البته باید الگوی انقلاب ۵۷ را با آن کیفیتی که رخ داد دلیل اصلی چنین تلقی فرض کرد.‌ انقلاب ۵۷ نزدیک‌ترین جنبش اعتراضی قابل دسترس در حافظه تاریخی ایرانیان است که در آن یک رژیم با آرامش نسبی به طور کامل جایگزین یک رژیم دیگر شد و بدون اینکه زیرساخت‌ها لطمه عمده‌ای ببینند انتقال قدرت از یک مرجع به مرجعی دیگر رخ داد. گزاف نگفته‌ایم اگر بگوییم در طی انقلاب اسلامی یک عده اتاق‌های قدرت را ترک کردند و عده‌ای دیگر با شمایلی متفاوت در همان اتاق‌ها مستقر شدند و این کیفیت ترانزیشن قدرت ذهن معترضان کنونی را درگیر خود را ساخته به طوری که آنها معتقدند تاریخ می‌تواند کم و بیش با همان کیفیت تکرار شده و «اینا برن و یه عده دیگه بیان جاشون». اما چرا امکان تکرار این الگو بیشتر از آنکه ریشه در واقعیت داشته باشد یک فانتزی است؟

باید دقت کرد که آنچه باعث فروپاشی یک نظام سیاسی و جایگزینی بلامنازع آن با نظمی دیگر می‌شود، ضعیف شدن گفتمان حاکم از یک سو و تجمیع گفتمان‌های مخالفت ذیل یک ابرگفتمان است. در اواخر دوره شاه حکومت پهلوی به گفتمان شاهنشاهی اکتفا کرده بود( همان‌گونه که هم‌اکنون نظم حاکم به گفتمان وفاداران خود تکیه می‌کند) اما مخالفان حکومت شاه که از بین آنها می‌توان به مذهبی‌ها، ملی‌ها و توده‌ای‌ها و گفتمان های تلفیقی آنها اشاره کرد توانسته بودند ذیل یک گفتمان واحد و بر سر یک رهبر مذهبی به توافق برسند و لذا یک ابرگفتمان به‌شدت قوی در تضاد با گفتمان حاکم بسازند. گفتمان حاکم ضعیف شد و ابرگفتمان مخالف به‌شدت قوی و همین باعث شد که گفتمان مخالف بتواند با کمترین زحمت جایگزین گفتمان قبل بشود. نکته مهم انقلاب ۵۷ نیز درگیر کردن قشر مذهبی در جریان مبارزات بود، قشری که تا به جرگه حوادث نپیوست مبارزات علیه نظام شاهنشاهی در این سطح قطعا ناکام می‌ماند. چنین ابرگفتمانی در حال حاضر نه‌تنها وجود خارجی ندارد بلکه می‌توان استدلال کرد اساساً نمی‌تواند وجود داشته باشد. این یعنی به عنوان مثال معترضین تنها زمانی می‌توانند به ایده «اینا برن، یک عده دیگه بیان» امیدوار باشند که توانسته باشند همه اقشار و افکار را ذیل یک ابرگفتمان همراه کنند، اتفاقی که نیفتاده و بعید است رخ دهد.

آنچه چنین رخدادی را بعید می‌کند در کنار مجموعه‌ای از فاکتورها، وضعیت پست مدرن، شبکه‌ای شدن قدرت و شکل‌گیری هویت‌های هیبریدی نیز هست. آنکه امروز مذهبی است لزوما موافق نظام نیست و آنکه موافق نظام نیست لزوماً مسأله‌اش حجاب نیست و آنکه مذهبی نیست لزوماً با نظام حاکم مخالف نیست. و البته که جریان‌های مذهبی جامعه که از قضا همچنان قدرت خود را از دست نداده‌ اند همچنان انگیزه‌ای برای ابراز مخالفت حداقل به شیوه مثلاً معترضان حجاب اجباری ندارند و همین باعث می‌شود گفتمان متعارض به شکل یک ابرگفتمان هیچگاه به شکل منسجم مفصل‌بندی نشود و همین‌ها کافیست تا اساساً مقایسه بین وضعیت کنونی با انقلاب ۵۷ را بی‌ربط کند. بگذریم که اساسا اعتراض هایی این چنین از وضعیت روح زمانه پست مدرن طبیعت میکنند، مرکز ندارند، رهبر ندارند و لذا ماهیتی مداخله جویانه در سطح خرد دارند. یعنی اساسا ماهیت این تحرکات «انقلابی» نیست بلکه خرد و اصلاح طلبانه است.‌ البته این به معنی نیست که این امکان وجود ندارد که عده‌ای اقلیت بتوانند با اتکا به مکانیسم‌های مختلف، نظیر کودتا و ... بر اوضاع چیره شوند ولی در آن حالت نیز اگر خیلی موفق عمل کنند یک حکومت با حمایت اقلیت تشکیل خواهند داد و نظیر آنچه بعد از انقلاب ۵۷ رخ داد و یک حکومت یکپارچه مسلط ایجاد شد به وقوع نخواهد پیوست.

نیز طرح کرد و آن اینکه آیا اساساً ایده «بیرون کردن اینا و آوردن یک عده دیگه» راه حل پایداری خواهد بود؟ تجربه انقلاب ۵۷ نشان داده اگر انقلابیون معترض بتوانند بر اوضاع چیره شوند و حتی بتوانند قانون اساسی قبلی را دور انداخته قانون اساسی جدیدی بنویسند، نظم حاکم از منظر فرهنگی یک اینرسی مخصوص به خود را دارد و خیلی زود شباهت‌هایی بین نظم مسلط و نظم قبلی ایجاد می‌شود. اینکه رفتار کنونی نظم سیاسی شباهت‌های زیادی با دوران محمدرضا شاه دارد، مورد اشاره بسیاری از تحلیل‌گران بوده و این یعنی لزوماً تغییر قوانین نمی‌تواند پاسدار و ضامن تغییرات بنیادین در یک موقعیت پساانقلابی باشد. به زبان فنی باید گفت ناخودآگاه/اپیستم فرهنگی کار خود را می‌کند و دوباره آرایش قدرت را با اراده خود هماهنگ می‌سازد ( قبلاً آورده‌ام که ایده سلطان که مظهر نور است و قدرت به شکل سلسله‌مراتبی ذیل او شاکله می‌یابد از اساس یک متافیزیک ایرانی است و ریشه در نظام‌های فلسفی اشراقی و صدرایی دارد و مدام به سوی نظم ایرانی حمله برده اوضاع را طبق وضعیت خود سامان می دهد). حال اگر چنین گزاره‌ای را بپذیریم آنوقت باید گفت بر فرض وقوع یک انقلاب توسط بخشی از جمعیت، این حکومت فرضی جدید چاره‌ای ندارد که با همان صورت‌مسأله‌ای روبرو شود که الان حکومت با آن روبرو است: توسل به زور و خشونت برای مهار معترضین و مخالفین. این یعنی بر فرض پیروزی انقلاب مد نظر معترضین رادیکال، حکومت جدید از آنجا که قطعاً حمایت بخش مؤثری از جامعه را ندارد چاره‌ای جز توسل به زور برای تسلط بر اوضاع ندارد. این یعنی همین معترضینی که الان به‌شدت عصبانی هستند حالا قدرت گرفته و آنها قرار است در لباس پلیس ضد شورش به سرکوب مخالفان خود بپردازند. دقیقاً شبیه به آنچه الان در جریان است. معترضین کنونی هم (حداقل با اتکا به لحن توییتری آنها) اثبات کرده‌اند بیش از آنکه دغدغه دموکراسی و برابری و ایجاد صلح در جامعه مدنی داشته باشند، دغدغه برون‌ریزی خشم و انتقام دارند و اگر بتوانند بر اوضاع مسلط شوند ابایی از پیشبرد یک انتقام تاریخی از مخالفین خود در قامت دولت ندارند و این یعنی تکرار همین موقعیت کنونی چه‌بسا تاریک‌تر، عقب‌مانده‌تر و البته فاشیستی‌تر. پس اساساً نه‌تنها وقوع یک انقلاب در آینده نزدیک غیرممکن است، بلکه بر فرض شکل‌گیری این انقلاب و تغییر قانون اساسی هیچ تضمینی برای بازتولید نشدن خشونت دولتی مشابه وضعیت کنونی وجود ندارد، خاصه اینکه معترضین در بهترین حالت می‌توانند نیمی یا در بهترین حالت شصت درصد جامعه را با خود همراه کنند. این دولت فرضی حداقلی نیز چاره ای جز توسل به زور برای تسلط برای اوضاع نخواهد داشت؛ این تازه در شرایطی است که حمایت بین‌المللی را نیز داشته باشد و هر آن دستخوش دست‌درازی‌های بیرونی نشود.

پس باید اذعان کرد آنچه معترضین به شیوه کنونی طلب می‌کنند در واقع نه‌تنها غیرممکن است، بلکه اساساً پیشنهاد خوب و قانع‌کننده‌ای برای آینده سیاسی کشور نیست، هر چقدر هم نگاه احساسی و ایدئولوژیک آنها نتواند این مهم را هضم کند. طبیعتاً رد چنین پیشنهادی، اولین چیزی که به ذهن متبادر می‌کند دفاع از وضع موجود و دعوت به بسنده کردن به نظم کنونی است. حتی اگر چنین چیزی مراد باشد اساساً باید اذعان کرد که نظم کنونی نیز از قضا پایدار نیست و هر آن در آستانه فروپاشی است. فساد منتشر در ساختارهای مختلف، مهاجرت‌های گسترده، انقطاع نسلی، نفوذ بیگانگان در لایه های مختلف امنیتی، ضریب مشارکت کم در انتخابات، آسیب‌های اجتماعی و... هیچ‌کدام از یک وضعیت بانشاط سیاسی خبر نمی‌دهد و یک آلارم گوش‌خراش به گوش می‌رساند؛ آلارمی که به هر دلیلی صاحبان قدرت خاصه اصول‌گرایان آن را نمی‌شنوند. این آلارم‌ فریاد می‌زند که این وضعیت در بهترین حالت تا زمانی که رهبری زنده است می‌تواند دوام بیاورد و بعد از آن با وضعیتی روبرو خواهیم بود به‌شدت افسارگسیخته، پر از خشم و خشونت و فاقد تدبیری که بتواند یک دولت مرکزی منسجم را سامان دهد. بنابراین هر چقدر وضعیت کنونی امتداد بیابد احتمال تجزیه، هرج و مرج، جنگ داخلی و سقوط دولت مرکزی بیشتر خواهد شد. و این یعنی آنچه طرفداران نظام نیز به عنوان انتخاب در اختیار ما می‌گذارند، پیشنهاد خوبی نیست که هیچ، اساساً از پیشنهاد معترضان هم بدتر است. این یعنی اگر اصول‌گرایان تصمیم گرفته‌اند ایران را به مصر تبدیل کنند ولی رویکرد آنها سرنوشت سوریه و لیبی را تداعی می‌کند. اگر حامد اسماعیلیون‌های داخلی و خارجی برای آینده سیاسی ایران پیشنهادی بد و یا غیرممکنی دارند، امثال امیرحسین ثابتی‌ها، کچوییان‌ها و کوشکی‌ها پیشنهاد بدتری دارند. هر دو خواسته یا ناخواسته تجزیه و سقوط دولت مرکزی و تسلط به واسطه خشونت را طلب می‌کنند؛ هر دو مبتلا به فانتزی‌اند؛ یک اهریمنی ازری از جامعه ساخته‌اند و حاضرند برای قدرت، کم و بیش دست به هر کاری بزنند. در انگاره‌های هیچ‌‌کدام از آنان امکان رقابت‌های عادلانه، ساخت دولت مرکزی قوی و جایابی مذهب در جایگاه خویش یافت نمی‌شود. پس موضوع این نیست که چون پیشنهاد غایی معترضین بد است بایستیم و از وضع کنونی دفاع کنیم که دفاع از وضع کنونی و یا حداقل منفعل بودن در برابر آن چیزی جز حرکت در راستای کنش اسماعیلیون‌ها نیست. دقت کنیم و تکرار کنیم که ثابتی‌ها و اسماعیلیون‌ها دو روی یک سکه‌اند. پس چه باید کرد؟ پاسخ واضح است: اصلاحات عمیق ساختاری و این یعنی رها کردن سودای انقلاب و البته ورود به یک چالش، تضاد و تنش عملی و معرفتی با جریان‌های منتفع از وضع موجود. این پیشنهاد ظاهراً محافظه‌کارانه و به قول ادبیات کنونی «وسط بازانه» است اما نیک که بنگریم عملیاتی کردن چنین پیشنهادی به مراتب سخت‌تر و پرهزینه‌تر از آتش زدن بانک، وعده دخول آلت تناسلی در یک ساختمان رسمی و هشتگ زدن اینترنتی است.

این راه هم باید بپذیریم که ما با ظهور نسلی مواجه هستیم که ذیل اینستاگرم و صنعت فرهنگ بی‌مایه رسمی و غیررسمی نظم حاکم بزرگ شده؛ نسلی که تصور عمیقی از تحولات تاریخی و جهانی ندارد و فقط می‌خواهد به عنوان اتم پست‌مدرن آزادی‌های فردی خود را داشته باشد. اساساً با چنین نسلی می‌توان شیشه شکاند و خیابان را بست ولی پیشبرد و مطالبه اصلاحات ساختاری برای کسی که تتلو و شاهین نجفی و رائفی‌پور مرجع اوست، چه‌بسا پر چالش است. و این به زبان ساده یعنی قدم اول در چه باید کرد: افزایش دانش عمومی جامعه خاصه دهه هشتادی و هفتادی‌ها. اگر در دهه هفتاد و هشتاد معترض خیابانی شعار دموکراسی و جامعه مدنی سر می‌داد، دهه هشتادی اساساً مطالبات این چنینی ندارد، حق هم دارد چرا انها در عصر جدید تلویزیون داخلی و چالش‌های جهانی رقص اینستاگرام بزرگ شده است. این نسل البته بسیاری از تعصب های نسل پیشین خود را ندارد، واقع نگر است و اهل یادگیری و به شدت منعطف و مستعد تفکر انتقادی. باید با این نسل ارتباط برقرار کرد و به او آموزش داد که اگر نخواند، عمیق نخواند و بحث نکند و آداب گفتگو و یادگرفتن را تمرین نکند باید سرکوب شدن را به عنوان یک جبر محتوم بپذیرد. این قدم از هر قدم ساختاری مهم‌تر است و همان‌طور که قبلاً آورده‌ام جز با حمایت مالی طبقه متوسط رو به بالا ممکن نیست. البته که آموزش عمومی نسل جدید، هر چقدر هم لازم اما کافی نیست؛ واضح است که کافی نیست.

در سطح معرفتی، الهیات روحانیت اصولی صدرایی یا آنچه علی شریعتی آنرا تشیع صفوی خواند باید به جد مورد نقد و واکاوی قرار گیرد. از بین مشکلات اساسی نیز به لحاظ ساختاری ۱) حذف و یا تعدیل عمده نظارت استصوابی در انتخابات مجلس، ریاست جمهوری و خبرگان ۲) مستقل شدن نهاد دانشگاه و قوه قضاییه ۳) مداخله متوازن نهادهای انتخابی در اداره صدا و سیما ۴) ملغای حداکثری تأمین بودجه‌ نهادهای مذهبی از بودجه عمومی ۵) ستاندن مالیات از قشر پردرآمد و خرج آن در زیرساخت‌ها و خدمات عمومی، پنج سرفصل کلی است که اگر جامعه بتواند با کنش‌ها و مبارزات مدنی خود که بخشی از آنها ذیل قانون اساسی کنونی قابل دستیابی است به موفقیت برسد، می‌تواند ما را از دو پیشنهاد بد سیاسی پیش رو نجات داده و راه سومی را در اختیار بگذارد. این تنها راه حلی است که می‌تواند ایران را از افتادن در ورطه مدل مصری و سوری نجات دهد. این پیشنهاد البته مدت زمانی است که به زبان‌های مختلف توسط پسااسلامگرایان یا همان عدالت‌خواهان طرح شده است و الان به نظر می‌رسد تنها گزینه قابل دفاع در وضعیت کنونی باشد. البته که شکستن شیشه بانک و نشر استوری سلبریتی‌ها در مذمت رفتار خشن حاکیمت به مراتب راحت‌تر از چاره‌اندیشی در سطوح کلان، ایجاد انسجام اجتماعی و کنش‌هایی برای اصلاح امور به معنی واقعی کلمه است و تا وقتی گفتمان معترضین کنونی و سرکوب‌کنندگان حاکم کنونی رواج دارد باید برای تجزیه ایران روزشماری کرد. این یک هشدار جدی است! پایان.

نقدی برمقاله آقا میلاد دخانچی

ناقد محمد حسین بادامچی

میلاد دخانچی یادداشتی (https://t.me/miladdokhanchi/1011) نوشته با عنوان «پسااسلام‌گرایان، خطر تجزیه و فاشیسم!» که کوشیده در آن موضعی وسط لحافی یا وسط‌بازانه یا به تعبیر سنت قدمایی وزرای ایرانی نصیحة‌الملوکی اتخاذ کند که بیش از هرچیز مرا یاد مواضع محمد قوچانی و اصلاح‌طلبان محافظه‌کار شده‌ی دهه نودی می‌اندازد. او با ژستی نخبه‌گرایانه و پدرسالارانه همسو با رسانه‌های دولتی می‌کوشد جنبش زنان و جوانان که مترقی‌ترین جنبش اجتماعی تاریخ معاصر ایران است را با کلماتی مثل اغتشاش و خشونت لجن‌مال کند.

دخانچی اعتراضات اخیر را تخطئه می‌کند که انقلاب نیست و می‌خواهد تقلیدی باشد از انقلاب ۵۷؛ ولی نکته اساسی اینجاست که از قضا اتفاقات سال ۵۷ را نمی‌توان در معنای سیاسی عمیقی انقلاب دانست دقیقا به دلیل همان پست قبلی وی که انقلاب ۵۷ اساس نهاد سلطنت را نه‌تنها تخریب نکرد بلکه شدیدا تقویت کرد. به همین دلیل آنچه دخانچی در قیاس با انقلاب ۵۷ ضعف این جنبش می‌داند دقیقا نقطه قوت آنست: اولین جنبش اجتماعی که بخاطر زنانه بودن آن ظرفیت تغییر گاورمنتالیتی دولت-ملت ایرانی به جای جابه‌جایی سطحی در قدرت را دارد. دخانچی نمی‌تواند و نمی‌خواهد این موضوع را دریابد چون به لحاظ معرفت‌شناختی و هستی‌شناختی رؤیای زنانه‌ی بیرون پدرسالاری را متصور نیست.