View Image

حکایت آن خروس چهل تاجی پسرکی را که نابهنگام می خواند شنیدید؟ بابای خدا بیامرزش شرط کرده بود اگربازهم نابجا بخواند کارد را با گلویش وصلت می دهد وبیچاره پسرک چند شب تا صبح بیدارماند وتا نصف شب وقتی خروس میخواست  بخواند نوکش را میگرفت که صدایش در نیاید تا اینکه بقال محل به دادش رسید و گفت ماتحت خروس را چرب کن تا دیگرنخواند …!! می گفت خروس برای خواندن باد درغبغب می اندازد وانوقت میخواند واگر ماتحتش چرب باشد موقع خواندن بادِ درسینه انداخته ازماتحتش فِسّی خالی می شود. چون دیگرنمی تواند ان را به هم بکشد…!! باسن خروس زیبا را وازلین مالید چند شب و دیگر نخواند طفلک…!! بعد ازچند شب دیگر یادش رفت که وازلین بمالد و خروسم هم یادش رفت که بخواند….یا که یادش بود اما از مرغها خجالت میکشید که مثل هر شب به جای نغمه زیبایی که از حنجره اش برمی امد باد باسنش را تحویل انها بدهد….!! خروس مَلول شد…!! خروس مُرد بیچاره از نخواندن…!!

حالا حکایت یارانه ها حکایت همان وازلین است…!! تا بخواهد صدای کسی دراید ماتحتش را با یارانه چرب می کنند! می ترسم ازآن روزی که دیگر ماتحت مارا چرب نکنند و ما هم یادمان برود که روزی می توانستیم فریاد بزنیم…!!