ا

افتتاح این بوتیک، همراه شد با جنجال و شایعه ازدواج کیوان خسروانی و سهراب محوی، دو پسر جوان ایرانی نزدیک به خانواده های درباری و ارشد ترین نظامی های دوران شاه که بوتیک N1 را راه انداخته بودند. از جمله پیامدها و حاشیه های تقریبا وابسته به افتتاح این بوتیک، حمله شبانه به یک پاتوق شبانه در کنار کاخ سلطنتی شاه در شمیران بود. و بدنبال آن یک روز کامل تراشیدن سر جوانان مو بلند در خیابان های مرکزی تهران و سرانجام، سقوط سپبهد "مبصر" رئیس تنومند و آذربایجانی شهربانی کل کشور که از جمله افسران مامور کودتای 28 مرداد بود. البته در آن دوران سرهنگ دوم. مانند سرهنگ مولوی و یا سرگرد زیبائی و حتی سرهنگ نصیری که همگی در حلقه کودتا زیر دست سر لشکر زاهدی و سرتیپ بختیار عامل آن کودتا بودند و با دستهای آلوده به جنایت در زندان های پس از کودتا، هر کدام درجات نظامی را یکی پس از دیگری گرفتند و شدند سپهبد و ارتشبد.
و چقدر غم انگیز است که همین مسیر خونین و استبداد زده، بویژه در دوران 10 ساله اخیر آقای خامنه ای طی شده است. یادتان باشد که نوشتم "بویژه"!
بگذارید یک نکته حیرت آوری را هم بنویسم تا پس از آن مطلب مربوط به بوتیک را ادامه بدهم. 
از جمع آن نظامیانی که دربالا نامشان را بردم، ارتشبد نصیری شد رئیس کل شهربانی و سپس رئیس ساواک. بختیار بدستور شاه در عراق ترور شد، شاه سپهبد زاهدی را کنار گذاشت چون نه او زیر بار حرف شاه می رفت و نه شاه می توانست هر روز کسی را ببیند که می دانست اگر او نبود تاجی هم بر سر وی نبود. اما سرگذشت سرهنگ مولوی: او هم شد سرتیپ و فرمانده پلیس راه ژاندارمری. معروف بود که در حمام زرهی فرمانداری نظامی پس از کودتا او به مقعد زندانیان توده ای که دستگیر شده بودند باطوم می کرد. در همان نیمه اول دهه 1350 هلیکوپتری که او سرنشینش بود در حوالی جاجرود تهران سقوط کرد. مولوی از هلیکوپتر به بیروت پرت شده و روی یک درخت افتاده بود. یکی از شاخه های آن درخت از مقعدش داخل شده و از گلویش بیرون آمده بود و با زحمت بسیار و به کمک چرثقال توانستند جسدش را از درخت جدا کرده و پائین بیآورند.
هیچیک از این مسائل که میدانستیم را ساواک در آن سالها اجاره نداد در مطبوعات نوشته شود. از جمله همین ماجرای بوتیک و پاتوق رشت 29 و کمون سبز پسر علیرضا پهلوی در حوالی خرمدره که برایتان خواهم نوشت.
اگر این مجموعه به هم تنیده مطرح نبود، این مرور و بازگشت به گذشته های نسبتا دور و نوشتن در باره شایعه ازدواج دو پسر ایرانی هم چندان جاذبه ای نداشت.
گشایش بوتیک 
N1 در تهران آن زمان، یک بدعت جنجالی محسوب شد. زیرا شایع بود که دو جوانی که آن را گشوده اند، عاشق یکدیگرند. کیوان خسروانی که جوانی بسیار زیبا بود، سالها بعد، که جوانی را چند دهه پشت سر گذاشته بود آن عشق و رابطه را یک شایعه دانست. راست گفت یا نه؟ برای من بی اهمیت بود و هست، چرا که گفته های دیگرش با اهمیت بود. چند سال پیش از یکی از دوستان جوانم خواهش کردم با خسروانی که در پاریس زندگی می کند گفتگو کند. آن مصاحبه ای را که در زمان شاه نتوانسته بودم انجام بدهم، زیرا قابل انتشار نبود، حالا هم در مهاجرت و از بیم دوستان همفکر و سیاسی ام جرات قدم جلو گذاشتن نکردم و این جوان را جلو فرستادم. در هر مصاحبه ای پاسخ سئوال را می آفریند و کسی که با موضوع آشنائی ندارد مصاحبه اش بسیار سخت و بی روح از آب در می آید. به همین دلیل ناچار شدم خودم یکبار به خسروانی تلفن کنم و سئوال ها را بگویم تا در تماس حضوری با دوست جوانم بتواند راحت تر حرف هایش بزند. و به ناچار این گفتگو با دخالت های مستقیم و غیر مستقیم من در آن، سه بار تکرار شد. هر بار سئوال تازه را یافتم و به دوست جوانم دادم و گفتم حالا این را بپرس!
می بینید که حتی خود ما نیز خودمان را چگونه اسیر و محبوس اندیشه سیاسی و روابط سیاسی و حتی دوستی های خویش می کنیم؟ 
خسروانی در مصاحبه اش، با ستایش ضمنی خویش گفت:
"یکی از دلائل پخش آن شایعات، رقابت هائی بود که با بوتیک من داشتند. البته زیبائی خود من هم در جوانی، مزید بر علت بود!"
خسروانی در سال ١٣٣٦ (١٩
۵۷) به مدت یک سال در رشته معماری "دانشگاه برکلی" تحصیل کرد، و پس از بازگشت به ایران، در سال ١٣٤١ (١٩٦۲)، فوق لیسانس معماری از دانشکده معماری تهران شد. سپس با گرفتن بورس از دولت فرانسه به پاریس رفت، و تحصیلاتش را ادامه داد و از فرانسه هم مدرک مهندسی معماری خود را گرفت و در ایتالیا دوره تخصصی ترمیم آثار باستانی در "دانشگاه رم" را به پایان رساند و به ایران بازگشت.
به گفته خودش در آن سال ها هرکس کوچکترین انتقادی از وضع و حتی از مناسبات درباری ها و یا اشراف می کرد، یک مهر چپ به پیشانی اش می خورد.
خسروانی خیلی زود به حاشیه دربار شاه راه یافت، و طراح افتخاری فضاهای جشن هنر شیراز شد. کمتر کسی می داند که طراحی نور پردازی تخت جمشید، طرح هوای آزاد مقابل کاخ آپادانا، نور پردازی حافظیه با ٨
۵٠ شکل تزئینی، و طراحی جایگاه تماشاگران، همه از کارهای او بودند.
همچنین طرح میهمانسرای نائین را او کشید. این میهمانسرا بنائی برگرفته از معماری بومی و خانه هراتی های نائین با ٨ اتاق دوبلکس، رستوران، و فضای خدماتی بود. بنایی که همچنان برپاست.
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در گود زنبورک خانه تهران، طرح دیگر خسروانی بود.
سرانجام با الهام از لباس های سنتی و قدیمی مناطق مختلف ایران، به طراحی لباس رسید. نمونه هائی از آن طرح ها - زری دوزی، قلمکاری، چشمه دوزی اصفهان، سوزن دوزی بلوچستان- را، فرح همسر شاه به تن کرد.
همکار منیزه جهانبانی برای تهیه لباس های فاخر شب های افتتاح جشن هنرهای شیراز شد. مانتوهائی از باتیک اسکوی آذربایجان که اکنون در مصر و در موزه مد پاریس نگهداری می شود نیز از نتایج این همکاری است.
از آن سال ها خاطراتی شنیدنی دارد. از فرزندان تیمسارهای دوران شاه، جوانان درباری، و حتی از زندگی بی آلایش شهناز پهلوی (دختر بزرگ شاه از زن نخستش شاهدخت فوزیه، و همسر سابق اردشیر زاهدی) و شوهر کنونی وی جهانبانی، که اینک با هم در گوشه ای از فر انسه و به دور از جنجال زندگی عارفاه ای دارند.
در قلب گروه ها و دسته های جوانان نزدیک به دربار شاه جای گرفت و به همین دلیل از ماجرای کشته شدن کتایون دختر پرفسور عدل، علی فرزند علیرضا پهلوی برادر شاه که در سقوط هواپیما کشته شد، و پسر سپهبد حجت رئیس تربیت بدنی سال های منجر به انقلاب بسیار می داند. این آخری، یعنی پسر تیمسار حجت در یک ماجرای عجیب مسلحانه کشته شد که شرح ماجرایش باز می گردد به زندگی در حاشیه ای دهکده ای واقع در "خرمدره" زنجان که آن را هم برایتان خواهم نوشت، چرا که خبرنگار آن ماجرا هم بود. همچنان که گزارشگر روز تراشیدن سر جوانان مو بلند در میدان فردوسی، چهار راه کالج و اطراف دانشگاه تهران هم بودم. موی بلند نداشتم اما اگر نبود سرتیپ "طاهری" رئیس پلیس تهران که من را از خبرنگاری انجمن های محلی تهران می شناخت و در آن روز در میدان کالج فرماندهی عملیات سر تراشی و پاچه دریدن را برعهده داشت نبود، حداقل باطوم را خورده بودم و شاید بازداشت هم می شدم. خبرنگاری که فضولی کرده و با جوانان سر تراشیده در آن روز مصاحبه می کرد و عکس می گرفت!
وجدانم اجازه نمی دهد ننویسم که سرتیپ طاهری آدم بدی نبود، لوطی مسلک بود و نمی دانم ترور او توسط مجاهدین خلق، در آن سالها چه ضربه ای بود به نظام شاهنشاهی؟
تا یادم نرفته بنویسم که تیمسار حجت، پس از کشته شدن فرزندش بدست ساواک، در جریان محاصره خانه ای که در آن پناه گرفته بود، در نامه ای به شاه، او را از فرزندی خود خلع کرد! 
یعنی همان کاری که آیت الله گیلانی و آیت الله سنگدل جنتی در ارتباط با فرزندان مجاهدشان کردند.
چقدر حیف است اگر به این گذشته باز نگردیم و پیوند امروز و دیروز را پیدا نکنیم.
همه آنهایی را که نام بردم در زمین های روستائی میان زنجان و قزوین مزرعه ای بزرگ برپا کرده، و با اندیشه هائی مذهبی بصورت یک اجتماع کوچک اولیه زندگی می کردند. اما سرانجام در اعتراض به اشرافیت دربار شاه، سر به شورش برداشتند. از آن میان پسر سپهبد حجت و کتایون عدل کشته، و نوه های کتایون به خانواده عدل تحویل داده شدند!
سپهبد مبصر رئیس وقت شهربانی فرمان حمله به باشگاه رشت 29 را صادر کرده بود. او فردای آن روز نیز اعلام کرد هر جوانی را که موهای سرش بلند است در خیابان گرفته، و درجا موهایش را با ماشین شماره 2 ضربدری و جاده ای بزنند!
یورش به باشگاه رشت 
۲٩ که در آن شماری از فرزندان بلندپایگان شب ها دور هم جمع می شدند، و سپس دستور کوتاه کردن موی جوانان، می رفت که علاوه بر اعتراض خانواده های قدرتمند و وابسته به دربار شاهنشاهی، بهانه مناسبی برای اعتراض های خیابانی نیز بشود. اما پیش از ورود ماجرا به این مرحله، بدستور شاه سپهبد مبصر از ریاست شهربانی برکنار، بازنشسته، و راهی خانه شد.
کیوان خسروانی که خود از جمله دستگیر شدگان باشگاه رشت 29 بود گفت:
شاید اگر آنشب به این باشگاه یورش برده نمی شد و علاوه بر فرزندان تیمسارها و وابستگان دربار شاهنشاهی افرادی نظیر پرويز تناولی و حسين زنده رودی نیز در آنجا دستگیر نشده بودند، کار به واکنش شدید فرح همسر شاه و خانه نشین شدن سپهبد مبصر نمی کشید.
در باشگاهی که امثال زنده رودی و تناولی دو هنرمند شناخته شده نقاش و مجسمه ساز هم حضور می یافتند، جز دیدار، گفت و گو و تفریحات معمولی چه رخ می داد؟
البته این واقعیت دارد که جوانان درباری نمی توانستند به هر باشگاهی بروند، و این باشگاه تقریبا به یک مکان اختصاصی تبدیل شده بود. اما برخلاف گزارش های ساواک که می گفت در آنجا در باره مناسبات افراد درجه اول درون دربار صحبت می شود و یا گزارش شهربانی که آنجا را باشگاه همجنس گرایان معرفی کرده بود، کار فوق العاده ای در آن انجام نمی شد.

همه این حوادث پشت سر مانده، و حتی به سینه فراموشی نیز سپرده شده اند. اما خاطره بوتیک 
N1 در قلب تهران ٤٠ سال پیش فراموش نمی شود! بوتیکی که جوانان با پائین رفتن از چند پله از کف خیابان به در ورودی آن می رسیدند، و آنقدر مشتری داشت که ناچار بودند برای دیدن و اندازه کردن لباس ها نوبت بگیرند."
بعد ازمدتی آنطرف خیابان و درست روبروی بوتیک، شعبه زنانه 
N 1 باز شد. البته با همان نام.
خسروانی:
یک چیزی را بگویم. در ایران همیشه حکومت ها با هنرمندان و روشنفکران مسئله داشته اند. به همین دلیل شما نام معماران بزرگ ایرانی را در تاریخ پیدا نمی کنید، در حالی که آثار آنها مثل تخت جمشید باقی مانده اند. این که شاهان در این و یا آن قصر زندگی کرده اند، مهم بوده است. اما اینکه کدام معمار و یا معماران برجسته ای این بناها را ساخته اند، اهمیتی ندارد.
حتی در باره مساجد، مناره ها و قلعه های مهم و مشهور بعد از اسلام هم، شاهد همین روند هستیم. یعنی همیشه نام امام ها را روی این بناها گذاشتند. اما دریغ از آن که در کنارش بنویسند، این بنا را چه کسی معماری کرد. بیچاره معمار و سازنده!
در ایران این بی مهری تاریخی نسبت به هنرمندان همه رشته ها از شعر و نثر گرفته، تا تاریخ نگاری و هر رشته هنری و ادبی دیگری وجود داشته است. البته در معماری -درست بر خلاف ایتالیا و رم، یونان و بیزانس و بقیه شهرها و آثار مهم معماری پیش و پس از رنسانس-، بیش از بقیه رشته هاست. مثلا شما می دانید، معمار تخت جمشید کیست؟ نه! من هم که آرشیتکت هستم نمی دانم. معمار عالی قاپو را می دانید کیست؟ نه!
مثلا شعر؛ سعدی را آنقدر آزردند که به طرابلس رفت و کار گِل کرد، تا جور و ستمی را که بر او می رفت از یاد ببرد. می گویند شمس تبریزی را سنگسار نمودند. مولانا به قونیه رفت، و همانجا دور از وطن درگذشت.
صادق هدایت جلای وطن کرد، فروغ بعد از آن همه فحشی که در زمان زنده بودنش خورد، حالا بعد از ٤٠ سال یادبود و بزرگداشتش ممنوع است. شاملو همینطور. قبول داری یا ادامه بدهم؟
س: می خواهی بگوئی به تو جفا شد؟
ج: نه بابا؛ من که رقمی نیستم. اما من بی رقم هم چوب خوردم.
س: می خواهی ماجرای همجنسگرائی را بگوئی؟
ج: همه اش این ماجرا نیست، اما این هم بود. در ایران شایعه را مثل لوله تفنگ پشت گردن هر کس که اسم و رسم و شهرتی داشته باشد می گذارند تاهر وقت خواستند از آن برای تحمیل سکوت و یا حتی باج گیری استفاده کنند.
نه فکر کنی شایعه سازی در آن زمان فقط گریبان امثال من را گرفت، و یا حالا گریبان دیگران را می گیرد. مثلا آن سال ها یکباره شایع شد ملکه مادر فوت کرده، چون در مراسم ازدواج شاه و فرح غایب بوده است. آن کسی هم که در تلویزیون نشان داده اند، ملوک ضرابی خواننده و دوست ملکه بوده که اتفاقا از نظر قد و قواره هم، مقداری به یکدیگر شباهت داشتند! این شایعه توسط راننده های تاکسی، سلمانی ها و کارگرهای گرمابه ها و. در سراسر ایران و خارج پخش شد.
نمونه دیگری برایت بگویم. وقتی رضا پهلوی به دنیا آمد و چند سالی گذشت، شایع شد ولیعهد لال است. بالاخره دربار مجبور شد یک مصاحبه تلویزیونی در باغ کاخ سعد آباد ترتیب بدهد، تا رضا بگوید " مامان"! و شایعه ها پایان یابد. البته شایعاتی که در حول و حوش روابط جنسی باشد، بیشتر هم خریدار دارد. چرا؟ نمی دانم.
یا مثلا دوران بیتل ها بود. شهربانی و ساواک افتادند به جان جوانانی که به سبک بیتل ها موی سرشان را بلند کرده بودند.
س: همان ماجرای حمله به باشگاه رشت 
۲٩؟
ج: بله، در ادامه اش در خیابان موی جوان ها را به صورت ضربدری می تراشیدند، و احیانا شلوارهای پاچه گشاد مد آن روزها را با قیچی پاره می کردند.
س: راستی آن شب که به باشگاه رشت 
۲٩ مثل خانه های تیمی چریک ها حمله شد، با آنها که در آنجا بودند چه کردند؟
ج: باشگاه متعلق به خانم سیف یکی از دوستان نزدیک اشرف پهلوی بود. کدام خرده حسابی باعث این حمله شد، نمی دانم. اما وقتی سر نقاش معروف حسین زنده رودی را تراشیدند، دوستان گفتند این کار مخالفت با فرح می باشد که هنرمندان را دور خودش جمع کرده است!
س: بالاخره ماجرای همجنسگرایی تو چه بود؟
ج: ببین! من از خانواده ای بسیار با نفوذ هستم. پدرم رئیس دادرسی ارتش، و عمویم وزیر کشور و دبیر کل حزب ایران نوین بودند. عموی دیگرم که درجه سپهبدی و به اعتقاد من سواد کمی داشت، معاون ژاندارمری بود. با سواد واقعی فامیل من عموی دیگرم بود که سفیر ایران در واشنگتن بود.
در آن سال ها هرکس که کوچکترین انتقادی از وضع و حتی از مناسبات درباری ها و یا اشراف می کرد، یک مهر چپ به پیشانی اش می خورد. آن ماجرای حمله به مزرعه علی پهلوی، و کشته شدن پسر تیمسار حجت و دختر پرفسور عدل هم ریشه اش به همین می رسید. یعنی گزارش داده بودند، که اینها مارکسیست اسلامی شده اند!
شایعات علیه من هم بعد از رونق بوتیک 
N1 بالا گرفت. لباس هائی که می دوختیم و می فروختیم همه از پارچه های محلی کارخانه های کازرونی و کوراوغلی، و احیای صنایع دستی ایران بود.
شاید چوب مخالفان پدرم را هم خوردم. زیرا وقتی در رأس دادرسی ارتش قرار گرفت، تعداد زیادی از توده ای های زندانی دوران سپهبد آزموده را آزاد کرد. بالاخره این کارها که بی مقاومت انجام نمی شود. یکی از مقاومت ها هم همین شایعه سازی هاست. کار به جائی رسید که پدرم با درجه سپهبدی تقاضای استعفا نمود، و شاه هم قبول کرد.
بعد از آن، تبلیغات علیه ما شدت گرفت. چون دیگر پدرم مصدر مقام مهم دادرسی ارتش محسوب نمی شد، و شاه هم با استعفای او موافقت کرده بود. این امر به نشانه مغضوب بودن پدرم نزد شاه تلقی شد. بببین شایعات چه ریشه هائی دارند. الان هم درایران همینطور است.
حتی شایعه ازدواج من و آقای محوی را هم ساواک پخش کرد. البته اگر یک جوان کریه المنظر بودم، به جای این شایعه یک شایعه دیگر درست می کردند. سهراب محوی هم گویا با خانواده دیبا نسبتی داشت. به همین دلیل فرح پهلوی (دیبا) دستور بررسی داد، و معلوم شد همه اینها شایعات ساخته ساواک است.