Parviz sabeti.JPG

بیژن خلیلی‌، مدیر شرکت کتاب در لس‌آنجلس اظهار داشت‌: «این کتاب دارای 5 فصل می‌ باشد  . سه دهه پس از تعطیلی ساواک، درباره ثابتی ، مقامات ساواک و دست‌گاه دوران شاهنشاهی نکته‌هایی شنیده یا خوانده‌ایم و عمدتا در روزنامه‌های پس از انقلاب ایران و بسیاری از کتاب‌های تاریخ معاصر، انتشار یافته و شاید گاه نکته‌های عجیب و غریب خوانده‌ایم اما سکوت و دردست‌رس نبودن آقای ثابتی پس از انقلاب هم‌، شاید بر این شایعات افزود. ثابتی در 9 آبان 1357 ، پس از برکناری‌اش از ساواک ، از ایران خارج شد و در آمریکا گوشه‌گیر و ساکت ماند و هرگز با محققی یا رسانه‌ای گفت‌وگو نکرد و خود نیز یادداشت‌هایش را منتشر نکرد.»

در 33 سال دوران پس از انقلاب 1357، نخستین کسی که روایتی از ساواک را بیان کرد، حسین فردوست بود و بعدها در خارج از کشور هم منوچهر هاشمی و علی‌اکبر فرازیان – روسای اداره جاسوسی و رییس اداره خارجی‌– به این امر اهتمام کردند، گرچه در پروژه‌های مشابه‌، برخی از افراد مشهور ساواک‌- منوچهر هاشمی، علی‌اکبر فرازیان‌، عیسی پژمان و حسن علوی‌کیا‌- در خلال گفت‌وگوهایی در طرح تاریخ شفاهی معاصر دانش‌گاه هاروارد و بنیاد مطالعات ایران، به تشریح خاطرات خود پرداخته‌اند، اما برخی از محققان تاریخ بر این عقیده‌اند که پس از حسن پاکروان، هیچ شخصیتی در ساواک، به دانش و نفوذ پرویز ثابتی نبوده و حتا گروهی او را، یکی از مهم‌ترین شخصیت امنیتی ایران معاصر می‌دانند اما بی‌گمان سخنان او اهمیت و ارزش خاصی دارند، خاصه این‌که در دوران انقلاب شخصیت‌هایی مانند «مقدم و پاکروان و نصیری» اعدام شدند و رازهای خود را به زیر خاک بردند و یا افراد تبعید شده هم‌، هرگز لب به سخن نگشودند.

مدیر شرکت کتاب می‌افزاید‌: «ثابتی پس از دریافت لیسانس حقوق قضایی از دانش‌گاه تهران، در سال 1337 به جای رفتن به وزارت دادگستری به ساواک رفت. البته آغاز شهرت ثابتی با ظهور او در تلویزیون در 2 دی 1349 به عنوان مقام امنیتی بود که اسرار ترور بختیار را افشا کرد‌. سپس نوروز 1350 و ماجرای جنگل سیاهکل،‌ به عنوان مقام امنیتی، دیگر مشهور شده بود. ثابتی‌، را در 3 آبان 1357 از ساواک کنار نهادند، و وی در 9 آبان 1357   از ایران، خارج شد و از راه فرانسه، به آمریکا رفت و هرگز با رسانه‌ای و شخصی، گفت‌وگو نکرد. اکنون ثابتی روزه 33 ساله خود را شکسته تا در یک گفت‌وگوی تحقیقی، با یکی از نویسندگان جوان  کشورمان، سخنانی درباره رخ‌دادهای تاریخ معاصر ایران را بیان کند که مطمئنا فصل جدیدی را در مباحث انتقادی و تحلیلی تاریخ معاصر کشورمان، خواهد گشود.»

وی در پایان، اظهار کرد که این کتاب گفت‌وگو، توسط آقای ثابتی بازبینی و تایید شده و در چند سال آینده هم امیدوار است که زمینه انتشار یادداشت‌های شخصی آقای ثابتی را فراهم کند.

کتاب «در دامگه حادثه»‌، با بیش از 2000 پاورقی و مقدمه نادر انتصار- پروفسور علوم سیاسی‌- تحقیق مستندی است که از نظر تاریخی بسیار مهم است. در چند سال اخیر از آثار عرفان قانعی‌فرد، می‌توان به 2 جلد اثر تحقیقی «پس از شصت سال – زندگی و خاطرات رسمی جلال طالبانی، ریاست جمهوری عراق» و ترجمه‌هایی مانند «سیاست کردها در خاورمیانه‌، نوشته نادر انتصار» و «درد ملت، نوشته ابراهیم احمد»، اشاره کرد که همگی توسط انتشارات علم، در تهران انتشار یافته و مورد نقدهای گسترده رسانه‌های احزاب کردی هم قرار گرفته‌اند. قانعی‌فرد برای تحقیق خود «در دامگه حادثه»، هم‌چنین با افراد زیادی از دست‌گاه اطلاعاتی ساواک‌- حسن علوی‌کیا، منوچهر هاشمی، علی‌اکبر فرازیان، مجتبی پاشایی و… – گفت‌وگو کرده است.

پرويز ثابتي فرزند حسين در سال 1315 در سنگسر از توابع سمنان در محله اي به نام تپه سر در يک خانواده بهائي به دنيا آمد. دوران ابتدايي را در دبستان حسينيه و شاه پسند سنگسر از سال 1322 تا 1328 و دوران دبيرستان را در فيروز بهرام تهران از 1328 تا 1334 گذراند، همچنين در دانشکده حقوق دانشگاه تهران از 1334 تا 1337 تحصيل کرد. در خرداد ماه 1337 موفق به اخذ ليسانس در رشته قضايي از دانشکده حقوق شد. در بهمن ماه 1337 با معرفي ضرابي (مديرکل نهم ساواک) به استخدام ساواک درآمد. وي با جاه طلبي و سرسپردگي متظاهرانه خيلي زود در تشکيلات ساواک ترقي کرد. ابتدا با حمايت فردوست، قائم مقام ساواک؛ و ناصر مقدم، مديرکل اداره سوم در سال 1345 رئيس اداره يکم اداره کل سوم شد.1 در همين سال ناگهان به اعتبار يک برنامه تلويزيوني به شخصيتي سرشناس بدل شد و به تدريج ابعاد قدرتش فزوني گرفت. به راحتي مي توان ادعا کرد تا سال 1349 که وي معاون اداره کل سوم ساواک شد، سايه اقتدارش بر همه عرصه هاي زندگي ايرانيان سنگيني مي کرد. مخالفان رژيم او را خصم اصلي خود مي دانستند. در عين حال، احراز همه مشاغل مهم از پست وزارت گرفته تا استادي دانشگاه و معلمي و حتي کارمندي دولت، در گرو دريافت اجازه اداره اي بود که رياستش را او برعهده داشت. 2ثابتي از جمله کساني بود که در رأس يک گروه از مأموران ساواک به اسرائيل اعزام شد و به احتمال قوي در همان مأموريت به استخدام موساد درآمد. او که در اوايل دهه 1350 به عنوان « سخنگوي ساواک» و « مقام امنيتي» شهرت يافت، گرداننده اصلي سازمان ساواک به شمار مي آمد و با ارتباطاتي که با «موساد» و عوامل اين سازمان در ايران داشت حتي در امور مربوط به نمايندگيهاي ساواک در خارج از کشور نيز، که خارج از حدود اختيارات او بود مداخله مي کرد. اطلاعات وي به ويژه در مورد فعاليت گروههاي مبارز خارج از کشور، ساواک را در مبارزه با کنفدراسيون و ساير گروههاي مخالف رژيم ياري داد.

 وي که دوره جنگها و عمليات ضد پارتيزاني و ضد چريکي ديده بود، با تجهيزات و امکانات گسترده، گروهي را که در اسرائيل و ديکتاتوريهاي نظامي آمريکاي لاتين دوره ديده بودند براي مبارزه با سياهکل به محاصره جنگل فرستاد.3در سال 1352 توسط ارتشبد نصيري، رئيس ساواک، به سمت مديرکل اداره سوم تعيين و عملاً همه کاره ساواک شد. پرويز ثابتي (با نام رمز بامداد) در تمام عمليات پر سر و صداي ساواک در سالهاي 1352 تا 1356 نقش اصلي را برعهده داشت و شبکه ساواک در وزارتخانه ها و سازمانهاي دولتي و حتي بخش خصوصي زير نظر مستقيم او عمل مي کردند و کار امنيت داخلي يکسره در دست وي بود که رياست اداره سوم ساواک را برعهده داشت.گزارشهايي که از طريق نصيري به شاه داده مي شد، عمدتاً از طرف ثابتي و دارودسته او تنظيم مي گرديد. ثابتي در انتصاب مقامات دولتي و انتخاب نمايندگان مجلس نقش اساسي داشت و گزارش منفي ساواک درباره هر کس که نامزد احراز يک مقام دولتي يا نمايندگي مجلس مي شد براي جلوگيري از انتصاب يا انتخاب وي کافي بود. حتي فعاليتهاي اعضاي خاندان سلطنت هم از اين گونه نظارت و گزارشها مصون نبودند، گاه حتي گزارشهاي ثابتي در مورد فعاليتهاي غيرقاوني اعضاي خاندان سلطنت خشم شاه را برمي انگيخت. منابع اطلاعاتي او علاوه بر مأمورين ساواک و هزاران « منبع خبري» که در تمام سازمانهاي دولتي و بخش خصوص داشت، عوامل جاسوسي اسرائيل (موساد) در ايران و افرادي از قبيل منوچهر آزمون، داريوش و هدايت الله اسلامي نيا بودند که مستقيماً با او تماس داشتند و اخبار و اطلاعات دست اولي را از دستگاههاي دولتي و بخش خصوصي و بازار و محافل روحاني در اختيار او مي گذاشتند. 4 ثابتي از زمره دوستان نزديک هويدا بود و در ملاقاتهايي که هر چهارشنبه شب با وي داشت اطلاعاتي را در اختيار وي قرار مي داد که بي گمان يکي از ابزار تثبيت و تداوم قدرت هويدا بود. در هر ارزيابي از موقعيت هويدا نام وي به ميان مي آيد زيرا در تمام دوران زندگي روابط نزديک با همکيش خود داشته است.او طرفدار سياست سرکوب تظاهرات بود و همواره تأکيد داشت که دولت بايد با قاطعيت تمام تظاهرات را سرکوب کند. و از طرفي مايل بود دست مخالفان وفادار به رژيم را باز بگذارد که از نظام حاکم، و حتي از اعضاي خاندان سلطنت انتقاد کنند. در اواسط بهار 1357 از طريق هويدا پيامي مبني بر اينکه چنانچه عنان کار را دست کم براي مدتي کوتاه به ساواک بسپارد و بگذارد آنها تدابير لازم را براي سرکوب قيام مردم و آرام کردن کشور اتخاذ کنند، براي شاه فرستاد و شاه از وي خواست که طرح عمليات مورد نظرش را مشخص مي کند، وي هم به سرعت سياهه اي از 1500 تن از مخالفان عمده رژيم را فراهم آورد و معتقد بود بازداشت آنها آرامش را به شهرها بازخواهد گرداند، که در نهايت شاه با بازداشت سيصد نفر از آنها موافقت کرد. 5پرويز ثابتي، رئيس امنيت داخلي ساواک، بنا به خصوصيات شغلي اش صاحب چندين پاسپورت به اسامي مختلف بود. در اواخر حکومت ازهاري، ده روز قبل از انقلاب اسلامي به ژنو گريخت و از آنجا به اتفاق همسرش به اسرائيل رفت. او که به " شکنجه گر مخوف ساواک " شهرت داشت در شهر سانفرانسيسکو در خانه اي مجلل مسکن گزيد و تنها وابسته رژيم سابق بود که يک ماه پيش از فرار خود، خانه اش را به سفير يکي از کشورهاي عربي فروخت.6 

--------------------------------------------------------------

1. حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، ص 450-451، بهرام افراسيابي، وقتي پرده ها بالا مي روند، ص 341-342 .

2. عباس ميلاني، معماي هويدا، ص208 .

3. مسعود بهنود، از سيد ضياء تا بختيار، ص 555 .

4. محمود طلوعي، بازيگران عصر پهلوي: از فروغي تا فردوست، ج 2، ص992- 997 ، 1001 .

5. عباس ميلاني ، ص390 .

6. چپ در ايران به روايت اسناد ساواک: چريکهاي فدايي خلق، ج 8، ص 309 . 

لقب «ابرو کمانی» را فدائیان خلق برگزیده بودند.


 

آقای پرویز ثابتی که کاراکتر رمان های جاسوسی امثال گراهام گرین Graham Greene(مامور ما در هاوانا)، فردریک فورسایت Frederick Forsyth(روز شغال) و جان لوکاره John le Carré(مردی که بیشتر از همه دنبالش هستند) را بیاد می‌آوَرد، نمونه کامل یک پلیس سیاسی بود. با چاقو حرف نمی‌زد، با پنبه سر می‌برید.


 

از شلوار پلی استر و کت چرمی و ادا واطوار جیمزباندی و جانی دالری پرهیز می‌کرد. منظم و پرکار، خوش لباس و خوش تیپ و ابرو کمانی بود و همانند محمود جعفریان (که حزب رستاخیز را به حزب توده ترجیح داد) بدون یاداشت، سخنرانی های چندساعته می‌کرد و با هنر حرف زدن با جامعه آشنا بود.


 

البته ثابتی برخلاف جعفریان گذشته توده ای نداشت و به قول خودش از ابتدا شاه دوست بود. در شرحی که در مورد زندگی خودش نوشته و در آغاز کار در ساواک، ارائه داده‌است به اینکه بهایی زاده‌است، اشاره می‌کند اما به اقتضای شرایط یادآور می‌شود بعد از سن بلوغ مسلمان شده‌است. [۳]


 

 


 

با اینکه پدر آقای ثابتی (حسین ثابتی) در سنگسر (سمنان) به دلایلی که من نمی‌دانم از جامعه بهایی طرد شد و این زاویه و فاصله تأثیر خودش را در فرزندان گذاشت، اما حوادثی چون تخریب حظیره‌القدس (مرکز بهائیان در ایران) که حجه الاسلام محمدتقی فلسفی صحنه گردانش بود و گفته می‌شد به دستور شاه صورت گرفته، مقام امنیتی را خوشحال نکرد و پرویز ثابتی در دافعه جوادثی چون کاردآجین شدن دکتر سلیمان برجیس در کاشان (که بهایی بود)، خالی از گرایشات ضدارتجاعی نبود.


 

حضورش به عنوان مقام امنیتی در تلویزیون او را بر سر زبانها انداخت. اینجا و آنجا از جشن عروسی باشکوه و مجللی که برگزار کرده بود هم می‌گفتند. این شایعه یا خبر را نیز که محافظ همسرش در مغازه‌ کفش فروشی «شارل ژوردن» در خیابان پهلوی (ولی‌عصر کنونی) یک نفر را با اسلحه کشته است، می‌دانستم. [۴]


 

 


 

می‌گفتند سپبهد جعفرقلی صدری مکالمات تلفنی ثابتی را کنترل و به شاه گزارش می‌کرده و این دو دل خوشی از همدیگر نداشته اند. (۵]


 

سپبهد جعفرقلی صدری در ۴ بهمن ماه ۱۳۵۰ توسط شاه همزمان به ریاست کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک و شهربانی منصوب شد و در اردیبهشت ۱۳۵۲ از سمت ریاست کمیته مشترک برکنار گردید،


 

 


 

در دوم دیماه ۱۳۴۹ وقتی عباس شهریاری با نیمرخ در تلویزیون ظاهر شد، ثابتی هم وارد گود شد و ابهّت ساواک را به رُخ کشید و در این مصاحبه بدون ذکر نام واقعی شهریاری عامل خودشان در ساواک، از او با عنوان «اسلامی» و مرد هزار چهره نام برد.


 

در مصاحبه ناصر سماواتی (دیماه ۱۳۵۰) هم، ثابتی حضور داشت.


 

 


 

لقب «ابرو کمانی» را فدائیان خلق برایش برگزیده بودند. آنطور که از اسناد ساواک برمی‌آید وقتی فرامرز شریفی گلپایگانی و نسرین معاضد به عنوان خواهر و برادر در خانه تهران نو مستقر شدند و مهدی فضیلت کلام و همسرش سکینه اسماعیل آبادی به آنجا رفت و آمد داشتند، قرار شد بنز قهوه ای رنگی را که متعلق به «ابرو کمانی» (پرویز ثابتی) بود، ردگیری کنند... [۶]


 

------------------------------------------------------------


 

بیداد شیخ، ستم ساواک را توجیه و کمرنگ نمی‌کند.


 

پرویز ثابتی که نزدیک به ۸۰ سال سن دارد و آفتاب عمرش بر لب بام رسیده، از «شاه ـ مُهره» های سازمان اطلاعات و امنیت کشور بود و با بولتن های محرمانه و فوق سرّی، علاوه بر نخست وزیر و رئیس کل ساواک، به شخص اول مملکت هم خط و خطوط می‌داد.


 

در کمیته مشترک به اصطلاح ضد خرابکاری که امثال وی هدایت می‌کرد، پاک ترین جوانان ایران زمین به دام شکنجه‌گران می‌افتادند.


 

کیست که نداند شکنجه های هولناک ساواک، صحنه سازی و تلافی جویی های کور و به رگباربستن ۹ زندانی دلیر (بیژن جزنی و کاظم ذوالانوار، و...) که با تمایل و توافق امثال پرویز ثابتی صورت کرفت از جمله عوامل فروپاشی رژیم پیشین بود. [۷]


 

بهترین فرزندان مردم قربانی استبداد می‌‌شدند، هیچ روز و شبی نبود که در کمیته به اصطلاح ضد خرابکاری فریاد زندانی های زیر شکنجه به گوش نرسد، هیچ روزی...


 

نمی‌‌توان ستم بزرگی را که به فرهنگ ورزان جامعه رفت، فراموش کرد... پس از ۲۸ مرداد به این سو که کنسرسیوم غارتگر نفت بیداد می‌کرد، رژیم شاه بزرگترین سّد شکل گیری نهادهای دموکراتیک بود. ظلمات پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ و ُملا ُخورشدن آنهمه رنج و شکنج، فقط در گواِدُلوپ و آخرین بازی ماهرانه کارتر و فقرعنصرذهنی مردم ریشه نداشت، به ستم رژیم پیشین نیز مربوط بود. 


 

این واقعیت را تنها کمونیست‌ها و گروه‌های سیاسی عنوان نکرده اند، امثال من نیز که نه کمونیست هستم و نه به گروه های سیاسی وابستگی دارم، گواهی می‌دهم.


 

بیداد شیخ، ستم ساواک را توجیه و کمرنگ نمی‌کند. [۸]


 

------------------------------------------------------------


 

اداره کل سوّم اساسی ترین وظایف ساواک را انجام می‌داد.


 

ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت کشور) ۹ و به عبارتی ده اداره کل داشت و گرچه مولود خشونت بود و با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و رخدادهای پس از آن، جنگ سرد بین دو بلوک شرق و غرب و گرایش دستگاه قدرت به استبداد و...میانه داشت اما، هیچکس تمامیت آنرا در شکنجه و بگیر و ببند خلاصه نکرده‌است. از یک زاویه ساواک خدماتی هم کرد، بعلاوه همه مأمورین از آزار و شکنجه زندانی کیف نمی‌کردند. برخی از آنان تحصیلات عالی داشتند و از بگیر و ببند خوششان نمی‌آمد و می‌فهمیدند «هر شلاقی که بر سر و روی زندانی فرود می آید به مثابه کلنگی است که گور استبداد را حفر می کند.»


 

 


 

هیچکس تمامیت ساواک را در شکنجه و بگیر و ببند خلاصه نکرده‌است. برای مثال در یک جامعه آزاد (و نه دیکتاتورزده که همه دستگاهها کُر واحدی را تشکیل داده و یک آهنگ را می‌نوازند)، عملکرد تعریف شده اداره هشتم و پائیدن مرزها ردخور ندارد و هیچ مملکتی بدون در و پیکر در امان نمی‌ماند.


 

اشاره من به ساواک، اساساً به همزاد آقای ثابتی «اداره کل سوم موسوم به امنیت داخلی» است که پا را از گلیم خود فراتر نهاد و گره های کور آفرید.


 

اداره کل سوم، جدا از دفتر و بخش مستقل بازجویی و کمیته مشترک ضدخرابکاری، هفت اداره مجزای دیگر را نیز در برمی‌گرفت و هرکدام بخشهای عریض و طویل داشت.


 

کمیته مشترک خودش در ردیف یکی از ادارات کل سوم بود و واحد اطلاعاتی، اجرایی و پشتیبانی اش هر کدام از دوایر گوناگون تشکیل می‌شد و با یک اداره ساواک برابری می‌کرد. برای مثال اداره یکم از زیرمجموعه اداره کل سوم (عملیات و بررسی) که وظایفش تجسس، مراقبت و تعقیب فعالیتهای براندازی بود، خودش از شش بخش مستقل تشکیل می‌شد. اداره کل سوم اساسی ترین وظایف ساواک را انجام می‌داد.


 

------------------------------------------------------------


 

کمیته مشترک ضد خرابکاری، مخوف ترین شکنجه گاه ساواک بود


 

هیچگاه روزی را که به آنجا برده شدم، فراموش نمی‌کنم، نوجوان بودم و تقریباً از پشت کوه آمده بودم. هیچوقت ندیده بودم کسی با پوتین پاهای رخمی زندانی را له کند و لیچار بگوید. فریاد زندانیان شکنجه شده به گوش می‌رسید و سرهنگ وزیری قاه قاه می‌خندید...


 

***


 

زندان فلکه که بعدها کمیته مشترک ضد خرابکاری، زندان زنان، بند سه هزار، و بالاخره توحید لقب گرفت، در سال ۱۳۱۶ توسط آلمانی ها بنا شد. سبک معماری این شکنجه گاه مخوف، درهای آهنی ُیقور که هنگام باز و بسته شدن غیژ و غیژ می‌کرد، دیوارک های بیست سانتی جلوی درها، سلولهای انفرادی سرد و مرموز، اتاق شکنجه ای که سقف آنرا برداشته بودند تا فریاد زندانیان در تمامی بندها بپیچد و ایجاد ُرعب کند و نیز میله های آهنی که به شکل S S (اس اس) در سرتاسر جلوی بالکن ها تا سقف نصب شده بود... همه و همه حرف می‌زد.


 

چه در دوران رضا شاه، چه در زمان محمدرضاشاه و چه پس از ُملاخورشدن انقلاب بزرگ ضد سلطنتی، گذر بسیاری از آزادیخواهان میهنمان به این «فلک الافلاک نوین» افتاده و در اتاق تمشیت یا تعزیرخانه، شکنجه شده اند.


 

این زندان که بعد از قصر از قدیمی ترین زندانهای ایران بود با سه طبقه و شش بند مجزا و اتاق ها و سلولهای گوناگون، در اطراف دایره ای به شعاع هشت متر بنا شده است.


 

در داخل همین دایره حوض بزرگی ساخته اند که از قدیم و ندیم ُحکم شکنجه گاه یدکی و َسرپائی داشت و هرگاه شکنجه گران عشق‌شان می‌کشید برخی از زندانیان زیر بازجوئی را حتی در سرمای زمستان داخل آن انداخته پوتین باران می‌کردند تا به قول خودشان مثل موش آب کشیده حالشان را جا بیاورند، این حوض داستانها دارد، گاه گردن زندانیان را روی پاشوره آن می‌گذاشتند و با پوتین فشار می‌دادند، زندانی را وادار می‌کردند دور حوض بدود و عَرَعر یا هاپ هاپ کند و بازجویان با شلاق به دنبالش می‌افتادند.


 

زندانیان کمیته مشترک از حّس شریف تنهائی که ستمگران با آن بیگانه اند و برکت زندان انفرادی است و بدون احساس آن آدمی خودش هم عریان نمی‌شود، ازغم های عزیزی که قدمش مبارک است، ازعکس قاب شده اعلیحضرت و علیحضرت بر بالای در ورودی اتاق شکنجه که به آن تمشیت می‌گفتند، از قابلمه بزرگ چای که گاه، تک و توکی از زندانبانان ته سیگارشان را در آن ریخته و با دم پائی هم می‌زدند تا به بندها بیآوردند، از حمام بی در و پیکرش که می‌بایست زندانی با چند شماره بیرون بیاید وگرنه یا آب قطع می‌شد و یا با شلنگ های آب سرد پذیرائی، از صدای تودماغی رسولی بازجو که نیمه های شب مست می‌کرد و بر پا می‌داد: «امت رسولی برپا»،


 

از زندانیان زیر شکنجه که به عمد آنها را دم در بندها می‌گذاشتند و هرکس و ناکسی لگد باران‌شان می‌کرد، از بخاری پولارید بندها که لوله نداشت و دود و َدمش همه جا را گرفته بود و از زنان و مردان دلیری که آنهمه آزار دیدند و شمار معدودی مثل «حسین کرمانشاهی اصل»  زیر شکنجه جان دادند، یک سینه سخن دارند.


 

این بازداشتگاه قدیمی، پیشتر زندان موقت شهربانی بود و در پشت ساختمان مرکزی شهربانی کل کشور قرار داشت. پس از انقلاب نامش را زندان توحید گذاشتند و باز بساط شلاق و شکنجه برپا شد...


 

درحالیکه اوین و گوهردشت و دهها زندان دیگر در شهرستانها سُر و مُر و گنده سرجایش بود، کمیته مزبور تعطیل و به موزه عبرت تبدیل شد.


 

ظلم آن رژیم به زندانیان با بلایی که در دهه ۶۰ بر سر جوانان ایران زمین نازل شد، ابدا قابل مقایسه نیست. بسیاری از زندانیان که آنزمان دو یا سه سال حکم گرفتند در دهه ۶۰ تیرباران شدند. اسیرکُشی سال ۶۷ و آن فتوای ستم آلود که با گوشه چشم به داستان یهودیان بنی‌قریظه بر سر پاکترین جوانان این مرز و بوم آوار شد، نه محمد رضا شاه، نه پرویز ثابتی و نه بازجویان ستمگری چون عطارپور و ناصری، هیچکدام  تصور هم نمی‌کردند...


 

بگذریم و به کمیته مشترک ضدخرابکاری برگردیم.


 

در پی خرده کاری های شهربانی و ساواک و رقابت های کور باهمدیگر، بدستور شاه، قرار شد تعقیب و مراقبت و برخورد با مخالفان سیاسی را کمیته ای مشترک از واحدهای اطلاعاتی و عملیاتی ساواک، شهربانی و ژاندارمری، هماهنگ به پیش ببرند و در محل سابق زندان موقت شهربانی مستقر شوند.


 

بازجوی معروف تهرانی (بهمن نادری پور) در دادگاهش اشاره کرد:


 

بعد از آنکه تیمسار فرسیو به وسیله گروههای مبارز ترور شد و پاسگاه کلانتری قلهک مورد حمله مردان مسلح قرار گرفت، رضا عطارپور (دکتر حسین زاده) و محمد حسن ناصری (عضدی)، زیر نظر مقدم و ثابتی شالوده کمیته ضدخرابکاری را با الگوبرداری از کمیته های مشابه که در آمریکای لاتین وجود دارد دنبال نمودند.


 

***


 

بین سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۵، پنجاه گروه ضربت و تعقیب و گریز تهران را مثل جغد می‌پائید و به شکار مبارزین می‌پرداخت.


 

کمیته مشترک دارای یک رئیس و سه معاون بود که همه از بلندپایگان ساواک بودند. معاون اول بر واحد اطلاعات نظارت و مدیریت داشت. معاون دوم رئیس واحد اجرایی بود و معاون سوم بر واحد پشتیبانی ریاست می‌کرد.


 

واحد اطلاعات خودش از چهار دایره شناسایی، جمع آوری، بازجویی و بهره برداری تشکیل می‌شد.دایره جمع آوری هم از ۳ شعبه رابطین، جمعبندی اطلاعات و تعقیب و مراقبت تشکیل می‌شد.


 

دایره بازجویی که بیشتر توی چشم می‌خورد و کارش با شکنجه و به اصطلاح «تمشیت» ربط داشت، هشت تیم بازجویی را در برمی‌گرفت و کارش اقرارگرفتن از زندانی به هرقیمت بود...


 

واحد اجرایی سه دایره مخابرات، تجسس و شناسایی و اسلحه و مهمات را دربرمی گرفت. خود دایره تجسس و شناسایی هم شامل ۵ اکیپ (۴ نفره) گشتی و تعقیب و مراقبت بود.


 

***


 

از سرتیپ ماهوتیان و سرتیپ مصطفی امجدی که بگذریم، باید از سپهبد جعفرقلی صدری (رئیس شهربانی کل کشور) نام ببریم که اولین رئیس کمیته مشترک بود. (بگذریم که عملاً مقدم و ثابتی کارها را پیش می‌بردند) سرتیپ رضا زندی پور که در ۲۶ اسفند سال ۱۳۵۳ جلوی فرزند خردسالش کشته شد، بعد از او هدایت کمیته را پیش برد.


 

بعد از زندی پور، سرتیپ علی اصغر ودیعی و سپس سرتیپ جلال سجده ای مسئول اول کمیته مشترک بودند. سجده ای، برای دادن پاداش به عمله ستم که در کوچه و خیابان به شکار مبارزین می‌پرداختند، شرط و شروط گذاشت و عرصه را بر جامعه تنگ کرد.


 

در کمیته خود بازجویان نیز گاه شلاق می‌زدند اما مسئول اصلی شکنجه ها و شوک الکتریکی با دستگاهی موسوم به آپولو، کار محمد علی شعبانی (حسینی) بود که بعد از انقلاب در ۲۴ اسفند ۱۳۵۷ با گلوله خودکشی کرد. حسینی اهل گلپایگان بود. [۹]


 

به نام بیشتر بازجویان در همین مقاله برمی خوریم.


 

------------------------------------------------------------


 

آیه الله غفاری به مرگ طبیعی دار دنیا را وداع کرد.


 

کمیته مشترک، نماد بیداد رژیم پیشن بود و در آن گل های زیبایی پرپر شدند اما گزارشات غیرواقعی نیز علیه آن وجود دارد. آیه‌الله لاهوتی در دادگاه تیمسار نصیری گفت یادت هست که تو به من سیلی زدی؟ نصیری پاسخ داد من نبودم. نصیری به نظر من راست می‌گفت کار وی این نبود.


 

البته ماهی از سر گنده گردد نی ز دُم، و نصیری که کمترین ستمش خودشیرنی در ۲۸ مرداد سال ۳۲ بود در مرکز ثقل جنایت قرار داشت. اما آن زندانی محترم نباید حتی در مورد نصیری نیز خبر غیرواقعی می‌داد.


 

 


 

در مورد آیه الله حسین غفاری نیز، پسرش هادی، دروغ گفت و وی به مرگ طبیعی دار دنیا را وداع کرد. البته آیه الله غفاری مرد خوبی بود و مورد احترام زندانیان، امّا بر اثر سرما خوردگی شدید و کهولت ِسن، به مرگ ِطبیعی در زندان فوت نمود.


 

وقتی در سال پنجاه و سه ‌ایشان را از بند ۴ موقت زندان قصر به بند ۱ و ۷ و ۸ آوردند و به دستور سرهنگ زمانی ماموران زندان ریشش را تراشیدند، «هادی» گفت:


 

چون ریش پدرم را زدند وی از شدت ناراحتی می‌میرد.


 

حالا نه سرهنگ زمانی و محرری و شعله ور و ژیان پناه و ناهیدی...زنده اند و نه آیه الله غفاری که به دروغ گفته می‌شود پاهایش را در روغن سوزاندند.


 

چرا باید پا روی حق گذاشت و به دروغ متوسل شد؟ [۱۰]


 

رفتار امثال سرهنگ زمانی ریشه در استبداد ساواک شاه داشت و البته محکوم است، اما بر خلاف شایعات، آیه الله غفاری، زیر شکنجه کُشته نشد و اصلاً در بازجوئی، آزار چندانی ندید.


 

وحشی‌گری امثال رسولی عمومیت نداشت و بر خلاف آنچه آیه الله خمینی در ۱۳/۸/۱۳۵۷ فرمودند پای هیچ عالمی در ساواک اره نشد...


 

------------------------------------------------------------


 

از کمیته مشترک تا هم‌پیاله شدن با پسر وقوق الدوله


 

آقای پرویز ثابتی وقتی در محله «تپه سر» سمنان بازی می‌کرد و یا در دبستان حسینیه و شاه پسند سنگسر و دبیرستان قدیمی و زرتشتی «فیروز بهرام» تهران درس می‌خواند، حتی زمانیکه در دانشگاه تهران پای درس استادان حقوق می‌نشست، و در سال ۱۹۵۷ که به عنوان تحلیلگر سیاسی به استخدام ساواک درآمد، تصور نمی‌کرد روز و روزگاری کارچاق کن و فرمانفرمای شکنجه گران و قاتلان زندانیان سیاسی خواهد شد.


 

وقتی به شهید ناصر صادق کفته بود: «مگر عقل ما از گچ است که شماها را اعدام کنیم و از خون تان دوهزار نفر دیگر بجوشد؟» [۱۱]


 

نصور نمی‌کرد شتاب حرکت در ایران و منطقه آنان را به اعدام کادرها وادار خواهد کرد.


 

***


 

پرویز ثابتی در سال ۱۳۴۵ به ریاست اداره یکم از اداره کل سوم رسید، سال ۱۳۴۹ معاون دوم اداره کل سوم بود و سال ۱۳۵۲ همه کاره و مدیر کل اداره سوم شد و به نسق گیری و بگیر و ببند خو گرفت.


 

او شبه انتقادات خودی هایی چون ناصر عامری (از حزب مردم) را هم برنتافت و نقشه چید تا او را کِنِف کنند و اوت شود.


 

شگفتا که مقام امنیتی ابرو کمانی ظرفیت مردم کشور خودش را دست کم می‌گرفت.


 

سال ۱۹۶۲ وقتی جان اف کندی، مقامات ایرانی را به انتخابات آزاد سفارش کرد، شاه از تیمسار پاکروان خواست از اوضاع مملکت تحلیل جامعی ارائه دهد تا او به جمعبندی برسد. پاکروان، این وظیفه را به ثابتی سپرد. [۱۲]


 

ثابتی در گزارشی که تهیه کرد اشاره نمود که مردم ایران برای دموکراسی آمادگی ندارند و اینکه شاه برایشان جذبه دارد و محبوب آنها است کافی است...


 

دادن آزادی و درانداختن انتخابات آزاد، دست حکومت را می‌بندد و کار دست ما خواهد داد...


 

گفته شده شاه از کوره دررفت و بعدها گفت کسیکه این گزارش را تهیه کرده شایان محاکمه است و مغزش معیوب است. (نقل به مضمون)


 

۱۷ دی سال ۱۳۵۶ مقاله «احمد رشیدی مطلق» با عنوان ايران و استعمار سرخ و سياه غائله بپاکرد و حسابی کار دست دولت وقت داد.  (علیه آیه الله خمینی بود و روزنامه اطلاعات موظف شده بود درج کند.)


 

 ثابتی که به طور جدی با مقاله مزبور مخالف بود، ادعا می‌کند بعدها هم به حرف وی گوش ندادند و اگر در گیر و دار شورش‌های سال ۱۳۵۷، شاه اجازه می‌داد دست ساواک باز باشد و بتواند با دستگیری اقلاً ۱۵۰۰ نفر و اعلام وضع ویژه، اوضاع را مهار کند، ورق برمی گشت. می‌گفت دولت باید با قاطعیت تمام، تظاهرات را سرکوب کند و بلوا را بخواباند. آبها که از آسیاب افتاد به وفاداران رژیم مجال دهد تا از نظام حاکم و حتی خاندان سلطنت انتقاد کنند.  

گفته شده ثابتی در پاسخ جمشید آموزگار که گفت: جواب نهادهای حقوق بشری را چه بدهیم؟، می‌گوید به جهنم، هرچه می‌خواهند بگویند...


 

 


 

در کتاب آقای عباس میلانی


 

 Eminent Persians: The Men and Women Who Made Modern Iran, 1941-1979


 

(ایرانیان نامدار یا زنان و مردانی که ایران مدرن را ساختند) ــ


 

اشاره شده، در اعتراض به همدمی ها و شیطنت‌های «بی بی سی» از سوی ثابتی این پیشنهاد داده شد که سفارتخانه های امریکا و انگلیس بسته شود و... اما شاه و دیگران بچه‌گانه تلقی نمودند و او هم چاره ای جز آنکه بگذارد و برود، نداشت...


 

شاید همه ندانند که شاه (بر خلاف هویدا) هیچوقت حاضر نشد با ثابتی ملاقات کند. تنها «زمانی که ثابتی به سمت آجودان مخصوص، شاه را دید چند عبارت رسمی بین آنان رد و بدل شد.» [۱۳]


 

اینکه شاه از ملاقات با ثابتی اکراه داشت، برای این بود که یکبار ثابتی گزارشی از فعالیتهای غیرمجاز برخی از اعضای خاندان سلطنت تدارک دید و خشم شاه را برانگیخت؟!


 

آیا پرهیز شاه به این دلیل بود که می‌دانست اطلاعات، همزاد و ابزار قدرت است و رئیس اداره کل سوم از آن برخوردار بود؟!


 

 


 

در مورد آقای ثابتی (Mr Peter Sabeti)، که در «اورلاندو»، یک شرکت معاملاتی بزرگ (Paradise Eighty, Inc.) را می‌چرخانند... [۱۴]


 

 (president of Paris Enterprises in Orlando, which develops residential properties in central Florida.)


 

شایعات برخی گروههای سیاسی و نشریانی مثل «نیویورکر» که درانداخته اند وی مشاور خانواده پهلوی است، به اسرائیل رفت تا در بازجویی ها شرکت کند، چون بهایی زاده‌است همکار موساد شده، در دهان آیه الله طالقانی ادرار کرده و جلوی چشمان وی به...تجاوز نموده است، اخبار واقعی را هم لوث می‌کند. کمتر کسی گفته است مقام امنیتی رژیم پیشین با امثال عباس وثوق، که نام خانوادگی خود را به ساسانفر تغییر داده و جز پول و پله به هیچ پرنسیبی وفادار نیست بده و بستان دارد...


 

عباس وثوق که هرجا آش است فراش است و هر مویش یک ساز می‌زند و با رشوه نام خودش را در دایره المعارف ایرانیکا هم چپانده است، یکیاز پسران وثوق الدوله قاجار است. [۱۵]


 

------------------------------------------------------------


 

فردا یا پس فردا همه می‌افتیم و خاک می‌شویم.


 

 


 


 

یش از سه دهه است که ساواک شاه کلّه پا شده و آقایان پرویز ثابتی، رضا عطارپور مجرد،(دکتر حسین‌زاده)، پرویز فرنژاد (دکتر جوان)، محمد حسن ناصری (عضدی)، ناصر نوذری (رسولی) که زیر شکنجه او و دوستانش معصومه طوافچیان، مهوش جاسمی، خسرو صفاتی و گرسیوز برومند کشته شدند، مصطفی هیراد (مصطفوی)، منوچهر وظیفه خواه (با منوچهر ازغندی فرق دارد)، سیف الله شهاب، جلیل اسعدی اصفهانی (بابک)، همایون کاویانی دهکردی معروف به کاوه، محمد تفضلی (محمد خوشگله)، احمد بیگدلی (احمدی)، پرویز متقی (بهار)، احسان الله شهبازی، ویجویه، مرتضی اکبر، یدالله غرایی (استاد شطرنج)، سرهنگ معماری، سرهنگ آگه دل... و سرهنگ وزیری) و... شاهدند که برف روزگار بر سر و صورت آنان نیز می‌نشیند...


 

افسوس که جز کتاب «سال ۵۷ مصیبتی بزرگ بر ملتی بزرگ» ــ خاطرات آقای هوشنگ ازغندی (منوچهری) که البته به کار پژوهشگران نمی‌آید (چون بیشتر بد و بیراه به امثال مجاهدین است، نه شرح آن ظلمت شبانه) ــ شلاق به دستان (یا به قول خودشان خدمتگزاران) دیروز دست شان به قلم نرفته و رازهای آن دوران سیاه (یا به نظر خودشان سپید)، همچنان سر به مُهر مانده‌است
آیا یک اتحاد نانوشته، بین سران ساواک مانع از انتشار یادمان ها می‌شود؟
آیا واقعاً گذشت سی سال کافی نیست تا بیان شّمه ای از آن روزهای سراسر وحشت (یا به قول خودشان خدمت) مجاز باشد؟


 

***
امیدوارم برای ثبت در سینه تاریخ اسرار مگو ها را اندکی هم که شده، باز کنند تا من نوعی که نمی‌خواهم واقعیّت را جز آن که بوده، تصویر کنم ــ اشتباه ننویسم. لااقل برای فرزندان و نوه های خودشان بنویسند. فردا یا پس فردا همه می‌افتیم و خاک می‌شویم...
اسرار بسیاری در سینه آن‌ها است و بویژه از پرونده بسیاری از آدمکشان کنونی، و زبونی توبه فرمایان در زیر فشارهای زندان، داستان‌ها دارند.


 

------------------------------------------------------------


 

راززدایی از حلقات مفقوده تاریخ معاصر ایران


 

برترین صالحات و باقیات، راززدایی از حلقات مفقوده تاریخ معاصر ایران است. گفته می‌شود آقای پرویز ثابتی ۲۰۰۰ صفحه خاطرات نوشته اند، این خبر خوبی است و چنانچه منعکس‌کننده همه واقعیات باشد و حقیقت فدای مصلحت نشود، از جمله اسناد ارزشمند تاریخ معاصر خواهد بود و در غیر اینصورت باد فنا است و چون کف روی آب، گم و گور خواهد شد.


 

 امیدوارم فرزندان آقای ثابتی (خانم پریسا ثابتی که از Brown Universityفارغ التحصیل شده، در دانشگاه کلمبیا، حقوق خوانده و در بنیاد کلینتون William J. Clintonکار می‌کند) و خانم دکتر پردیس ثابتی [۱۶] (موزیسین و خواننده ترانه Thousand Daysکه در ضمن از محققان بزرگ ژنتیک جهان است)، پدرشان را به نوشتن خاطرات آن شبهای ظلمانی دعوت نمایند و خواهش کنند از چاپلوسی فاصله بگیرند و راست ها را هم بنویسند. راست ها را نگفتن، نوعی دروغگویی است.

**

شب سمور و لب تنور می‌گذرد و داستان مقام امنیتی ادامه خواهد داشت و هیچوقت هم تمام نمی‌شود. فقط آدم ها جایشان رو به بقیه می‌دهند.

به روایت داستان ماهی بزرگ Big Fish

اینگونه داستان ها را وقتی تعریف می‌کنید، خودتون هم تبدیل به داستان می‌شوید و بعد از شما هماین قصه را نقل می‌کنند و اینگونه است که زنده می‌مانید.

The man tells his stories so many times that he becomes the stories.

They live on after him. And in that way,he becomes immortal.