد، و پیشنهاد شده این تصویر در چاپهای بعدی متوازنتر شود. برخی استدلالهای کتاب درباره مذاکرات هستهای نیز متأثر از منابع آمریکایی دانسته شدهاند؛ همچنین به وجود برخی خطاهای فنی در توضیح رآکتور آبسنگین اراک و نحوه مذاکرات اشاره شده است. این مسئله ممکن است باعث شود برخی مسئولیتها و علل تنشها بهصورت نامتوازن توزیع شوند و نزدیکشدن تحلیل کتاب به روایتهای برخی اندیشکدههای غربی میتواند موجب کمرنگشدن بنیانهای قدسی و هویتی انقلاب اسلامی شود؛ پیشنهاد شده در چاپهای بعدی از منابع و روایتهای متنوعتر، بهویژه در تبیین روابط ایران و آمریکا، استفاده شود.
یکی از پیشنهادهای مشخص، افزودن فصلی تازه به ویراستهای بعدی کتاب درباره گذار از «بازدارندگی در سایه» به «رویارویی مستقیم» است؛ پیشنهادی بر اساس تحولات ژئوپلیتیک غرب آسیا پس از نگارش کتاب، از جمله تشدید رویارویی ایران، اسرائیل و آمریکا، گسترش جنگ در غزه، ضربهخوردن بخشی از محور مقاومت، افزایش حملات مستقیم و عبور تدریجی از جنگ سایهها به جنگ آشکار -تحولاتی که نشان میدهند دکترین «دفاع رو به جلو» وارد مرحلهای دشوار و چالشی شده است. پیشنهاد شده بررسی شود که برخورد آشکارتر ایران با اسرائیل و آمریکا چه اثری بر آینده دولت امنیتی، موازنه قدرت منطقهای، اقتصاد سیاسی مقاومت، پایداری داخلی ایران و تداوم یا بازتعریف راهبرد مقاومت خواهد گذاشت؛ پرسش محوری این است که آیا مقاومت همچنان میتواند نقش بازدارنده ایفا کند، یا با فرسایش متحدان منطقهای، فشار اقتصادی و شکاف داخلی نیازمند بازتعریف خواهد شد.
یکی از نقدهای اساسی متوجه تلاش کتاب برای قراردادن دورههای تاریخی متفاوت -دولت صفوی، نظام قاجاری، مشروطه، حکومت رضاشاه، سلطنت محمدرضاشاه و جمهوری اسلامی- در چارچوب یک مفهوم کلی است، در حالی که این دورهها از نظر ساختار سیاسی، مشروعیت، نهادها، روابط اجتماعی، ایدئولوژی، اقتصاد و محیط بینالمللی تفاوتهای زیادی دارند. پرسیده شده آیا میتوان سیاستهای این دورهها را با یک مفهوم چتری واحد توضیح داد، یا در این کار تفاوتهای مهم تاریخی نادیده گرفته میشود؛ مفهوم «انزوای استراتژیک» در برخی مقاطع ممکن است توضیحدهنده باشد، اما در مقاطع دیگر برخی عناصر تاریخی از این چارچوب بیرون میزنند. کتاب تاریخ خود را از دوره صفویه آغاز میکند، اما بهروشنی توضیح نمیدهد چرا این دوره نقطه آغاز مناسبی برای تحلیل راهبرد کلان ایران است؛ اگر نویسنده میخواهد سیاستهای این دورهها را ذیل مفهومی چتری قرار دهد، باید دلیل انتخاب صفویه را توضیح دهد، پیوستگی میان این دورهها را اثبات کند و تفاوتهای بنیادین میان نظمهای سیاسی مختلف را جدی بگیرد؛ صرف قراردادن این دورهها در یک زنجیره تاریخی، از دیدگاه منتقد، برای اثبات وجود یک الگوی واحد کافی نیست.
تفسیر کتاب از مشروطه، استقلالخواهی را در مرکز اهداف مشروطهخواهان قرار میدهد، در حالی که به نظر میرسد مشروطه فقط پروژهای برای استقلال نبود، بلکه اهداف مهم دیگری نیز داشت: محدودکردن سلطنت خودکامه، کاهش ظلم، بهرسمیتشناختن حقوق شهروندی، ایجاد حکومت قانون، تحقق نوعی دموکراسی مشروطه و فراهمکردن زمینه توسعه. برای پشتیبانی از این نقد، توجه به رساله «تنبیهالامه و تنزیهالمله» علامه نائینی پیشنهاد شده، که در آن کاهش ظلم و محدودکردن سلطنت جائر جایگاهی اساسی دارد؛ بنابراین اگر استقلال در تحلیل مشروطه بیش از اندازه برجسته شود، ممکن است سایر اهداف و مطالبات مشروطهخواهان مذهبی و سیاسی کمرنگ شوند. همچنین گفته شد تفسیر کتاب از این دوره، از برخی تحولات بعدی -بهویژه رخدادهای پس از سال ۱۲۸۶ خورشیدی- بهاندازه کافی بهره نمیگیرد؛ برای تحلیل دقیق مشروطه باید علاوه بر شعار استقلال یا واکنش به قدرتهای خارجی، تحولات نهادی، منازعات داخلی، اختلاف میان نیروهای سیاسی، نسبت مجلس و سلطنت، و دگرگونیهای اجتماعی و حقوقی را نیز در نظر گرفت.
نقش اسرائیل نیز در کتاب کمرنگ دانسته شده است، حال آنکه در پنجاه سال گذشته در موضوعاتی مانند روابط ایران و آمریکا، خنثیسازی سیاست منطقهای ایران، مناسبات ایران با اروپا، روابط ایران با هند، چین و روسیه، فروش تجهیزات نظامی، پرونده اس-۳۰۰، دیپلماسی ایران و شکلگیری ائتلافهای منطقهای نقش مهمی داشته است؛ هرگاه امکان گشایش در روابط ایران با برخی قدرتها پدید آمده، اسرائیل نیز در مواردی کوشیده بر این روند اثر منفی بگذارد یا مانع از تحقق آن شود. کتاب در تحلیل پیامدهای سیاست جمهوری اسلامی علیه اسرائیل بیشتر بر این نکته تأکید دارد که این سیاستها در مواردی به سود اسرائیل تمام شدهاند -تقویت موقعیت آن در غزه و کرانه غربی، بازترشدن دست آن در محیط منطقهای، و شکلگیری یا تقویت روندهای عادیسازی روابط با کشورهای عربی از جمله امارات- اما به نظر منتقد، کتاب باید نقش اسرائیل را هم بهعنوان عامل اثرگذار بر محیط امنیتی ایران و هم بهعنوان بازیگری مؤثر بر روابط ایران با دیگر کشورها با جزئیات بیشتری بررسی میکرد.
کتاب با وجود ارائه جزئیات تاریخی فراوان، از نظر نظری با کمبودهایی مواجه است؛ باید بیش از آنکه صرفاً رخدادها و تصمیمها را بازگو کند، به خواننده یک عینک نظری برای فهم امنیت بدهد. در همین زمینه، تقسیمبندی میان دو نوع امنیت پیشنهاد شده: «امنیت ایستا»، که هدف آن حفظ وضع موجود و منجمدکردن شرایط است و هرگونه تغییر را تهدید تلقی میکند؛ و «امنیت پویا»، که در خدمت حرکت، تغییر، تحول و امکان پیشرفت قرار میگیرد، یعنی امنیتی که برای فراهمکردن امکان تغییر و توسعه است، نه جلوگیری از هرگونه تغییر. نقد اصلی وارد بر کتاب این است که باید روشنتر توضیح دهد امنیت ملی دقیقاً به چه معناست، امنیت جمهوری اسلامی بر چه نظریهای استوار بوده، پرونده هستهای با کدام نظریه امنیتی قابل توضیح است، آیا سیاست هستهای واقعاً به امنیت ملی ایران کمک کرده، و آیا امنیتی که از توسعه، آزادی و حقوق مردم جدا شود میتواند امنیت پایدار ایجاد کند.
یکی از مهمترین مباحث انتقادی جلسه درباره نسبتدادن این گزاره به نظریه صلح پایدار کانت بود که جنگها زمانی پایان مییابند که طرفین از ادامه منازعه فرسوده شوند و منافع صلح بر منافع جنگ غلبه کند. پرسیده شد آیا این گزاره واقعاً با نظریه «صلح پایدار» کانت مطابقت دارد؛ زیرا نظریه کانت بر محورهایی مانند جمهوریبودن ساختار مدنی کشورها، نقش شهروندان در جلوگیری از جنگافروزی دولتها، حاکمیت قانون ملل، نظم حقوقی میان دولتها و گسترش شهروندی جهانی استوار است. از این منظر، تفسیر صلح پایدار بهعنوان صرفاً فرسودگی طرفین، سادهسازی یا انتساب نادقیقی است؛ هرچند تفکیک میان «پایان جنگ بر اثر فرسودگی» و «صلح پایدار به معنای کانتی» موجه است، برای دقت نظری باید افزود که فرسودگی و افزایش هزینههای جنگ میتوانند بخشی از مسیر حرکت بشر به سوی صلح در اندیشه کانت باشند، نه همه آن؛ خطای اصلی نه در وجود ارتباط با کانت، بلکه در تبدیل یک سازوکار تجربی پایان منازعه به تمامیت نظریه حقوقی و سیاسی صلح پایدار اوست. با این حال، ممکن است نویسنده درصدد داوری درباره نظریه کانت نبوده، بلکه صرفاً گفتوگویی سیاسی را نقل کرده و منظور اصلی، منطق ترجیح صلح بر تداوم جنگ بوده باشد، نه بازسازی دقیق نظریه کانت؛ بنابراین شاید بتوان این گزاره را با «منطق کانتی» سازگار دانست، اما نسبتدادن مستقیم آن به نظریه «صلح پایدار» نیازمند دقت بیشتری است. از آنجا که متن انگلیسی کتاب و ترجمه فارسی در این بخش یکسان است، اگر ایرادی وجود داشته باشد لزوماً ناشی از ترجمه نیست و ممکن است به برداشت یا صورتبندی نویسنده مربوط باشد.
۳. محدودیتهای تاریخی
کتاب مملو از مواردی است که به نظر میرسد نادرست یا سادهانگارانهاند؛ برای نمونه، استفاده از عبارت «سرکوب کردها» یا «شورش کردها» در اوایل انقلاب، بدون توجه به تنوع شهرها و مناطق کردنشین و ترکمننشین. نصر همچنین مدعی شده در جریان عملیات کربلای پنج، امام خمینی فتوایی صادر کردند تا شیعیان بصره به سپاه ایران بپیوندند، اما ناسیونالیسم عربی مانع شد؛ در حالی که چنین فتوایی در اسناد موجود نیست و صرفاً سخنان کلی پیش از آن بیان شده بود. به دلیل آنکه مخاطب کتاب انگلیسیزبان است، مؤلف به شدت به سادهسازی و کلیگویی روی آورده است؛ رویکردی که اگر اثر در داخل کشور منتشر میشد، قطعاً مورد انتقاد قرار میگرفت.
۴. محدودیتهای سیاسی
نصر میان منافع ایران، منافع جمهوری اسلامی و منافع نهادهای حاکم تمایز کافی نمیگذارد و گاهی این سه را با هم یکی میگیرد. تحلیل او از برخی وقایع -مانند کمک جمهوری اسلامی در سقوط طالبان یا گفتوگوی سردار سلیمانی با فرمانده آمریکایی- جای بحث دارد و ممکن است یکسویه یا ناقص باشد. کتاب همچنین بیشتر بر رابطه دوسویه ایران و آمریکا متمرکز است و نقش سایر بازیگران منطقهای و بینالمللی را کمتر میبیند.
۵. محدودیتهای اخلاقی و اجتماعی
اگرچه نصر به هزینههای مقاومت برای مردم ایران -تحریم، فشار اقتصادی، انزوا- اشاره میکند، برخی ناقدان معتقدند این هزینهها بهاندازه نقش راهبرد مقاومت تحلیل نشدهاند. کتاب بیشتر بر منطق بقای نظام متمرکز است و کمتر به پیامدهای اخلاقی و اجتماعی سیاستهای خارجی بر زندگی روزمره مردم میپردازد. کمرنگبودن جامعه در تحلیل کلان کتاب از همین منظر قابل طرح است: نسل جوان، زنان، طبقات فرودست و بحران مشارکت جمعی در سیاست، موضوعاتی هستند که نیازمند توجه بیشتری بودند؛ شکاف میان دولت و جامعه و پیامدهای آن برای پایداری راهبرد کلان از جمله مسائل مهمی است که در نقدها برجسته شده، چراکه راهبردهای امنیتی و منطقهای، حتی در صورت موفقیت خارجی، بدون پشتوانه اجتماعی پایدار نمیمانند. ارزیابی استراتژی کلان ایران باید علاوه بر قدرت و بازدارندگی، ظرفیت اجتماعی، رضایت عمومی و هزینههای داخلی را نیز دربرگیرد.
۶. محدودیتهای ترجمه و عنوان فارسی
همانگونه که پیشتر اشاره شد، عنوان «استراتژی کلان ایران» این ابهام را ایجاد میکند که گویی کتاب درباره تاریخ استراتژیک ایران بهطور کلی است، در حالی که موضوع اصلی منطق استراتژیک جمهوری اسلامی است؛ برخی ناقدان معتقدند عنوان باید دقیقتر میبود و عبارت «جمهوری اسلامی» در آن گنجانده میشد تا از سوءتفاهم جلوگیری شود. در کنار این، نقد اصطلاحشناسی «دفاع رو به جلو» -که پیشتر شرح داده شد- نیز از همین جنس دشواریهای برگردان مفاهیم راهبردی به زبان فارسی است.
۷. محدودیتهای ادبی و روایی
کتاب برای مخاطب انگلیسیزبان نوشته شده و برای خواننده داخلی ممکن است نوآوری خاصی نداشته باشد، زیرا بسیاری از تحلیلهای مطرحشده برای مخاطب ایرانی آشناست. نصر بهعنوان یک دانشگاهی و مشاور سیاسی، گاهی بیشتر به تبیین منطق تصمیمگیری برای مخاطب غربی میپردازد تا نقد درونی آن منطق؛ این امر ممکن است برای مخاطب ایرانی که به دنبال ارزیابی انتقادی است، کافی نباشد.
از منظر تحلیل گفتمان، نقدی مطرح شد مبنی بر اینکه کتاب از حیث ساختار روایی با نوعی انسداد گفتمانی روبهروست: پنج «حلقه گفتمانی» در سراسر یازده فصل کتاب تکرار میشوند و ابرساختار روایت را شکل میدهند؛ در این الگو، در هر فصل شخصیتها و موقعیتها تغییر میکنند، اما الگوی اصلی ثابت میماند. حلقه نخست، آسیبپذیری واقعی است: ایران با یک آسیبپذیری واقعی و مستند -مانند کودتا، جنگ یا تحریم- روبهرو میشود؛ این بخش از روایت از نظر دقت و صداقت در نشاندادن آسیبپذیریها مورد تأیید قرار گرفت. حلقه دوم، تبدیل خطر به تهدید وجودی است: خطر واقعی به تهدیدی وجودی و مسئله مرگ و زندگی کشور تبدیل میشود؛ امنیت دال مرکزی روایت است، اما عمدتاً به معنای بقا تعریف میشود و تقریباً هر رخداد در جایگاه تهدیدی وجودی قرار میگیرد. نقد مطرحشده این بود که این صورتبندی نوعی قاببندی احساسی و راهبردی ایجاد میکند و مشکلات را بزرگتر از اندازه واقعی نشان میدهد، در حالی که در سیاست معمولاً راهحلهای متعددی وجود دارد و نباید همه گزینهها را به واکنشی در سطح بقا محدود کرد. حلقه سوم، معرفی پاسخ نخبگان بهعنوان تنها انتخاب عقلانی است. حلقه چهارم، تبدیل آن پاسخ به باوری ثابت است که بر اساس آن دشمن همواره در کمین است و بقای کشور پیوسته در معرض خطر قرار دارد. حلقه پنجم، کمرنگشدن هزینههاست: هزینه انتخابهایی که عقلانی و اجتنابناپذیر توصیف شدهاند، در مقایسه با ضرورت تصمیمها کموزنتر دیده میشود.
این الگوی پنجحلقهای در نمونههای متعددی از کتاب قابل ردیابی دانسته شد: در روایت بهقدرترسیدن رضاشاه، آشفتگی و ضعف دولت پس از انقلاب مشروطه تهدیدی جدی معرفی میشود و تشکیل دولتی مقتدر و متمرکز پاسخی ناگزیر جلوه میکند، در حالی که هزینه این انتخاب -یعنی تضعیف مشروطهخواهی ایرانیان- کمرنگ میماند. در فصلهای هفتم و هشتم نیز، قرارگرفتن ایران در «محور شرارت» پس از ۱۱ سپتامبر، ضرورت آمادگی نظامی و شکلدهی به محور مقاومت را به پاسخی عقلانی تبدیل میکند، اما هزینههایی که ایران برای ایجاد و حفظ این محور پرداخته، در مقایسه با اجتنابناپذیر جلوهدادن راهبرد، کمتر مورد توجه قرار میگیرد.
در نقد دیدگاه کتاب درباره جنگ بهعنوان عاملی برای دولت-ملتسازی، این احتمال مطرح شد که بخشی از واقعیت تاریخی در این صورتبندی نادیده گرفته شود؛ دیدگاه جایگزین این بود که دولتسازی در ایران بیش از هر چیز از مسیر انتخابات شکل گرفته و مشروعیتی که انقلاب، صندوقهای رأی و حضور مردم در صحنه به ساختار دولت بخشید، امکان مقاومت هشتساله در برابر تجاوز خارجی را فراهم کرد، نه برعکس؛ هرچند نقش جنگ در برکشیدن نیروهای انسانی جدید و ایجاد نهادهای تازه نیز پذیرفته شد، در مجموع نسبت دولت با جامعه عامل مهمتری در فرایند ملتسازی دانسته شد.
در نقد تعبیر «دولت امنیت» نیز گفته شد نویسنده، بنا بر سنت مطالعات روابط بینالملل، امنیت ملی را عمدتاً معطوف به امنیت خارجی تعریف میکند؛ در مقابل، تأکید شد که مکاتب متأخر مطالعات امنیت ملی، امنیت را مرکب از امنیت داخلی و خارجی میدانند و باید پرسید «امنیت چه کسی؟». در مفهوم محدود امنیت، امنیت دولت در مرکز قرار میگیرد و این نگاه تکسویه میتواند در معرض لغزش به سوی امنیتیسازی بیحدوحصر جامعه قرار گیرد؛ گفته شد در سالهای اخیر این نگاه امنیتمحور از سوی نخبگان جامعه ایرانی مورد انتقاد قرار گرفته و نوعی سنت درونی نقد بر نگاه امنیتی در جامعه ایرانی وجود دارد که به نظر میرسد در کتاب توجه چندانی به آن نشده است.
در پایان این بخش، مطرح شد که هیچ جامعهای نمیتواند پس از جنگ و بحران با همان سیاستهای پیشین به مسیر خود ادامه دهد و انتظار موفقیت داشته باشد؛ پس از هر بحران، نیاز به بازنگری در سیاستهای اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی وجود دارد و جامعه ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست. تداوم توسعه و ثبات اجتماعی مستلزم تغییرات و اصلاحاتی است که بتواند پاسخگوی تحولات جامعه باشد؛ گردش نخبگان، تقویت سرمایه اجتماعی و توجه به تحولات فرهنگی از جمله ضرورتهای مطرحشده در این زمینه بود.
جمعبندی نهایی
برآیند کلی سخنان جلسات را میتوان چنین خلاصه کرد: کتاب «بر لبه تنهایی» از نگاه سخنرانان، اثری است که با نثری روان و روایتی تاریخی و جذاب، تلاش میکند شکلگیری راهبرد کلان امنیتی جمهوری اسلامی ایران را در بستر تحولات تاریخی، جنگها، تهدیدهای منطقهای و مناسبات قدرت توضیح دهد. مهمترین ارزش آن در این دانسته شد که سیاست امنیتی ایران را از سطح داوریهای شتابزده و تبیینهای صرفاً ایدئولوژیک فراتر میبرد و منطق تاریخی، ژئوپلیتیکی و امنیتی آن را بازسازی میکند.
در عین حال، سخنرانان درباره برخی مسائل مهم کتاب پرسشها و نقدهایی مطرح کردند؛ از جمله: ابهام نظری مفهوم «تنهایی استراتژیک»، تفاوت بار معنایی عنوان فارسی با عنوان انگلیسی، دشواری قراردادن دورههای تاریخی متفاوت ذیل یک مفهوم واحد، برجستهسازی بیش از حد استقلال در تحلیل مشروطه، کمرنگبودن نقش اسرائیل، کمبود چارچوب نظری روشن درباره امنیت، ابهام در نسبتدادن برخی گزارهها به کانت، کمرنگبودن نقش بعضی شخصیتها، نبود نتیجهگیری نهایی روشن، نبود نمایه و فهرست منابع کامل، ترجمهشدن منابع بهجای حفظ زبان اصلی، و وجود برخی عبارات یا دادههای نیازمند بازبینی.
با وجود این نقدها، ارزیابی کلی جلسات نسبت به کتاب منفی نبود. بیشتر سخنرانان آن را اثری خواندنی، مفید، قابلتوجه و زمینهساز گفتوگو درباره آینده امنیت، توسعه و جایگاه ژئوپلیتیکی ایران دانستند. در واقع، کتاب از دیدگاه آنان بیش از آنکه پاسخی نهایی به همه مسائل امنیتی ایران باشد، اثری است که مجموعهای از مسائل مهم و گاه حلنشده را پیش روی خواننده قرار میدهد و او را به بازاندیشی درباره رابطه میان امنیت، توسعه، استقلال، دیپلماسی، قدرت منطقهای و زندگی مردم فرامیخواند.
محورهای اصلی نقد را میتوان در قالب پرسشهای زیر خلاصه کرد: از منظر روششناختی، آیا شواهد تاریخی برای اثبات وجود یک کلانراهبرد پایدار کافی است؟ از منظر مفهومی، آیا مفاهیمی مانند استقلال، مقاومت، تنهایی و امنیت ملی بهدقت تعریف شدهاند؟ از منظر تاریخی، آیا روایت نصر از قاجار، پهلوی، کودتای ۲۸ مرداد، انقلاب و جنگ ایران و عراق متوازن است؟ از منظر سیاسی، آیا نصر میان منافع ایران، منافع جمهوری اسلامی و منافع نهادهای حاکم تمایز کافی میگذارد؟ از منظر اخلاقی و اجتماعی، آیا هزینههای تحمیلشده بر جامعه بهاندازه نقش راهبرد مقاومت تحلیل شدهاند؟ از منظر ترجمه و عنوان، آیا «بر لبه تنهایی» معنای عنوان اصلی را منتقل میکند یا دامنه تفسیری تازهای به کتاب میافزاید؟ و از منظر ادبی و روایی، آیا کتاب از نظر روایت تاریخی، پیوستگی استدلال و قدرت اقناع موفق است؟
جدول جمعبندی موضوعی
محور | نقاط قوت مطرحشده | نقدها و کاستیهای مطرحشده |
رویکرد تحلیلی | فهم منطق درونی سیاست ایران؛ فاصلهگرفتن از داوری ارزشی و کلیشههای ایرانهراسانه | تأکید بیش از حد بر عقلانیت امنیتی |
تاریخ و ژئوپلیتیک | پیونددادن تاریخ، جغرافیا، هویت و تجربه تاریخی با سیاست خارجی | کمرنگشدن نقش حکمرانی، نهادسازی و سیاستگذاری |
ایدئولوژی و دین | توجه به اسلام و تشیع بهعنوان منابع مشروعیت و هویت | تقلیل دین به ایدئولوژی؛ کمرنگشدن ابعاد قدسی، اخلاقی و آرمانی |
ساختار قدرت | توضیح ایران بهعنوان دولت امنیت ملی | منسجمتر نشاندادن ساختار تصمیمگیری نسبت به واقعیت؛ کمتوجهی به کشاکشهای درونی |
جنگ و امنیت | تبیین نقش جنگ در شکلگیری دولت امنیتی و دکترین خوداتکایی | احتمال غلبه نگاه امنیتی بر سایر ابعاد سیاست |
روابط خارجی | توضیح رقابت ایران و آمریکا بهعنوان رقابت بر سر نظم منطقهای | نامتوازندانستن برخی روایتها درباره مسئولیت تنشها و تأثیرپذیری از منابع آمریکایی |
بازدارندگی و مقاومت | تبیین منطق دفاع رو به جلو، عمق راهبردی و قدرت نامتقارن | توجه به هزینههای فزاینده، تعهدات گسترده و فرسایش داخلی |
جامعه و سیاست داخلی | اشاره به هزینههای مقاومت و شکاف دولت و جامعه | توجه ناکافی به نسل جوان، زنان، طبقات فرودست و مشارکت اجتماعی |
هویت و تمدن | برجستهکردن استقلال، هویت و تجربه تاریخی ایران | کمرنگشدن سرمایه فرهنگی، تمدنی و خودآگاهی تاریخی |
آینده راهبردی | ارائه چارچوبی برای فهم سیاست ایران امروز | نیاز به بررسی گذار از بازدارندگی در سایه به رویارویی مستقیم و پیامدهای آن |
هدف این وبلاگ اطلاع رسانی صرف است با انتخاب خبرها و تحلیلی هایی که مهم به نظر می رسد