روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان... دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند...اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!! بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطورکه از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد ، آخر اوفردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. می رفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می کرد و بعد به خانه برمی گشت و می دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!

او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی درازکند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، می دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد. به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی زد رفته رفته اوضاعشان ازبقیه بهترشد ومال ومنالی به هم می زدند وبرعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته ازهرچیزبه درد نخوری خالی شده بود) دستبرد می زدند، دست خالی به خانه برمی گشتند ووضعشان روزبه روزبدترمی شد وخود را فقیرترمی يافتند...به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار،این عادت را پیشه کردند که شب ها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهررا آشفته ترمیکرد؛چون معنیش این بود که بازافراد بیشتری ازاهالی ثروتمندتروبقیه فقیرتر میشدند. به تدریج، آن هایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می کشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شب ها به جای ماهم بروند دزدی ؟!!!قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانت های هر طرف را هم مشخص کردند:آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می کردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می کشید و آن دیگری هم از ...اما همان طور که رسم این گونه قراردادهاست، آن ها که پولدارتر بودند ثروتمندتر و تهیدست ها عموماً فقیرتر می شدند. عده ای هم آن قدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه این که کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل این جا بود که اگر دست از دزدی می کشیدند، فقیر می شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آن ها می دزدیدند.فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدم ها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندان ها ساخته شد...!به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگراز دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی آوردند، صحبت ها حالا دیگر فقط از داراو ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...