در احوال شیخ اشراق سهروردی بزرگ
سهروردي در ضمن تحصيل چنين استنباط کرد که موجودات دنيا از نور به وجود آمده و انوار به يکديگر ميتابد و آن تابش متقابل را اشراق خواند)كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد.رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.پیرمردی رنجور و كوچك اندام كنار راهايستاده بود، مسافر با خندهاي رو بهاوکرد و گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛پیرمرد زيرلب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي وبي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست... مسافر رفت و گفت: يك پیر مرد از راه چه ميداند؟، پاهايش کم قوت شده زمینگیر است است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.سهروردی نشنيد كه پیرمرد گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد. مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. پنجاه سال گذشت، 50 سالِ پر خم و پيچ، 50 سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود...به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. پیرمردی رنجور را یافت بازهم كنار جاده نشسته بود. در کنرش کمی دور تر نشست تا لختي بياسايد.مسافر پیرمرد را به ياد نياورد. اما پیر او را شناخت.پیردانا گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن.مسافر گفت: شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم. پیر فرزانه گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت.حالا در كولهات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت...دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: 50 سال رفتم وپيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي! پیر گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم ، و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 21:41 توسط حسین بیات
|
هدف این وبلاگ اطلاع رسانی صرف است با انتخاب خبرها و تحلیلی هایی که مهم به نظر می رسد