خسته و خواب زده وارد شهر فرنگ شدیم. هوا ابری بود وکمی سرد. همراه همسفران، سوار بر اتوبوس به سوی هتل روانه بودیم و از میان ساختمان های شیشه ای بلند می گذشتیم و به سوی منطقه مدرن لادفنس می رفتیم. ابهت ساختمان ها ما را نگرفت؛ بلندتر و زیباتر از آنها را در کوالالامپور، بانکوک و دبی دیده بودیم. راهنما گفت که ما در منطقه تازه ساز شهر هستیم و خیال ما را که دوست داشتیم بناهای تاریخی و قدیمی پاریس را ببینیم، راحت کرد که چنین جاهایی هنوز برپا هستند. ایفل را از دور دیدیم و از روی رود سن گذشتیم. چه شهر سبزی است اینجا! برای ما که در سرزمین مان اغلب با کویر و کوه همنشین هستیم، نعمتی است اینهمه سرسبزی.

***

کشتی کروز دارد ما را با خود می برد. همانطور که بر روی رود سن روانیم، انگار تاریخ چنده سده اخیر شهر در برابرمان رژه می روند و رد می شوند. شهرهایی که رودخانه ای از میان شان می گذرد، یا دریایی در دل خود دارند، اغلب شهرهای زیبایی هستند؛ مانند مسکو، بانکوک، استانبول و سرینگر. در کناره آب، اغلب بناهای تاریخی به جلوه گری نشسته اند و تو نمی توانی بگویی کدام رود تو را به مهمانی زیباتری می برد.

***

و حالا لوور، و حالا کهن سرزمین من و اینهمه شکوه و فّر. راهنمای فرانسوی ما را از بخش ایران به سرعت، از بخش مصر با اندکی تامل و از بخش اروپا به کندی گذر می دهد. برای ما اما دیدن ستون های پاسارگاد و تخت جمشید لذت بخش تر از دیدن مونالیزاست. با دو سه همسفر قرار می گذاریم یک بار دیگر به دیدن لوور بیاییم و دل سیر بخش تمدن ایران را (در هر دو بخش پیش و پس از اسلام) ببینیم. همه از اینکه این آثار از ایران به اینجا آورده شده اند، خشنودند! دل آدم می گیرد...

***

در فروشگاه بزرگ کارفور میان قفسه ها می پلکم و در حال مقایسه کالاها و قیمت ها با تهران هستم. مانده ام که هایپر مارکت جنت آباد بزرگتر است یا این یکی! یک نفر از پشت سر می گوید: سِلام علیکم. لهجه جنوبی اش زودتر از چهره اش نمایان می شود. خانمی مسن با موهای مش کرده و شیک و پیک است. سلام می کنم. می گوید: خوشحال میشیم هموطنامونو می بینیم. یعنی شال من اینقدر تابلوست! گپ کوتاهی می زنیم و خداحافظی می کنیم. پاریس ایرانیانی دارد که دلشان می خواهد با هموطنانشان احوال پرسی کنند!

***

گشت شهری داریم. پاریس زیباست. ساختمان ها و محله های قدیمی اش باشکوهند. اما چرا اینقدر ناآشنا هستند؟ درست همان حسی که دیوارهای بلند و زیبای ایروان و ساختمان های باشکوه مسکو به تو می دادند. همه زیبا اما دور از دسترس. پس چرا استانبول چنین نبود؟ شاید فرهنگ شرقی آن سرزمین، شاید معماری اسلامی بسیاری از بناها، برایت چشم نوازتر بودند. پاریس شهر خاطرات و عاشقانه هاست؛ اما تو در آن بیگانه ای.

***

به ایرانیان در تبعید فکر می کنیم. به آنان که همیشه در این سال ها تصویرشان که از ماهواره پخش می شود، زیر نامشان نوشته شده: پاریس. حاضری یک سال در تبعید اینجا زندگی کنی؟ علی می پرسد. اگر چاره نداشته باشم، آری. و اگر حق انتخاب داشته باشی؟ در جامعه ای شرقی تر.

***

پاریس پر است از اقوام و ملل گوناگون. سیاه پوستان به وفور همه جا هستند. فرانسوی را به روانی سخن می گویند. اغلب از کشورهای مستعمره آمده اند. انگار آمده بودند تا حق شان را از استعمارگر بگیرند و آنگاه خود در آن مستحیل شده اند. عجیب و غریب ترین لباس ها را همین ها بر تن دارند. سلیقه ای شگرف در ناهماهنگی پوششان به کار می برند! چینی و هندی هم زیاد است، و عرب و ترک و گاه صدای آشنای پارسی هم به گوش می خورد. شهر فرنگ، باید هم از همه رنگ باشد! در پاریس، چیزی که کم دیده می شود، پاریسی است!

***

خیابان های شهر را از پایین به بالا پشت سر می گذاریم. از محله های اعیان نشین می گذریم. از کنار کاخ الیزه رد می شویم و دور و برمان پر است از فروشگاه های لوکس و برندهای معروف و مدل های لباس. پاریس شهر مُد است. همه این را می دانند. در این تابستان اما هرچه دیدیم، جوانان پیژامه پوشی بودند که با تی شرت های رنگ و رو رفته و شلخته وار راهی کوچه و بازار شده بودند. اندک بودند شمار زنان و مردانی که آنگونه که از شهر مُد انتظار می رفت، به سر و وضع خود رسیده باشند. خوش تیپ های شهر، اغلب گردشگران خارجی بودند که خواسته بودند مبادا در خوش پوشی، از پاریسی ها عقب بیافتند.

***

این تبلیغات چه ها که نمی کند! گفته بودند پاریس شهر آداب دانان است. ما دل توی دلمان نبود که مبادا به بی آدابی متهم شویم. حکم روستایی ساده دلی را داشتیم که برای نخستین بار به شهر آمده بود. با همان دلشوره ها. در این شهر آداب و اتیکت، مردم به راحتی آب خوردن قوانین را زیر پا می گذارند. پلیس رویش را که بر می گرداند، بی بلیت سوار مترو می شوند. چراغ عابر پیاده معلوم نیست برای کی سبز و قرمز می شود. و مترو، سطل زباله بزرگی است برای ته سیگار اهالی شهر. در تهران اگر یک روز اینهمه آشغال کف مترو ریخته شود، مردم هزار بد و بیراه نثار شهرداری می کنند. در اینجا انگار هیچکس حوصله ندارد به اینجور چیزها اعتراض کند!

***

علی می گوید: این پاساژ بزرگ چند طبقه را ببین، برایت آشنا نیست؟ نام فروشگاه ها، نام رستوران ها، چهره آدم ها. اگر به تو نگویند در کدام شهر هستی، چگونه از روی نام مک دونالد، برگر کینگ، استارباکس، سواچ، اسپریت، لی وایز، اورنج، تامی هیلفینگر، شنل، کارتیه، بنتون، آدیداس، نایک و هزار برند بین المللی دیگر می توانی حدس بزنی کجا هستی؟ راست می گوید. در دهکده جهانی، فروشگاه ها کالای یکسان عرضه می کنند، رستوران ها غذای یکسان می پزند و شهروندان به یک گونه می خورند، می نوشند و می پوشند. همه ما اهالی یک روستا شده ایم. چه تنوع کم رنگی. حتی زبانی هست که می توان بدان سخن گفت و انتظار داشت که اغلب مردم تو را بفهمند و پاسخت گویند. خواسته یا ناخواسته به یک رنگ درآمده ایم. اکثریت را می گویم. نظام های سیاسی مان هم چنین شده اند. اقتدارگراترین نظام ها هم حالا دیگر ادعا می کنند که دموکراتیک هستند و تلاش دارند تا هر جور شده، مردم سالاری نیم بندی را برای خود دست و پا کنند. هیچکس جرات ندارد بگوید مردم سالاری بد است. فوکویاما یک ماه پیش نوشته بود مردم سالاری ها در 1971 ، 30 تا بودند و در 2013 به 120 تا رسیدند. حکومت اکثریت، چیزی شبیه 1984 جرج اورول است. گفته اند او آن کتاب را در نقد کمونیسم نوشته بود، اما کمونیسم که حکومت اکثریت نبود!

***

عصر ارتباطات است و این را در میان سازه ها و مغازه های مدرن بیش از هر جای دیگر می توان یافت. نوای آشنای موسیقی در پاساژ به گوش می رسد و فرامرز اصلانی می خواند: اگه یه روز بری سفر... . شغل ها، آدم ها، لباس ها، سلیقه ها در ظاهر گوناگونند، در درون چه شبیه به هم شده اند.

***

با قطار راهی لیون هستیم برای دیدن مسعود و ماریون. با سرعت 350 کیلومتر در ساعت فاصله 700 کیلومتری پاریس تا لیون را در 2 ساعت می پیماییم. هرگز با چنین سرعتی بر روی زمین پیش نرفته بودم! منظره ها مانند باد از جلوی چشمانمان می گذرند. جای هیچ تاملی نیست. یاد قطار کالکا به شیملا در هند افتادم. 90 کیلومتر را در 5 ساعت پیمود. گاه آنقدر آهسته می رفت که برخی مسافران پایین می پریدند، عکسی می انداختند و بعد دوباره چند کوپه پایین تر، به داخل می آمدند. صدای علی مرا از حال و هوای هند به در می آورد: چه دشت های سرسبزی! می گویم آب اینجا فراوان است. کمی فکر می کند و می گوید: می ارزد که ما آب نداشته باشیم، ولی نفت داشته باشیم!! بس که تنبل است این علی.

***

ماریون، این پاریسی مهربان که عشقش به دوست ایرانی ما او را چند سالی است که ساکن لیون کرده، در ایستگاه به انتظار ایستاده است. همه روز را با پای پیاده در شهر زیبا و آرام لیون قدم می زنیم و از هر دری می گوییم. گاه بنایی قدیمی را به ما نشان می دهد، گاه یاد خاطراتمان در دهلی می افتیم و بیشتر درباره پاریس حرف می زنیم. ماری جان، پاریس چرا به چشم ما عروس شهرهای جهان نیست؟ "پاریس آن هنگام که مدرنیته هنوز پایش به بسیاری از شهرهای جهان باز نشده بود، شهری جادویی بود. پاریس آنگاه که ساختارهای شهری نوین هنوز در چهار گوشه جهان پا نگرفته بودند، عروسی زیبارو بود و شب هایش سحرانگیز و روزهایش پرخاطره. امروز اما برای من که پاریسی هستم، این شهر به زنی می ماند در آستانه پیری، که تلاش دارد هنوز زیبایی و طراوت خود را حفظ کند. و خدا می داند که اینهمه مهاجر چگونه در سال های اخیر چهره پاریس را دگرگون کرده اند." دوست پاریسی من، غصه نخور، شهر تو هنوز هم پربازدید شونده ترین شهر جهان است. به چشم بسیاری از مردمان جهان، پاریس هنوز هم زیباست.

***

علی امروز از صبح یاد شعر اقبال افتاده و دائم می خواند: "قدرت افرنگ از علم و فن است / از همین آتش چراغش روشن است" و همینطور که در خیابان از کنار دختران و زنان شلوارک به پا و تاپ به تن می گذریم، اوج می گیرد که: "نی ز رقص دختران بی حجاب..." یک جوری محکم شعر را می خواند که آدم بیش از آنکه تحت تاثیر قرار بگیرد، خنده اش می گیرد.

***

در این شهر آداب دانان، در محله هنرمندان در خیابان پیگال مغازه ها و مراکزی دیدیم که نمی شد حتی کنارشان ایستاد و به ویترین شان نگاه کرد. زنان کنار در کاباره ها، نمایشی از بی اخلاقی را به عرضه می گذاشتند. بردگان جنسی در سده بیست و یکم، در کشور انقلاب برابری، برادری و آزادی به دیوار تکیه زده بودند. تن فروشی، رسمی یا غیررسمی، بی اخلاقی ست و آنکه پول می پردازد، به مراتب بی اخلاق تر از دیگری است که به هزار دلیل خود را عرضه داشته. عشق ورزی، بیش از آنکه پیوند دو جسم باشد، نزدیکی دو روح است. قانون و عرف و شرع هم بر نمی دارد. همین که روحی به دیگری گره خورد، دیگر مهم نیست که جسم ها به هم می رسند یا نمی رسند. حالا تو بگو چگونه می توان این پیوند را با پول و داد و ستد بر سر بازار جار زد و به انتظار مشتری نشست یا به دنبال کالا دوید.

***

به بزرگترین کتابفروشی ای که در همه عمرم دیده ام آمده ام. نزدیک دانشگاه سوربن است. شش طبقه کتاب فروشی هر طبقه به اندازه شهر کتاب مرکزی در تهران. آدم دلش می خواهد ساعت ها در آنجا بماند. بیرون از کتاب فروشی، پر است از کافه های کوچک و بزرگی که پاتوق استادان و دانشجویان است. چه حال و هوای خوبی دارد این خیابان. کنار سر در زیبا و بزرگ سوربن عکس می گیرم. این عکسم را از بقیه عکس هایی که این روزها انداخته ایم بیشتر دوست دارم. دلم می خواهد بیشتر اینجا بمانیم، انگار اینجا برایم آشناست.

***

شب است. در کوچه پس کوچه های محله سن ژرمن پرسه می زنیم. اینجا دنیای دیگری ست. کافه ها در خلوت ترین کوچه ها هم پر از مشتری هستند. انگار نه انگار که پاسی از شب گذشته. در کنار هر کافه هتل های 3 ستاره قدیمی نشسته اند. تماشای آنها در کنار هم زیباست. اگر به ماشین های توی خیابان نگاه نکنی، سخت می توانی حدس بزنی که الان چه سالی است. اینجا را بیشتر از شانزه لیزه با آن مغازه های بزرگ و برندهای معروف و پیاده روی شلوغش دوست دارم. فردا به خانه بر می گردیم. آیا باز هم به پاریس می آییم؟ شاید.

***

افشین سرش را از پنجره ماشین آورده تو. سلام و احوال پرسی می کند و می گوید: حالا چی داشت؟!