آیا خشونت یک بیماری قابل درمان است؟
آیا عراقیها از باستان پیمانشکن بودهاند؟!
اینها سؤالهایی است که این سالها و به خصوص این روزها به کرات از خود پرسیدهایم.
همه ما امید داریم که دنیایی شاد، سرشار از همزیستی مسالمتآمیز ، دوستی، آکنده از عطرها، ابیات عاشقانه و نوای موسیقی و معنویت را تجربه کنیم، ما در مقام عمل ما در دنیایی دیگر زندگی میکنیم. دنیای سرشار از خشونت و عدم درک، گویی که تنها هدف برخی از زندگی ترویج خشونت و نفرت است. به نظر نمیرسد که خمیرمایه بشر با خشونت سرشته شده شده باشد، پس چه میشود که گروهی به این سمت و سو میروند؟
آیا برای قطع چرخه خشونت حتما باید دههها صبر کرد و با دادن هزینهها و کشتههای بسیار، با آموزش و ترویج فرهنگ و بهبود وضعیت اقتصادی، کارهایی کرد یا میانبرهایی هم وجود دارد؟
میخواهم در مورد یک داستان با شما حرف بزنم، در مورد یک کودک از شهری کوچک. من اسمش را نمیدانم اما داستانش را خوب میدانم. او در روستایی کوچک در قسمت جنوبی سومالی زندگی میکند. روستای او در نزدیکی موگادیشو است.
خشکسالی، این روستای کوچک را به فلاکت و گرسنگی کشانده است. وقتیکه دیگر چیزی در آنجا برای او باقی نمانده بود، او آنجا را بهقصد شهری بزرگ ترک میکند، در این داستان، این شهر -موگادیشو- پایتخت سومالی است. وقتی به آنجا میرسد، هیچ شانس و فرصتی برای او وجود ندارد. نه شغلی، نه راهی پیش رو. او مجبور میشود در زاغهای در حومه موگادیشو زندگی کند. نزدیک یک سال میگذرد، اما اتفاقی نمیافتد. یک روز، او با آقای محترمی روبهرو میشود که او را به ناهار دعوت میکند، سپس به شام، و به صبحانه. او گروه فعالی از آدمها را ملاقات میکند، و آنها به او فرصتی میدهند. به او اندکی پول داده میشود تا برای خودش لباسهای نو بخرد، مقداری پول تا برای خانوادهاش بفرستد. او به زن جوانی معرفی میشود و درنهایت ازدواج میکند. او زندگی جدید را شروع میکند. او اکنون هدفی در زندگی دارد.
یک روز زیبا در موگادیشو، زیر آسمان لاجوردی، یک بمب در ماشینی منفجر میشود. همان بچه روستایی با رؤیاهایی از شهری بزرگ بمبگذار انتحاری بود، و آن گروه آدمهای پر جنبوجوش گروه الشباب بودند، یک سازمان تروریستی وابسته به القاعده.
خب، چطور میشود که داستان یک بچه روستایی که فقط تلاش میکند تا در شهر موفق باشد با منفجرشدنش به پایان میرسد؟ او منتظر یک فرصت بود تا آیندهاش را شروع کند، منتظر بود تا راهی پیش رویش باز شود، و این اولین چیزی بود که سر راهش قرار گرفت. این اولین وسیله بود تا او را از چیزی خارج کند که ما به آن «دوران انتظار» میگوییم.
و این داستان مدام در شهرهای اطراف دنیا تکرار میشود. این داستان کسانی است که از حقوق خود محروم شدهاند، جوانان بیکار شهری که آشوبی در ژوهانسبورگ بر پا میکند، یا در لندن، کسی که به دنبال دستآویزی برای بیرون آمدن از انتظار است. برای جوانان، نوید یک شهر، رؤیای شهر بزرگ به معنای فرصت، شغل و توانگری است، اما جوانان در رفاه شهرشان سهیم نیستند. اغلب این جوانان هستند که از نرخ بالای بیکاری رنج میکشند.
تا سال ۲۰۳۰، سه نفر از هر پنج نفری که در شهرها زندگی میکنند زیر سن ۱۸ سال خواهند بود. اگر ما جوانان را بهعنوان جزئی از رشد شهرهایمان در نظر نگیریم، اگر برای آنها فرصتهایی را فراهم نکنیم، داستان دوران انتظار که دروازهای است بهسوی تروریسم، خشونت و جنایت، داستان شهرها خواهد بود؛ و در شهر محل تولد من -موگادیشو- ۷۰ درصد جوانان از بیکاری رنج میبرند. ۷۰ درصد کار نمیکنند، به مدرسه نمیروند. آنها تقریباً هیچ کاری انجام نمیدهند.
من ماه گذشته به موگادیشو برگشتم و به بیمارستان مدینا سر زدم، بیمارستانی که در آن متولد شدم. به یاد دارم درحالیکه جلوی آن بیمارستان که پر از جای گلوله بود ایستاده بودم به این فکر میکردم که چه میشد اگر من هرگز از آنجا نمیرفتم؟ چه میشد اگر من بهاجبار به وضعیتی مشابه دوران انتظار کشیده میشدم؟ آیا من به یک تروریست تبدیل میشدم؟ واقعاً در مورد جواب مطمئن نیستم.
دلیل من برای بودن در موگادیشو در آن ماه در واقع میزبانی یک رهبر جوان و کارآفرین عالیرتبه بود. من تقریباً ۹۰ نفر از جوانان پیشرو سومالی را گرد هم آورده بودم. ما نشستیم و در مورد راهحلهایی برای بزرگترین چالشهایی که شهر با آنها روبهرو بود همفکری کردیم.
یکی از آن مردان جوان آن اتاق اَدِن بود. او به دانشگاه موگادیشو رفته بود و فارغالتحصیل شده بود. نه کاری بود، نه فرصتی. من این حرفهای او را به یاد میآورم، زیرا او یک فارغالتحصیل دانشگاه بود، بیکار و ناامید، چیزی که او را به یک هدف عالی برای الشباب تبدیل میکرد و یا برای سایر تشکیلات تروریستی تا جان تازهای بگیرند. آنها به دنبال یافتن کسانی مثل او هستند.
اما داستان او مسیر متفاوتی را پیش گرفت. در موگادیشو، بزرگترین مانع برای رفتن از نقطه A به نقطه B, جادهها هستند. ۲۳ سال جنگ داخلی سیستم راههای کشور را بهطور کامل ویران کرده است و استفاده از موتورسیکلت میتواند سادهترین راه برای رفتن به اطراف باشد. ادن فرصتی را دید و آن را تصرف کرد. او یک شرکت موتورسیکلتی تأسیس کرد؛ و شروع کرد به اجاره دادن موتورسیکلتها به ساکنان محلی که معمولاً نمیتوانستند هزینه خرید آن را تقبل کنند. او به کمک خانواده و دوستان، ۱۰ موتورسیکلت خرید؛ و سرانجام در ۳ سال گذشته، رؤیای او به صدها موتورسیکلت تبدیل شد.
چطور این داستان متفاوت شد؟ چه چیز داستان او را متفاوت کرد؟ من معتقدم که علت آن توانایی او در تشخیص و استفاده از فرصتهاست. توانایی کارآفرینیاش و من معتقدم کارآفرینی میتواند قویترین ابزار برای مقابله با دوران انتظار باشد. همین امر است که جوانان را تقویت میکند تا آفریننده فرصتهای اقتصادی بسیاری باشند، جوانان بسیار سخت و مستأصل جستجو میکنند
و شما میتوانید جوانان را آموزش دهید تا کارآفرین شوند. من میخواهم در مورد مرد جوانی با شما صحبت کنم که در یکی از جلسات من شرکت کرد، محمد محمود، یک گلفروش. او داشت در آموزش برخی از جوانان به من کمک میکرد که به اوج کارآفرینی برسند و چطور خلاق باشند و چطور یک فرهنگ کارآفرینی ایجاد کنند. او درواقع اولین گلفروشی است که در ۲۲ سال گذشته در موگادیشو دیدهشده است و تا این اواخر تا قبل از اینکه محمد بیاید، اگر شما برای مراسم عروسیتان گل میخواستید، از دستهگلهای پلاستیکی استفاده میکردید که از خارج از کشور آورده میشدند. اگر از کسی میپرسیدید، آخرین باری که گل طبیعی دیدید کی بوده است، برای بسیاری از آدمهایی که در جنگهای داخلی بزرگشدهاند، جواب این خواهد بود هیچوقت!
بنابراین محمد یک فرصت را دید. او طراحی و ساخت یک شرکت پرورش گل را شروع کرد. او مزرعهای در نزدیکی موگادیشو ساخت و شروع کرد به پرورش گلهای لاله و زنبق که میگفت میتوانند در آبوهوای ناملایم موگادیشو دوام بیاورند. او شروع کرد به فرستادن گل به مراسم عروسی، ساخت باغچه در خانهها و فعالیتهای تجاری در اطراف شهری و در حال حاضر او روی ساخت اولین پارک موگادیشو در ۲۲ سال گذشته کار میکند. هیچ پارک عمومی در موگادیشو وجود ندارد. او میخواهد مکانی را برای خانوادهها و افراد جوان بسازد تا بتوانند دورهم جمع شوند و به قول خودش، عطر گلهای رز را استشمام کنند. البته او گل رز پرورش نمیدهد چون آنها به آب زیادی را احتیاج دارند.
بنابراین اولین قدم تشویق و الهامبخشی به جوانان است و در آن اتاق، حضور محمد، تأثیر بسیار عمیقی بر جوانان آنجا داشت. آنها هیچوقت بهطورجدی به راهاندازی یک کسبوکار فکر نکرده بودند. آنها به کار برای سازمانهای غیردولتی فکر کرده بودند، یا کار برای دولت، اما داستان او، خلاقیت او، واقعاً تأثیر عمیقی روی آنها داشت. او آنها را مجبور کرد تا به شهرشان بهعنوان مکانی از فرصتها نگاه کنند. او آنها را تقویت کرد تا باور کنند که میتوانند کارآفرین باشند که میتوانند تغییردهنده باشند. در پایان روز، آنها به راهحلهای خلاقانهای برای بزرگترین چالشهایی که شهرشان با آن روبهرو است دست یافتند آنها به این نتیجه رسیدند تا راهکارهای کارآفرینی برای مسائل محلی بهکارگیرند.
بنابراین تشویق جوانان و ایجاد فرهنگ کارآفرینی یکقدم واقعاً بزرگ است، اما جوانان به سرمایه احتیاج دارند تا بتوانند ایدههایشان را تحقق بخشند. آنها به مهارت و مشاوره احتیاج دارند تا به شروع و توسعه کسبوکارشان راهنمایی شوند. جوانان را به منابعی که احتیاج دارند متصل کنید، برای آنها آنچه را لازم دارند فراهم کنید تا از خیالپردازی به سمت خلق چیزی پیش روند و در این صورت شما به رشد شهری سرعت میبخشید.
برای من، کارآفرینی فراتر از فقط شروع یک کسبوکار است بلکه آن به معنای ایجاد یک تأثیر اجتماعی است محمد فقط گل نمیفروشد من معتقدم او دارد امید میفروشد، پارک صلح او، این اسمی است که او انتخاب کرده، وقتی ساخته شود، درواقع طرز نگاه مردم به شهرشان را دگرگون خواهد کرد. این کودکان خیابانی را استخدام کرد تا در اجاره دادن و نگهداری مرور سیکلت ها کمکش کنند. او به آنها این فرصت را داد تا از رخوت دوران انتظار فرار کنند. این کارآفرینان جوان تأثیر شگرفی بر شهرهایشان دارند.
بنابراین پیشنهاد من این است که جوانان را به کارآفرینی هدایت کنیم و خلاقیت ذاتی آنها را پرورش بدهیم و در این صورت شما داستانهای بیشتر در مورد گلها و پارکهای صلحخواهید داشت تا بمبگذاری ماشینها و دروان انتظار.
من پزشک دورهدیده در امراض عفونی هستم، و در ادامه آموزشم، از سان فرانسیسکو به سومالی رفتم. و پیغام خداحافظی رئیس بخش امراض عفونی در بیمارستان عمومی سانفرانسیسکو این بود: «گری، این بزرگترین اشتباهی که مرتکب میشوی.»
اما من در بنیاد پناهجویانی مستقر شدم که یکمیلیون پناهنده در ۴۰ کمپ داشت و تنها ما شش دکتر در آنجا بودیم. بیماریهای مسری زیادی آنجا شیوع داشت. بخش زیادی از مسئولیتهای من به بیماری سل ارتباط داشت و پس از آن هم بیماری واگیردار وبا به ما حمله کرد. من مسئول متوقف کردنشان بودم.
بعد از سه سال کار کردن در سومالی، من از سوی سازمان بهداشت جهانی انتخاب شدم و وظیفهای در رابطه با مرض واگیردار ایدز به عهدهام گذاشته شد. مسئولیت اصلیام اوگاندا بود، اما همچنین در رواندا و برونئی و زئیر، کنگوی جدید، تانزانیا، مالاوی و چندین کشور دیگر هم کار کردم؛ و آخرین مأموریتم در آنجا اداره واحدی بنام مداخله توسعه بود.
بعد از ۱۰ سال کار کردن در آنسوی آبها، خسته شدم. انرژی خیلی کمی داشتم. از این به آن کشور سفرکرده بودم. از لحاظ عاطفی خیلی احساس تنهایی میکردم. میخواستم به خانه برگردم. در آن ۱۰ سال، شاهد کلی مرگومیر بودم، آن مرگهای ناشی از بیماریهای مسری که پر از ترس و وحشت است، من صدای ناله و شیون زنها را در صحرا شنیده بودم؛ دیگر میخواستم به خانه برگردم و استراحتی کنم و از نو شروع کنم.
از هرگونه مشکل واگیرداری در آمریکا بیخبر بودم. درواقع، از هیچ مشکلی در آمریکا خبر نداشتم. شاید صحبت از بیماریهای واگیردار با شدت کشورهای توسعهنیافته در آمریکا که همه منازل و اماکن مجهز به سیستم لولهکشی آب هستند و حتی دستگاههای تنظیمکننده درجه حرارت، دمای اتاقها را با دقت یک تا دو درجه کنترل میکنند، بیهوده به نظر برسد.
بنابراین من واقعاً نمیدانستم که چه کار خواهم کرد، اما ناگهان در میان گفتگو با دوستانم متوجه مشکلی شدم: «بچههایی که با تفنگ به بچههای دیگر شلیک میکردند.»
من سؤال کردم، دربارهاش میخواهید چکه ار میکنید؟ دو پاسخ کلیشهای دریافت کردم:
الف- اولی تنبیه بود. اما ما که رفتارشناسی مطالعه کرده بودیم، میدانستیم که بیش از حد به «تنبیه» بها داده شده است، تنبیه نه محرک اصلی در رفتار است و نه محرک اصلی در تغییر رفتار
و علاوه بر آن، برایم ساز و کار تنبیه یادآور تلقی اشتباه ما در مورد امراض واگیردار در دوره باستان بود، دردورهای که خبری از دانش نبود، انسانها کاملاً دچار سوءبرداشت بودند و بیماریهای واگیرداری مثل طاعون یا تیفوس و جذام، را ناشی چیزهایی برای عذاب یا تنبیه آدمها بد یا گناهان میدانستند یا اینکه معتقد بودند، این بیماریهای به خاطر هوای بد به وجود میآیند و بنابراین پنجرههای اطراف خندقها محکم پوشانده میشدند و سیاهچالها بخشی از راهحل بودند.
ب- توضیح دیگر یا به عبارتی، راهحل پیشنهادشده، این بود که لطفاً همه اینها درست شوند: مدرسهها، جامعه، خانهها، خانوادهها، همهچیز. آن گاه خشونت هم درست میشود، من اسم این توضیح با راخ حل را «نظریه هر چیز» میگذارم.
اما تجربه به من نشان داده بود که در مداوای مشکلات و فرایندهای دیگر گاهی لازم نیست که همهچیز را درست کنید یا تغییر بدهید.
احساس میکردم که همان طور که ما در مورد بیماریهای اسهالی یا مالاریا، راهبردهایی برای کنترل بیماریهای پیدا کردهایم، شاید بتوانیم راهکاری هم در مورد خشونت پیدا کنیم و با تغییر رفتار و تربیت عمومی کاری انجام بدهیم.
بنابراین شروع کردم به سؤال کردن و جستجو کردن درباره چیزهای معمولی که قبل کنکاش کرده بودم و آمار خشونتها را در قالب نمودارها و نقشههایی مرور کردیم.
شیوع خشونت روی نمودارها به صورت خوشهای بود که برایم یادآور خوشهای بود که قبلاً هم در بیماریهای واگیردار عفونی شاهد بودیم، برای مثال وبا.
سپس ما این سؤال را پرسیدیم: چه چیز واقعاً موارد پیشبینیکننده خشونت باشد؟
مشخص شد که بزرگترین پیشگوی موارد خشونت، مورد خشونت قبل آن است. مثل این میماند که اگر مورد آنفولانزا، سرماخوردگی یا سلی وجود داشته باشد، طبعا بایستی از فرد مبتلایی سرایت کرده باشد.
ما فهمیدیم که خشونت به نحویی همانند یک بیماری مسری رفتار میکند. این یافته عجیبی نیست، چون مطابق تجربههای معمولمان یا داستانهای منتشر شده در روزنامهها هم از گسترش خشونت ناشی از نزاعها یا جنگهای بین تبهکاران یا جنگهای داخلی یا حتی نسلکشیها اطلاع داریم.
اما این آگاهی شاید نویدبخش، چیز خوبی باشد، زیرا روشی برای معکوس کردن امراض واگیرداروجود دارد.سه راه هست که با انجام دادنشان امراض واگیردار را معکوس کنیم:
– نخستین کار قطع کردن انتقال است. بهمنظور قطع انتقال، لازم است که نخستین موارد را کشف و پیدا کنید. بهعبارتیدیگر، در رابطه با سل باید کسی را بیابید که سل فعال دارد. کسی که دیگران را آلوده کند. در این مورد، کسی است که خیلی عصبانیست چون کسی دوستدخترش را نگاه کرده یا به پولی بهش بدهکار است و شما میتوانید کارکنانی را پیدا کنید و به آنها درباره این مقولههای خاص آموزش بدهید.
– و مورد دوم برای انجام دادن، البته، جلوگیری از شیوع هر چه بیشتر آن است، به این معناست که اشخاصی را بیابیم که بالقوه امکان رواج خشونت را دارند. اما فعلا منتشرکننده فعال خشونت نیستند.
– و بعد قسمت سوم، تغییر دادن هنجارها و آموزش همگانی است، چیزی که میتوانیم به آن مصونیت گروه بگوییم.
در سال ۲۰۰۰ تصمیم گرفتیم این برنامه را عملی کنیم. کارکنانی استخدام کردیم. باید چرخه خشونت را قطع میکردیم و برای همین به بدترین حوزههای حفاظتی پلیس از نظر میزان خشونت رفتیم. کارکنان ما باید درست مثل سومالی، اعتبار و اعتماد کسب میکردند و میتوانستند به مردم دستیابی داشته باشند، اما این بار برای مقولهای متفاوت و برای متقاعدسازی، آرام کردن آدمها، وقت خریدن، تغییر دادن دیدگاهها آموزش میدیدند.
در مرحله بعد باید آدمهای بالقوه خشونتپراکن را درست مثل بیماران مبتلا به سل به مدت ۶ تا ۲۴ ماه در روند درمان نگه میداشتیم تا تغییر رفتار در آنها ایجاد شود.
سپس باید یک سری فعالیتهای اجتماعی برای تغییر دادن هنجارها را شروع میکردیم.
نخستین آزمایش ما در این زمینه منجر به کاهش ۶۷ درصدی در کشتار و تیراندازی در منطقه وست گارفیلد شیکاگو شد.
مایه دلگرمی بود که در جایی که تیراندازی صورت میگرفت، حالا مادرها عصرها میتوانستند به بیرون بروند، از پارکها استفاده کنند، وقتگذرانی کنند و شاد باشند.
اما سرمایهگذارها متقاعد نشده بودند و ما باید موفقیت خود را تکرار میکردیم. بنابراین ما مجبور شدیم، ، وجوهی را بگیریم تا این آزمایش را تکرار کنیم و ما موفق شدیم که در ۲۰ آزمایش دیگر هم سربلند بیرون بیاییم.
اکنون ما توجه زیادی را درنتیجه این کار کسب کردهایم ازجمله رفتن روی جلد مجله چاپ یکشنبههای نیویورکتایمز یا استقبال مجله اکونومیست در ۲۰۰۹ با گفتن اینکه، این رویکرد پیشتاز خواهد شد. حتی فیلمی درباره کار ما ساخته شد.
البته بسیاری افراد با روشی که ما پیش میرفتیم، موافق نبودند. با میزان زیادی انتقاد و مخالفت مواجه شدیم.
ما بهشدت برای برخورد نکردن با مشکلات دیگر نیز موردانتقاد واقع میشدیم. ما با کاهش میزان خشونت، بدون اصلاح چیزهایی مثل وضعیت اقتصادی، مورد انتقاد قرار گرفته بودیم. ما حتی در ابعاد بینالملیی در پورتوریکو، هندوراس، کنیا و عراق هم موفقیتهایی کسب کردهایم.
پس رویکرد ما در نگاه کردن به خشونت به عنوان یک بیماری، چیز درستی بوده است و این موقعیت را برایمان فراهم میکند تا از قرونوسطی خارج شویم و شاید حتی بتوانیم برخی از این زندانها را با زمین بازی یا پارک جایگزین کنیم.
هدف این وبلاگ اطلاع رسانی صرف است با انتخاب خبرها و تحلیلی هایی که مهم به نظر می رسد