خاطرات مرا به برف بازي با دستکش هاي کاموايي مي برد ..که اول سبک بودند و هرچه مي گذشت خيس تر مي شدند و سنگين تر ....
ياد لبو هاي داغ و قرمز که مادر مي پخت و از آن بخار بلند مي شد و حالا دختري تنها و بي پول و بي پناه که در يک سوييت ؟؟ دوازده متري زندگي مي کند و با کمک هزينه 300 يوري دانشگاه بايد زندگي کند و درس بخواند. اين ماه اوضاع جيبم افتضاح است. البته هميشه افتضاح است اما اين ماه بدتر، راستش يک  هزينه پيش بيني نشده بيشتر از نصف ماهيانه ام را بلعيد و اين وضع را بوجود آورد، آن هم وقتي که نصف اوليه اش را خرج کرده بودم و اين يعني تا آخرماه هيچ پولي درکار نبود. نمي دانم براي شما هم پيش آماده يا نه، که پس اندازي نداشته باشيد و فقط به درآمدتان که زياد هم نيست متکي باشيد.
راستش اين خيلي ترسناک است  هرچند باز جاي شکرش باقي است که اينجا هم بيمه درماني داريد و هم سرپناه ..ولو کوچک ... و اين يعني خيالتان از بيماري و بي خانماني راحت است اما خب براي بقيه چيزها بايد خرج کنيد و وقتي مثل اين ماه يک خرج ناخواسته داشته باشيد اوضاعتان کمي بهم مي ريزد. ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار اندازد ياد يک  دوست افتادم. البته نه براي  پول قرض کردن که از اينکار نفرت دارم بلکه براي کار. يلدا يک دوست بود که شرايطش تقريبا مثل خودم بود با اين فرق که او اجازه کار داشت و من نه ...
مي دانستم قبلا پرستار بچه بوده  پس سراغش رفتم که به قهوه اي ميهمانم کرد و يکساعت تمام از کارکردن غيرقانوني ترساندم که البته راست هم مي گفت.. براي چند ساعت کار در هفته که آنهم شايد گير بيايد يا نه، نمي ارزيد همه چيز را بخطر بياندازم. يک آن در آن بار کذايي احساس کردم بدبخت ترين ادم روي زمينم. يلدا سيگارش را خاموش کرد و بلند شد که برود به شوخي يا جدي گفت اين شبا سفارت شام ميدن، محرمه ... تو ام خودتُ بنداز اونجا و خدافظي کرد و رفت.
سفارت ايران سالها پيش خانه اي بزرگ در يکي از مناطق اعيان نشين پاريس خريد و آنجا را تبديل به حسينيه کرد که مراسم مذهبي را آنجا برگزار مي کرد ....
راستش آن شب نرفتم اما شب دوم يخچال خالي و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن ...که رفتم .....رفتم در حالي که از اينکارم دلخور بودم، نه بخاطر مسايل سياسي و نه حتي بخاطر مسايل مذهبي ... که از خودم بدم مي آمد که فقط براي شام خوردن جايي بروم ....اما زندگي خيلي وقت ها آدم را به کارهايي وا مي دارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام آن است .... و من ناچار بودم
دو تا مترو عوض کردم و يک ربع پياده رفتم تا بالاخره رسيدم. در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم که برنگشتم. وقتي رسيدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و يکي داشت روضه مي خواند. کورمال کورمال يک جايي نزديک ورودي پيدا کردم و نشستم، نمي دانم  چرا،  اما گريه امانم نداد، دليل زيادي براي گريه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا که در جايي جز تنهايي خودم گريه کرده باشم، اما آن شب همه چيز فرق داشت. چراغ ها که روشن شد  ديدم سرو شکل من ميان آن تيپ از آدمها خيلي انگشت نما بود، داشتم از خجالت مي مردم ، حس مي کردم همه مي دانند من براي چي آنجا هستم. سفره  انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمي دانم چرا، هرکاري کردم نمي توانستم باخودم کنار بيايم که آن غذا را بخورم. حس مي کردم اين غذا سهم من  نيست، دوباره گريه ام گرفته بود پس بدون اينکه توجه کسي را جلب کنم آرام پاشدم و بيرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگيني از روي دوشم برداشته شده بود.
سرم را روبه آسمان گرفتم و به او لبخندي زدم و راه مترو را در پيش گرفتم. ديگر سردم نبود، گونه هايم را به برف سپردم و سعي کردم خود را در خاطرات کودکي غرق کنم. نزديکي هاي ايستگاه مترو يک ماشين در خيابان ايستاد و بوق زد و اشاره کرد. متعجب و ترسان در پياده رو ايستادم که دوباره بوق زد. يک خانم پياده شد و به سمتم آمد و گفت: شما غذاتون رو جا گذاشتيد. . .گفتم نه مرسي...اين غذا مال من نبود ....گفت چرا. اين غذاي شماست ...فقط مال شما ...من مي دونم و پلاستيکي را بدستم داد و گفت: ميخواي برسونمت؟ گفتم: نه ممنون با مترو ميرم.... و با دست بسمت ايستگاه اشاره کردم گفت: پس حتما برو خونه و غذات رو بخور ...اين غذا فقط مال توست ... و سوار ماشين شد و رفت. نگاهي درون پلاستيک کردم و ديدم يک ظرف يکبار مصرف و يک پاکت درونش بود، درون پاکت يک اسکناس 500 پانصد يورويي بنفش و يک کاغذ بود که معلوم بود خيلي تند نوشته شده:
*سالها پيش وقتي من هم نتوانستم غذايي را که فکر مي کردم حق من نيست، بخورم، يک مرد، ظرفي غذا و سه هزار فرانک پول به من بخشيد. پولي که زندگي  من که يک دختر تنها در ديار غربت بودم را نجات داد. آن مرد از من خواست هرزمان که توانستم اين پول را به يکي مثل آن روز خودم ببخشم و اين گونه قرضش را ادا کنم. پس تو به من مقروض نيستي*
پي نوشت : اين داستان براي من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمي خواهم اسم معجزه را روي اين اتفاق بگذارم اما  اين عجيب ترين و در عين حال زيباترين اتفاق زندگي من تا امروز بوده است.
و امروز من ان قرض را به يکي مثل انروزهاي خودم ادا کردم ،و امروز برف مي باريد