گذشته از دیدگاه موریس دوورژه که از نظر تاریخی ‏متعلق به دوران جنگ سرد است، دیدگاه‌های جدید ‏نیز میان توسعه اقتصادی و ثروتمند شدن با برقراری ‏دموکراسی رابطه‌یی نزدیک می‌بینند. ساموئل ‏هانتینگتون می‌گوید؛ فقر مانع توسعه دموکراتیک ‏است. آینده دموکراسی به آینده توسعه اقتصادی ‏وابسته است. موانعی که بر سر راه توسعه ‏اقتصادی است، دموکراسی را هم از گسترش ‏بازمی‌دارد.2‏

همچنین فرانسیس فوکویاما می‌گوید؛ افزایش ‏درآمد سرانه باعث دموکراتیزه شدن حیات سیاسی ‏می‌شود. در کشوری معین همین که تولید ناخالص ‏داخلی از شش هزار دلار تجاوز کرد، این کشور به ‏گسست می‌رسد. به استثنای هنگ کنگ و ‏سنگاپور هیچ کشوری را نمی‌توان یافت که به این ‏حد از شکوفایی اقتصادی رسیده باشد و بتواند نظام ‏اقتدارگرای خود را حفظ کرده باشد.3‏

نکته مهم در بررسی رشد اقتصادی و تثبیت ‏دموکراسی چگونگی و کیفیت رشد اقتصادی است. ‏به عبارت دیگر باید دید که این رشد محصول انباشت ‏سرمایه غیردولتی و در نتیجه افزایش تولید و ایجاد ‏اشتغال است، یا متکی به سخت‌کوشی و ‏نخبه‌پروری یا نتیجه نعمات طبیعی و اقتصاد تک ‏محصولی همچون نفت است. به طور طبیعی هر ‏کدام از این راه‌ها، نتایج خاص خود را به دنبال دارد ‏که با نتایج راه‌های دیگر متفاوت است. در راه اول ‏یعنی انباشت سرمایه و افزایش تولید و رقابت که ‏راه تجربه شده غرب است، قوی‌ترین سُنت ‏دموکراتیک را شاهد هستیم چرا که ویژگی ‏اساسی و موثر آن، استقلال گروه‌های سرمایه‌دار و ‏دیگر طبقات از دولت و حکومت است. در این راه ‏گروه‌های مختلف اجتماعی از آنجایی که به یکدیگر ‏وابستگی معیشتی ندارند، ناچارند در تعاملی ‏دموکراتیک و ارتباطی متقابل قرار گرفته و ماهیت ‏مستقل یکدیگر را به رسمیت بشناسند. از طرفی ‏دولت در این جوامع به صورت حداقلی بوده و حداکثر ‏نقش آن هماهنگی بین گروه‌ها و طبقات اجتماعی ‏و ارائه برخی از خدمات به شهروندان است. نیاز ‏دولت به گروه‌های سرمایه‌دار و کشاورز و… حتی ‏بیش از نیازی است که این گروه‌ها به دولت دارند و ‏در نتیجه تعاملی دو جانبه بین آنها به وجود می‌آید ‏که در آن طرفین ملزم به رعایت حقوق یکدیگر شده ‏و از تجاوز به حریم و حقوق یکدیگر نیز خودداری ‏می‌کنند. در این روش که تعاملی اساسی با سُنت ‏دیرپای دموکراسی و قانون در غرب دارد، هرگونه ‏ارتباط دولت با گروه‌های اجتماعی به صورت قرارداد ‏بوده و از آمریت و حاکمیت زور در روابط دولت-ملت ‏خبری نیست.‏الگوی دیگری که می‌توان آن را منشاء گونه‌یی ‏حکومت یا حداقل گونه‌یی تعامل بین مردم و ‏حکومت دانست، الگویی است که آن را با نام شرق ‏آسیا می‌شناسند. این الگو بیش از آنکه متکی به ‏سرمایه‌داری و طبقه سرمایه‌دار باشد، بر فن ‏سالاری، نخبه‌گرایی، فرهنگ تلاش و کار فراوان، و ‏ناسیونالیسم ترقی‌خواه و نیز ریاضت و ‏سخت‌کوشی استوار است. در این روش می‌توان ‏گفت که میل به پیشرفت و ترقی تبدیل به یک ‏ایدئولوژی قدرتمند شده و قسمت عمده‌یی از ‏فرهنگ عمومی را به خود اختصاص داده است. ‏رهبران سیاسی معمولاً هدایت کننده این حرکت ‏هستند و از گونه‌یی کاریزمای متناسب با فرهنگ ‏عمومی برخوردارند. سُنت‌های دموکراتیک در این ‏جوامع سابقه زیادی ندارند و اغلب نهادهای ‏دموکراتیک تصنعی و از بالا به پایین هستند و به ‏همین دلیل قوام خود را از اشخاص گرفته و خاصیت ‏جامعه مدنی در غرب را ندارند. به جای اینکه احزاب ‏و تشکل‌ها، چهره‌های بزرگ را پرورش دهند، این ‏افراد هستند که گروه یا حزبی را به دنبال خود ‏می‌کشانند. و در مجموع باید گفت که این کشورها ‏در پی آنند که پا به پای رشد اقتصادی، نهادهای ‏دموکراتیک را هم تقویت کرده و به صورتی میانبر، ‏همان کارکردهای دموکراسی در غرب را برای آنها ‏فراهم کنند.‏

اما سُست‌ترین رابطه اقتصاد با دموکراسی در ‏کشورهایی است که در آنها دولت متصدی و مجری ‏صادرات گسترده محصولی طبیعی باشد و هیچ ‏کدام از روش‌های نامبرده قبلی نیز در اقتصادشان ‏نقش آفرینی نکند. اگر فقدان دموکراسی در حافظه ‏تاریخی و فرهنگ ملی را هم به این شرایط بیفزاییم، ‏وضعیت اسفناکی برای دموکراسی پیش می‌آید که ‏در نهایت اقتصاد را هم با خود به قهقرا می‌برد.‏

نمونه این گونه کشورها را می‌توان در خاورمیانه، ‏امریکای جنوبی و آفریقا مشاهده کرد که کشورها ‏متکی به صدور منابع طبیعی یا محصولاتی چون ‏مس، شکر و… هستند. در این حالت حکومت‌ها با ‏درآمد ناشی از صدور محصولاتی خاص که در انحصار ‏دولت‌ها هستند، بوروکراسی مورد نظر خود را شکل ‏داده و قسمت عمده‌یی از جمعیت فعال کشور را ‏‏«حقوق بگیر» خود می‌کنند. از طرفی این‌گونه ‏حکومت‌ها هیچ تعهدی را که ناشی از نیاز آنها ‏باشد، به هیچ گروه و طبقه اجتماعی ندارند و در ‏نتیجه در تعامل با آنها به صورت یکجانبه و آمرانه ‏عمل می‌کنند. آنها خود را قیم و مسوول رسیدگی ‏به تمامی شئون جامعه می‌دانند و برخی خدمات ‏رفاهی و اجتماعی را به بهای مشروعیت‌خواهی به ‏مردم خود می‌فروشند.‏ شکل‌هایی از حکومت‌های باستانی در برخی از این ‏کشورها با ظاهری مدرن و امروزی همچنان به حیات ‏خود ادامه می‌دهند و در آنها پاره‌یی از نهادهای ‏مدنی به شکلی تحریف شده و بی‌خاصیت توسط ‏حکومت‌ها و در ذیل آنها تاسیس شده‌اند.‏

این نهادها از آنجا که برخاسته از نیاز واقعی مردم و ‏تاسیس شده به دست آنها نیست، و نیز قدرت نقد ‏دولت و دفاع از شهروندان را ندارند، عملاً در حالت ‏اغما به سر می‌برند و مردم نقش آنها را به ‏سازمان‌های خیریه و موسسات زیرزمینی و دیگر ‏نهادهایی داده‌اند که ویژگی بارز آنها وجود سلسله ‏مراتب غیردموکراتیک و بازدهی جزیی و موقتی ‏است. امروزه جوانان بسیاری از کشورهای عرب ‏خاورمیانه، پیوستن به سازمان‌های تروریستی ‏همچون القاعده را به تاسیس حزب و انجمن و ‏مبارزه مدنی برای احقاق حقوق خود ترجیح ‏می‌دهند. از آنجا که دولت نیازی به تعامل دوسویه ‏با گروه‌های اجتماعی ندارد، هرگونه رفراندوم در این ‏کشورها فارغ از فشارهای بین‌المللی برای آنها ‏بلاموضوع بوده یا صرفاً در حد یک نمایش تبلیغاتی از ‏وجود مشروعیت باقی می‌ماند. در نهایت می‌توان ‏گفت که این کشورها از شرایطی چون پاسخگو ‏نبودن حکومت، فقدان جامعه مدنی، نبود آزادی‌های ‏مدنی و سیاسی، از کار افتادن عقل جمعی و… رنج ‏می‌برند و در ابعاد اجتماعی نیز مشکلاتی چون ‏ترویج فرهنگ تن‌پروری و عدم سخت‌کوشی و ‏جمعیت زیاد حقوق بگیران دولتی که خود عاملی ‏بزرگ در نابودی انگیزه‌های اقتصاد است، در شرایط ‏بحرانی به سر می‌برند و این شرایط زمانی به اوج ‏می‌رسد که ما چشم‌انداز تاریک جهانی شدن برای ‏آنها و مواجهه این کشورها با واقعیت‌های جدید ‏جهانی را هم به مشکلات آنها بیفزاییم.‏ پی نوشت‌ها؛

‏1‏‎- ‎موریس دوورژه، جامعه‌شناسی سیاسی، ترجمه ‏ابوالفضل قاضی، 1369‏

‏2‏‎- ‎ساموئل هانتینگتون، موج سوم دموکراسی، ‏ترجمه احمد شهسا، 1381‏

‏3‏‎- ‎مجله اطلاعات سیاسی-اقتصادی، شماره ‏‏175/76‏