مرزبان‍شاه، پادشاه حلب، پس از مدت‌ها انتظار بالاخره صاحب فرزندی می‌شود. نام این پسر را خورشیدشاه می‌گذارند؛ و بخش عمده‌ای از داستان روایت زندگی اوست. خورشیدشاه در پی حیلۀ یک دایۀ جادوگر، دل در گرو عشق شاه‌دخت سرزمین چین و دختر فغفور می‌بندد. او بی‌توجه به التماس‌های مادر و پدرش راهی سفری طولانی می‌شود تا به عشق خود برسد. در این مسیر فرخ‌روز، برادر مادری بزرگ‌ترش، همراهی‌اش می‌کند. فرخ‌روز در چین اسیر دایۀ جادو می‌شود. خورشیدشاه برای نجات برادر، و رسیدن به عشق خود، دست به دامان عیّار جوانی به‌نام سمک و استاد او شغال پیل‌زور می‌شود. راستی نام‌گذاری شخصیت‌های داستان هم بسیار جالب است و حتماً از خواندن اسامی خاص هر شخصیت لذت خواهید برد. سمک عیار کیست؟ سمک عیار فردی به‌شدت باهوش و توانمند است و با حقه‌ها و ترفندهایی که دارد تا آخر داستان همراه خورشیدشاه و نزدیکان او خواهد بود.

در این اثنا، پسر پادشاه ماچین نیز برای تصاحب دختر فغفور به چین لشکر می‌کشد و خورشیدشاه و سمک و دیگر یارانش به جنگ ایشان می‌روند. داستان کتاب سمک عیار دهه‌ها به‌طول می‌انجامد. کودکان بزرگ می‌شوند و می‌میرند و هم‌چنان جنگی که از یک عشق آغاز شد ادامه می‌یابد. کم‌کم خورشیدشاه به کمک سمک عیار سرزمین‌های بسیاری را تصاحب می‌کند. در این قسمت از داستان یک افتادگی بزرگ داریم، و بعد ناگهان می‌بینیم که پسر خورشیدشاه، که نام او را به‌احترام برادرش «فرخ‌روز» گذاشته است، بزرگ شده و سودای عشق و عاشقی در سر دارد.

از این‌جا با فرخ‌روز پسر خورشیدشاه پسر مرزبان‌شاه همراه می‌شویم. سمک عیار پیرتر شده، ولی هم‌چنان پایۀ اصلی و حافظ حکومت خورشیدشاه و پسرش فرخ‌روز است. خورشیدشاه در پی رشادت‌ها و خدمات سمک، نام او را «عالم‌افروز» می‌گذارد. عالم‌افروز دوستانی مانند روزافزون و ابرک پیدا می‌کند و با کمک ایشان به جنگ پادشاهان، پریان، جادوگران، پهلوانان، دوال‌پایان، آدم‌خواران و دیگر موجودات تخیلی می‌رود.